موزه ها و مکانهای تاریخی      
  موقعیت جغرافیایی      
  توریسم      
  تاریخچه      
  نقشه      
  فرهنگ      
  آدرس ها و اطلاعات مفید      
  آژانس های سیاحتی      
  دانستنی ها در مورد ترکیه      
  در ترکیه به کجا سفر کنیم      
  غذا و نوشیدنی
 
  ترکی استامبولی بیاموزیم
  هتل ها
  بروشور ها و کاتالوگ ها
  اخبارو اطلاعیه ها
  فعالیت ها و فستیوال ها
  گالری عکس
 
 

 


اخبار کوتاه





بخش چهارم صفحه ادبیات
22.9.2010

ناميك كمال (1888-1840)


در 21 دسامبر 1840 در تكيرداغ متولد و در دوم دسامبر 1888 در جزيره ساكيز وفات يافت . نام اصلي وي محمد كمال است . نام ناميك را شاعر اشرف پاشا به وي داده است . پدرش مصطفي عاصم در دوران عبدالحميد دوم منجم باشي بود. وي كه مادرش را در كودكي از دست داده بود در نزد پدر بزرگش و در شهرهاي مختلف آناطولي گذراند. به همين جهت آموزش ويژه ديد و فارسي و عربي را فرا گرفت . در 18 سالگي به نزد پدرش به استانبول آمد و در سال 1863 بعنوان دبير واحد ترجمه باب عالي مشغول به كار شد. در طي 4 سالي كه در اين شغل مشغول به كار بود با هنرمندان و متفكران بزرگ دوران خود آشنا شد. در سال 1865 گروه زير زميني اتفاق حميت كه بعدها به انجمن عثماني هاي جديد تغيير نام داد تاسيس گرديد و وي به عضويت آن در آمد . از سوي ديگر مقالاتي نيز در انتقاد از حكومت در روزنامه تصوير افكار مي نوشت. روزنامه , بعلت اينكه افكار انجمن عثماني هاي جديد را منتشر مي كرد در سال 1867 تعطيل گرديد .

ناميك كمال را نيز براي دور نگهداشتن از استانبول بعنوان معاون والي به ارضروم فرستاد. ناميك كمال موانع بسياري ايجاد و رفتن به ارضروم را به تعويق انداخت. و با دعوت مصطفي فاضل پاشا به همراه ضياء پاشا به پاريس فرار كرد . پس از مدتي به لندن رفت و در روزنامه مخابر ( خبرنگار) كه علي سو آوي بنام انجمن عثماني هاي جديد و با حمايت مالي فاضل پاشا منتشر مي گرديد مقالاتي نوشت . ولي با عدم تفاهم با علي سوآوي از اين روزنامه جدا شد. در سال 1868 بار ديگر با حمايت مالي فاضل پاشا روزنامه جديدي بنام حريت را منتشر نمود . پس از آنكه در اروپا بدون پشتيبان ماند در سال 1870 با دعوت وزير دادگستري وقت حسنو پاشا به استانبول بازگشت . در سال 1872 همراه با نوري ,‌رشاد و ابوضياء توفيق روزنامه عبرت را اجاره نمود. در همان سال بواسطه يك مقاله روزنامه براي مدت 4 ماه از سوي دولت تعطيل شد. اين بار نيز براي دور كردن ناميك كمال از استانبول او را بعنوان فرماندار گلي بولو انتصاب كردند. وي در آنجا نوشتن نمايشنامه وطن و ياسيليستره در سال 1973 در تئاتر گديك پاشا بروي صفحه رفت و مردم را به غليان آورد كه منجر به وقوع حوادثي گرديد. پس از آنكه اين خبر در روزنامه عبرت به چاپ رسيد ناميك كمال را كه در آن هنگام به استانبول بازگشته بود همراه با چند نفر از دوستانش دستگير شد و به ماگوسا تبعيد گرديد.

در سال 1876 پس از اعلام مشروطيت اول به استانبول بازگشت و عضو شوراي دولت (ديوان عالي كشور ) شد. وي عضو هيات تنظيم قانون اساسي شد. در 1877 و پس از وقوع جنگ عثماني – روسيه وپس از تعطيل شدن مجلس مبعوثان توسط عبدالحميد دوم دستگير و پس از 5 ماه به جزيره ميديلي تبعيد گرديد. در سال 1879 فرماندار ميديلي شد و با همان عنوان در سال 1884 به رودوس و در سال 1887 به جزيره ساكيز اعزام گرديد. در سال بعد در همين مكان وفات نمود و در گلي بولو به خاك سپرده شد.   ناميك كمال اولين اشعار خود را در دوران كودكي سروده است . پس از بازگشت به استانبول مناظره هايي به بعضي شاعران ديواني و انجمن شعرا كه از گرد هم آئي شاعران نسل جديد و قديم بوجود آمده بود نوشت . تا زمان آشنايي با شناسي , در اشعار او نشانه هايي از تصوف ديده ميشود. در اين دوران بويژه تحت تاثير شاعراني همچون آوني يني شهري و غالب قرار گرفت. پس از آشنايي با شناسي نيز محتواي اشعار وي نيز تغيير يافت.

علاوه بر الهام از زبان محاوره روزانه و همراه با اصطلاحاتي جديدي از قبيل “جنگ آزادي”, “زنجير اسارت” ,‌ “وطن” و “قلب ملت” كه تا آن زمان جايي در ادبيات سنتي نداشت , با هدف انتقال مستقيم افكار سبك جديدي با عنوان نثر منظوم بوجود آورد . نتايج حاصله از نمايشنامه هايي مانند جنگهاي بوسني هرزوگوين و جنگ 93 اشعار وطن او را تحت تاثير قرار داده است. مشهورترين اين اشعار واويلا , مرثيه وطن , ترانه وطن و قصيده آزادي نام دارد. اگر چه ناميك كمال با اشعار خود چيز زيادي به سبكهاي شعري نيافزوده است ليكن با صداي رسايي كه در آن دوره مرسوم نبود و با اصطلاحات جديد خود , شعر ترك را از شعر ديواني نجات داده است . به همين جهت او را بعنوان شاعر وطن مي شناسند.   ناميك كمال كه اهميت زيادي به سبك تئاتر مي داد 6 نمايشنامه نوشته است. نمايشنامه وطن و يا سيليستره كه يك نمايشنامه قهرماني و وطن پرستانه بود نه تنها در داخل كشور بلكه در اروپا نيز ورد توجه بسياري قرار گرفته و به 5 زبان ترجمه گرديده است. در نمايشنامه گل نهال نيز كه در هنگام اقامت در ماگوسا نوشته است واكنش خود نسبت به ظلم و فشار را بصورت درام بيان نموده است .

در هنگام نمايش اين نمايشنامه , قسمتهاي بسياري از آن سانسور گرديد. ناميك كمال همچنين در نمايشنامه آكيف بي , داستان بيوفايي زن يك افسر نيروي دريايي را با تفسيري اخلاقي بيان مي كند. در نمايشنامه كودك بيچاره نيز مخالفت خود را با ازدواج بروش سنتي ابراز مي دارد. ناميك كمال نمايشنامه 15 پرده اي جلال الدين هرمزشاه را بهترين اثر خود ميداند. داستان اين نمايشنامه , زندگي و شخصيت هرمز شاه بعنوان حافظ اسلام در مقابل مغولان است. وي در اين داستان نظريه اتحاد اسلامي خود را بوضوح شرح داده است.  اولين رمان ناميك كمال بنام انطباق در سال 1876 منتشر گرديده است . اين رمان در واقع سرآغازي در رمان نويسي تركيه از نظر بررسي راه حلهاي رواني يك حادثه از ديدگاههاي اجتماعي و فردي است. به نظر منتقدين ناميك كمال در اين رمان نتوانسته است سطح بالائي از ادبيات ارائه نمايد. در اين رمان عشق شاهزاده كريم و ماجراهايي كه جزمي براي نجات او از سر گذرانيده بيان ميشود كه تاثير روماستيسم اروپايي برناليك كمال را ميتوان بوضوح مشاهده نمود.  يكي ديگر از زمينه هاي بسيار مورد علاقه ناميك كمال , تاريخ است. انتشار“ دوره استيلا”‌كه تاريخ تاسيس و رشد امپراتوري عثماني را بيان مي كند مورد توجه فراواني قرار گرفته است. در اوراق پريشان كه در سال 1872 منتشر گرديد شخصيت هاي تاريخي مانند صلاح الدين ايوبي وسلطان محمد فاتح و در كتاب سنگر پيروزي نيز فتح استانبول را بيان ميكند. در كتابهاي ديگر خود نيز قهرماني هاي تاريخ عثماني را بيان كرده است.

در كتاب تاريخ عثماني كه بهترين اثر ناميك كمال در زمينه تاريخ است , با تاثير از هومر, ارزشهاي آموزشي را بيشتر از ارزشهاي علمي بروز داده است. چاپ اول اين اثر نا تمام از طرف عبدالحميد دوم ممنوع شد. در سال 1975 كه تاريخ كبير اسلام ناميك كمال منتشر گرديد از آثار نويسندگاني همچون ابن حالدون و ابن رشيد استفاده نموده است .   ناميك كمال يكي از افرادي است كه علاوه بر اينكه رمان و تئاتر را وارد زندگي اجتماعي نمود , نقد ادبيات را نيز براي اولين بار به تركيه آورده است . مهمترين نقدهاي وي نيز تخريب خرابات و تعقيب است . وي در نقدهاي خود يك روش مستقيم و زنده را برگزيده است. نقد تخريب خرابات نقد كتاب خرابات ضياء پاشا با زباني تند مي باشد. در تعقيب نيز جلد دوم آن مورد نقد قرار گرفته است. ناميك كمال در مقدمه جلال ,‌ادبيات شرق و غرب را مقايسه و انواع تئاتر و رمان را توضيح داده است.   ناميك كمال بعنوان يك روزنامه نگار جاي مهمي را در فرهنگ تركيه اشغال نموده است. وي تقريبا” در همه روزنامه هاي انقلابي و تجديد نظر خواه دوران خود نوشته است. مقالاتي كه وي در موضوعات سياسي, اجتماعي, ادبي ,‌هنر , زبان و فرهنگ نوشته بيش از 500 مقاله است. 

 آثار نمايشنامه ها :

وطن و يا سيليستره 1873 (با حروف جديد 1940)كودك بيچاره (1973)- با حروف جديد 1940 , آكيف بي 1874( با حروف جديد 1958) جلال الدين هرمزشاه 1885( با حروف جديد 1977) بلاي سياه 1908

رمان :‌

انطباق 1876 (با حروف جديد 1944)جزمي 1880 ( با حروف جديد1963)

نقد :

تخريب خرابات (1885) تعقيب (1885) دفاعيات زمان 1908 ( با حروف جديد 1962) نامه اي به عرفانپاشا 1887, مقدمه جلال 1888

آثار تاريخي:

دوره استيلا (1871) سنگر پيروزي (1872) اوراق پريشان1872( با حروف جديد 1973) محاصره سيليستره (1874) – با حروف جديد 1946 , تاريخ عثماني 1889( با حروف جديد در 3 جلد 74-1971) تاريخ كبير اسلام 1975

ساير آثار :

رويا (1893) نامه هاي ناميك كمال 1972 ناظم حكمت( 1963-1902) در سال 1902 در شهر سلانيك متولد شد . تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه گوز تپه و دوره اول دبيرستان را در دبيرستان گالاتاسراي و سپس دبيرستان نمونه نيشانتاشي به پايان رسانيده است. وي تحصيلات متوسطه خود را حسب پيشنهاد وزير نيروي دريايي كه شهر “از زبان يك بحريه” او را شنيده بود در مدرسه دريايي هيبلي آدا به پايان رسانيد. ناظم حكمت سپس بعنوان افسر عرشه كشتي حميديه انتخاب گرديد. در سال 1919 در هنگام كشيك سرما مي خورد و ذات الريه ميشود. در سال 1920 نيز بعلت عدم بدست آوردن سلامتي خود از سربازي معاف ميشود. پس از معافيت از سربازي , ناظم حكمت كه از اشغال استانبول بسيار ناراحت بود جهت شركت در مبارزه ملي به آناطولي مي رود و براي مدتي كوتاه در دبيرستان بولو به تدريس مي پردازد. شاعر كه انقلاب روسيه توجه او را بخود جلب كرده بود مدتي بعد از طريق باتوم به روسيه رفت و در دانشگاه شرق رفته و در رشته اقتصاد و جامعه شناسي مشغول به تحصيل گرديده است.

 پس از بازگشت به تركيه عضو مجله آيدينليك شد و پس از آنكه بطور غيابي و بواسطه شعرهايش محكوم شد مجددا؛ به روسيه رفت و پس از اعلام عفو عمومي به تركيه بازگشت و مدتي را در زندان هوپا گذراند.  ناظم حكمت سپس به استانبول آمد و در روزنامه , مجلات و استوديوهاي مختلف فيلم مشغول به كارشد. وي در بين سالهاي 32-1928 اولين كتابهاي شعر و نمايشنامه هاي خود را منتشر نمود. مدتي بعد بارديگر دستگير ولي به مناسبت دهمين سالگرد اعلام جمهوريت مجددا“ آزادي خود را بدست آورد. ناظم حكمت در روزنامه هايي مانند آكشام (عصر) پست آخر و شفق و با نام مستعار اورهان سليم سرمقاله و فكاهي نوشته است.   وي با ادعاي اينكه در بين دانشجويان دانشكده جنگ زميني تبليغ نموده در دادگاه نظامي به 15 سال و سپس با ادعاي اينكه در ناوگان نيروي دريايي نيز فعاليت مي نمايد در دادگاه نظامي فرماندهي نيروي دريايي به 20 سال و جمعا"‌ به 35 سال زندان محكوم شد. اما در سال 1938 بر اساس مواد 68و77 قانون كيفري تركيه مدت محكوميت وي به 28 سال و 4 ماه تقليل مي يابد.

پس از روي كار آمدن حزب دمكرات و براي برخورداري وي از عضو عمومي 1950 روشنفكران تلاش بسياري نمودند و حقوقدانان راههاي قانوني را جستجو كردند . در همين هنگام نيز ناظم حكمت در زندان اعتصاب غذا مي كند. نهايتا“ باقيمانده جنازه ناظم حكمت مورد عفو قرار مي گيرد و شاعر پس از 13 سال زندان آزاد ميشود.   وي كه پس از آزادي نمي توانست كاري پيدا كند و كتابهايش را بچاپ برساند اين بار نيز با مسئله سربازي روبرو بود. ناظم حكمت 50 ساله و بيمار در وضعيت بسيار دشواري قرار گرفته بود. شاعر كه از كشته شدن مي ترسيد پيشنهاد يكي از دوستان خود بنام رفيق اردوران ( كه بعد ها يك روزنامه نگار و نمايشنامه نويس مشهوري شد) با يك قايق موتوري سوار بر يك كشتي رومانيايي در درياي سياه شد و تركيه را ترك كرد.   ناظم حكمت در سوم ژوئن 1963 در مسكو وفات يافت.  

زندگي ادبي :

ناظم حكمت اولين اشعار خود را كه بر وزن هجه نوشته بود در مجلاتي همچون مجموعه جديد , مرواريد, اميد و كتاب اول و كتاب دوم و غيره منتشر نمود. وي در سال 1920 جايزه اول مسابقه شعر روزنامه علمدار را ربود . سپس در مجلاتي همچون آيدينليك , ماه تصويري, حركت ,‌هر چيز تصويري و ماهانه نوشت و پس از زنداني شدن تا سالهاي طولاني اثري را منتشر نكرده است. ليكن در سالهاي 1940 در مجلات اجتماعي مانند ادبيات جديد, صدا, روز, راهپيمايي, تراكم و صلح با نامهاي مستعاري همچون ابراهيم صبري و مظهر لطفي و يا بدون امضاء شعرهايي را منتشر نمود. در سال 1949 افسانه قواي ملي در ازمير در روزنامه حوادث سانسور گرديد. با چاپ اين افسانه در سال 1965 مجددا” با خوانندگان خود ارتباط برقرار نمود و دايره قرمز آثار وي از بين رفته است.  

آثار شعر :

‌ 835 سطر (1929) ژوكوند و سي يا او (1929) 1=1+1 (1930) شهري كه صدايش را گم كرده بود (1931) چرا بنريجي خودكشي كرد(1932) تلگراف شب( 1932) نماهايي به تارانتابابو(‌1935) افسانه شيخ بدرالدين فرزند قاضي سيماونا (1936) افسانه جنگهاي استقلال طلبانه(1965) اشعار ساعتهاي 21و22 (1965) مناظري از انسانهاي كشورم(67-1966) رباعيات (1966) از چهار زندان(1966) اشعار جديد (1966) آخرين اشعار در حال انتشار ) كليه آثار (1980)

نمايشنامه :

جمجمه 01943) خانه يك مرده و يا خانه مرحوم(1932) آدم فراموش شده(1935) گاو(1965) شيرين و فرهاد(1965) هالو (1965) صباحت (1966) يوسف و منوفيس(1967) ديوان ايوانف- بود و يا نبود(1985)

رمان :

خون حرف نمي زند(1965) سيبهاي قرمز(1965) زندگي زيباست برادر (1966) نوشته ها سگ عوعوكند مه نور فشاند(1936بانام مستعاراورهان سليم) نژاد پرستي و فاشيسم آلمان(1936) غرور ملي (1936) دمكراسي شوروي(1936) نامه ها نامه هايي از زندان به كمال طاهر (1968) نامه هايي از زندان به محمد فوآد(1968) نامه هايي از زندان بورسا به وانو(1970) نامه هاي گمشده ناظم (1986) نامه هايي به پيرايه (1988) داستان داستانهايي از لافونتن (1949) ابر عاشق (1967) هنر ناظم حكمت : ناظم حكمت از زمانيكه بسيار كوچك بود سرودن شعر را آغاز نمود.

اولين شعر خود را در سوم ژولاي 1913 و در 11 سالگي سروده است :

فرياد وطن. موضوع اين شعر شكست جنگ بالكان و پيشروي دشمن تا شهر چاتالجا مي باشد. بنا به گفته عاصم بنريجي موضوع اشعار ناظم حكمت در بين سالهاي20-1913 عموما” موضوعات فردي و بويژه عشق بوده است.   وا-نو نيز اظهار ميدارد كه بعضي از اشعار دوران جواني ناظم حكمت از طرف يحيي كمال كه در مدرسه دريايي معلم او بود و علاقه اي به مادرش جميله خانم داشت اصلاح شده است. اولين شعر منتشره شاعر در سال 1918 در يني مجموعه و با نام محمد ناظم و با عنوان “هنوز هم در سروستان گريه ميكنند؟” بوده است . اين شعر بعدها با همين نام در مجله اميد نيز به چاپ رسيد.  

به يك نكته بايد توجه داشت : ناظم حكمت در اولين اشعار خود احساسات خود را از انحطاط امپراتوري عثماني و شكست در جنگها بطور مشروح بيان كرده است. مهمترين آنها نيز اسير چهل دزد و روح زخمي است.   ناظم حكمت علاوه بر وطن پرستي و دلبستگي به سابقه تاريخي در اشعار خود از نظر استفاده از وزن نيز مشكلي نداشته و به سمت يك تركي روان متمايل شده است .   بسوي يك شعر جديد : ناظم حكمت پس از رفتن به آناطولي , از يك سو با مسائل جنگ و از سوي ديگر با مسائل مردم و با حقايقي كه تا به آن روز نمي دانست مواجه شد و متوجه شد كه مي بايد به سمت يك سبك جديد شعري متمايل شود :‌ به آناطولي رفتم . مردم , بيحال. با سلاحهايي كه از زمان نوح مانده بود و مبارزه مي كرد با ارتش يونان با گرسنگي و شپشهايش , مردم و جنگ را كشف كردم . متعجب شدم . ترسيدم . دوست داشتم و حس كردم كه بايد همه را بنويسم. بي شعر , با شعرهايي جديدي كه تا كنون كسي نگفته بود .   ناظم حكمت , جهان بيني جديدي را در روسيه كسب كرد و نگاه وي به حوادث و روابط انساني از پايه عوض شد. اكنون او به ماركسيسم دلبسته شده بود. دياليكتيك و ماترياليسم تاريخي را قبول كرده بود. ولي هنوز هم نتوانسته بود از قالبهاي قديمي خود رها شود. مثلا” در سال 1922 در شعر كتاب مقدس كه در مجله حيات منتشر گرديد , اديان را مورد نقد قرار داد و با اين كار تغييرات ماهوي خود را بروز داد.  

نمونه اي از اشعار ناظم حكمت :

به نويسندگان آسيا و آفريقا برادرانم به زردي موهايم نگاه كنيد من آسيايي هستم به آبي بودن چشمانم نگاه كنيد من آفريقايي هستم در سرزمين من درختها به پاي خودشان سايه نمي اندازند مثل سرزمينهاي شما در سرزمين من نان در كام شير است سر چشمه ها اژدها خفته است و مرگ پيش از پنجاه سالگي فرا ميرسد در سرزمين من مثل سرزمينهاي شما به زردي موهايم نگاه كنيد من آسيايي هستم به آبي بودن چشمانم نگاه كنيد من آفريقايي هستم هشتاد درصد مردم من خواندن و نوشتن نمي دانند آنجا شعرها ترانه ميشود و دهان به دهان ميگردد در سرزمين من شعرها ميتواند پرچم شود مثل سرزمين شما برادرانم شعرهاي ما بايد بتواند به گاو لاغر و نحيف بسته شود و زمينها را شخم كند بايد بتواند در شاليزارها تا زانو در باتلاق فرو روند بايد بتواند همه چيز را بپرسد بايد بتواند همه نورها را بچيند بايد بتواند بر سر راهها بايستد مانند سنگهاي كيلومتر شمار , شعرهاي ما بايد بتواند دشمن را كه نزديك ميشود پيش از همه ببيند بايد بتواند در جنگل بر تام تام ها بكوبد تا آن زمان كه در جهان يك سرزمين اسير و يك انسان اسير باقي بماند و در آسمان يك ابر اتمي و شعرهاي , بايد بتواند هر آنچه دارد از جان و مال و فكر و انديشه در راه آزادي بزرگ بدهد .

تشييع جنازه من آيا تشييع جنازه ام از حياط خانه مان آغاز خواهد شد مرا چگونه از طبقه سوم پائين خواهيد آورد تابوت در آسانسور جا نمي گيرد پلكان هم تنگ است شايد در حياط آفتاب كمي بالا آمده باشد و كبوتران پرواز كنند. شايد برف بيايد , همراه با هياهوي كودكان و شايد باران باشد و اسفالت خيس و در حياط سطلهاي زباله خواهد بود , مثل هميشه اگر طبق رسوم محلي, مرا با صورت باز در كاميون بگذارند ممكن است چيزي از يك كبوتر بر پيشانيم بچكد : شگون دارد. چه دسته موزيك بيايد و چه نيايد, بچه ها پيش من خواهند آمد. مرده ها براي بچه ها جالبند پنجره آشپزخانه مان , از پشت سر نگاهم خواهد كرد بالكن مان با رختهاي شسته اش از من مشاليت خواهد كرد من در اين حياط خوشبخت زيستم , آنقدر خوشبخت كه نميتوانيد تصوركنيد همسايه هاي من , براي همه تان عمري طولاني آرزومندم .

قرن بيستم عزيزم حالا خوابيدن و بيدار شدن پس از صد سال ديگر نه با وجود همه چيز زودتر. نه زمانه ام مرا نمي ترساند و مرگ و تولد من فراري نيستم و خنده هاي زيباي روزهاي آخر زمانه ام بدبخت قرن بيستم زمانه ام شرم آور مثل شب هولناكي كه با فرياد هايش شفق به صلح ميرسد زمانه ام جسور بزرگ و قهرمان و مثل چشمهاي تو نفرين نكرده ام هيچ وقت كه چرا زود به دنيا آمده ام آفتابي خواهدشد من قرن بيستمي هستم و افتخار ميكنم برايم كافي است در جاي خود قرار گرفتن در قرن بيستم در طرف ما قرار داشتن و مبارزه براي يك دنياي جديد صد سال ديگر عزيزم خوش بيني روزهاي خو بي خواهيم ديد بچه ها ما كنون فرياد مي زنيم روزهاي آفتابي جواب: كتاب جلد سياه باز مي شود :‌ خواهيم ديد زندان قايقها را بسوي نيلگونها خواهيم راند شلاق مي ربايد دستمان را به نيلگونهاي روشن استخوان شكسته خواهيم خون راند به سفره ما اكنون و وقتي زديم به دنده آخر هفته اي گوشت مي آيد صداي موتور وبچه هايمان همچون اسكلتي زرد آه.... بچه ها كسي چه ميداند چقدر عالي است از كار به خانه مي آيند سرعت 160 كيلومتري ما و بوسيدن باور كنيد : حالا بها : جمعه ها و يكشنبه ها باغچه هاي پر گل دارند روزهاي خوبي خواهيم ديد بچه ها فقط جمعه ها روزهاي آفتابي فقط يكشنبه ها خواهيم ولي ما حالا مثل شنيدن يك قصه رويايي قايقها را بسوي نيلگونها خواهيم راند بچه ها نگاه ميكنيم به مغازه ها در جاده هاي روشن به نيلگونهاي روشن اينها مغازه هاي خواهيم 77 طبقه اند 89-88 راند تو را دوست دارم همچون خوردن نان نمك سود همچون خوردن آب از شير در نيمه شب در بيداري از تب همچون باز كردن بسته سنگين پستي پرشتاب , شادمانه و مشكوك كه چيست اين ؟

 تو را دوست دارم همچون زمانيكه اول بار پرواز كردم بر فراز دريا همچون حركت چيزهايي در درونم در سايه روشن نرم آسمان استانبول تو را دوست دارم همچون جمعه ” زنده ايم شكر“ كرونولوژي 1902- در 15 ژانويه در سلانيك متولد شد . 1913- اولين شعر خود با عنوان فرياد وطن را نوشت. دوره متوسطه را در دبيرستان گالاتاسراي شروع كرد. 1914-بخاطر مسائل مالي به دبيرستان نشانتاشي مي رود 1917-وارد دبيرستان دريايي ميشود 1918-اولين شعر او منتشر ميشود .

شعر آيا هنوز در سروستان گريه ميكنند؟ در مجله يني مجموعه . 1920-به واسطه مسائل تندرستي در فاصله چند ماه به فارغ التحصيلي مجبور به ترك دبيرستان دريايي شد . استانبول تحت اشغال است. همراه با دوستش والا نورالدين مخفيانه به آناطولي ميرود. از طرف دولت آنكارا بعنوان معلم به بولو اعزام ميشود. 1921-از طريق آذربايجان به مسكو ميرود . شاهد اولين شالهاي انقلاب ميشود. در رشته اقتصاد سياسي مشغول به تحصيل ميشود. وارد فعاليتهاي هنري ميشود. 1924-اولين كتاب شعر منتشره در مسكو بنام 28 قانون ثاني بروي صحنه ميرود. در 12 مارچ روزنامه پراودا به تمجيد از اين نمايش مي پردازد . به تركيه باز ميگردد و در مجله آيدينليك مشغول كار ميشود. 1925-به اتمام عضويت در يك گروه زميني از سوي دادگاه استقلال آنكارا به 15 سال زندان با اعمال شاقه( بسته شدن به پارو) بطور غيابي محكوم ميشود.

به همين جهت كشور را ترك مي كند و به مسكو ميرود. 1926-به وين ميرود در جلسه حزب كه بعدها يكي از موارد اتهامي او ميشود شركت ميكند. با تصويب قانون كيفري تركيه م جريمه بسته شدن با پارو ملغي ميشود. 1927- به واسطه شركت در كنفرانس وين از سوي دادگاه كيفري استانبول بصورت غيابي محاكمه ميشود و به 3 ماه زندان محكوم ميشود . 1928-جهت بازگشت به كشور به سفارت تركيه در مسكو ميرود. ميخواهد گذرنامه بگيرد . ولي جوابي به وي داده نميشود. اگر چه مخفيانه از مرز ميگذرد ولي در هوپا دستگير ميشود. از طريق استانبول به آنكارا اعزام ميشود . در دادگاه كيفري آنكارا “ دادگاهي كه در غياب وي برگزار شده بود تجديد ميشود و به 3 ماه زندان محكوم ميشود. با توجه به مدت بازداشت, آزاد ميشود. 1929-در مجله ماه مصور شروع بكار ميكند. اولين كتاب شعر او بنام 835 سطر منتشر ميشود.

 كتابهاي بعدي نيز متعاقبا” منتشر ميشوند. 1930-در رابطه با كتاب شعر“ شهري كه صدايش را گم كرده بود” دادگاهي ميشود ولي از سوي ديوان عالي قضايي تبرئه ميشود. 1931-بارديگر در رابطه با كتابهاي 1=1+1 , 835 سطر , ژوكوند و سي يا او و مجددا” كتاب شهري كه صدايش را گم كرده بود دادگاهي ميشود. از همه اتهامات تبرئه ميشود. 1932-نمايشنامه جمجمه در تئاتر شهر استانبول بروي صحنه ميرود. 1933- به واسطه شعر تلگراف دادگاهي ميشود. به 6 ماه و 3 روز زندان محكوم ميشود. پدرش بر اثر حادثه اي فوت ميكند. به همين مناسبت شعري با عنوان يك تجربه قلمي در وادي همجو مي نويسد. او در اين شعر به اتهام توهين به ثريا پاشا كه رئيس پدرش بود دادگاهي و به يكسال زندان و 200 ليره جريمه نقدي محكوم ميشود. در همين هنگام در دادگاه كيفري بورسا به اتهام تاسيس يك گروه مخفي و با تقاضاي اعدام دادگاهي ميشود و به 4 سال زندان با اعمال شاقه محكوم ميشود.

 1934- از عفو عمومي كه به مناسبت 10 سال تاسيس جمهوريت داده شده , برخوردار و آزاد ميشود. 1936-به اتهام تشكيل يك گروه مخفي دادگاهي و تبرئه ميشود. 1937-افسانه شيخ بدرالدين فرزند قاضي سيماونه را منتشر ميكند. 1938-به اتهام تشويق دانشجويان نيروي دريايي به اغتشاش دادگاهي ميشود . جمعا” به 28 سال و 4 ماه زندان محكوم ميشود. 1941-در بورسا اثر مشهور خود بنام مناظر انساني كشورم را مينويسد. 1943-دوست زنداني او اورهان كمال از زندان آزاد ميشود . در فعاليتهاي نقاشي بالابان شركت و به رشد او كمك ميكند. 1944-ناراحتي هاي قلب و كبدي وي آغاز ميشود. 1949-مقالات منتشره در روزنامه ها در رابطه با محكوميت غير عادلانه وي افزايش مي يابد. احمد امين يالمان در مقاله اي تحت عنوان توفيق فكرت و ناظم حكمت كه در روزنامه وطن منتشر ميكند“ افكار عمومي را به محكوميت غير عادلانه او جلب ميكند. 1950-در داخل و خارج از كشور , گروههايي براي آزادي ناظم تشكيل ميشود.

مجلس كه عفو عمومي را در دستور خود داشت , پيش از تصويب تعطيلات تابستاني خود را آغاز مي كند. ناظم در 8 آوريل اعتصاب غذاي خود را آغاز ميكند . در همان روز از بورسا به زندان پاشا كاپي استانبول منتقل ميشود. در 23 آوريل بنا به درخواست وكلاي خود اعتصاب غذاي خود را بطور موقت مي شكند. به سختي بيمار است . بنا به نظر پزشكان مي بايد به مدت 3 ماه در يك بيمارستان تحت درمان قرار گيرد. وقتي هيچ تغييري در وضعيت او پيدا نشد مجددا” در دوم مه اعتصاب غذا ميكند . اين اعتصاب غذا واكنش افكار عمومي را بر مي انگيزد. جمع آوري امضاٌ شروع ميشود. يك مجله بنام ناظم حكمت منتشر ميشود. در 9 مه مادرش جليله خانم و در 10 مه شاعر اورهان ولي, مليح جودت و اوكتاي رفعت اعتصاب غذا ميكنند. پس از انتخابات 14 مه و بوجود آمدن وضعيت جديد , در 19 مه موقتا” دست از اعتصاب بر ميدارد. در 22 نوامبر همراه با پابلوپيكاسو, پل روبسون , وندا جاكوبوفسكي و پابلونرودا برنده جايزه صلح بين المللي ميشود. جايزه وي را پابلو نرودا از طرف او دريافت ميكند. 1951-پسرش محمد به دنيا مي آيد. به خدمت سربازي فرا خوانده ميشود. 49 ساله و بيمار است.

 همچنين مي بايد مدت تحصيل در دبيرستان نظامي نيز جزو خدمت سربازي وي محسوب شود. با تهديد هايي كه به جان او ميشود كشور را ترك ميكند. در روز 15 اگوست در روزنامه رسمي اعلام ميشود كه با تصميم هيات وزرا از شهروندي و تابعيت تركيه اخراج شده است. جايزه صلح بين المللي خود را كه سال گذشته از سوي سازمان صلح جهاني بوي اعطاء‌ شده بود را طي مراسمي در پراگ دريافت ميكند. 1952-به چين ميرود ولي بعلت بيماري سفر خود را نيمه كاره مي گذارد . سكته كرده بود . 4 ماه بستري ميشود. دوران بعد از آن را هميشه تحت نظر پزشك مي گذراند. 1953-به شركت در كنفرانس هاي بين المللي ادامه مي دهد. نمايشنامه حكايت يك عشق او در مسكو بروي صحنه ميرود. ساير نمايشنامه هاي او نيز به ترتيب به روي صحنه مي روند. 1958-به پاريس ميرود. با هنرمندان و نويسندگان بزرگي همچون پيكاسو و آراگون ملاقات ميكند. 1962-از سوي اتحاديه نويسندگان شوروي جشن تولد 60 سالگي او برگزار ميشود.

در فرداي شبي كه در خانه نويسندگان برگزار شده بود در موزه پلي تكنيك جلسه ديگري را براي خوانندگان كتابهايش برگزار ميكند. 1963-به آفريقا و به كشور تانگانيكا ميرود. شعر ” مراسم تشييع جنازه ام“ را مينويسد و در صبح روز سوم ژوئن وفات مي نمايد. ص 367 نجاتي جومالي در سال 1921 در فلورينا متولد شد و پس از جنگهاي استقلال طلبانه به تركيه مهاجرت و در ناحيه اورلاي ازمير ساكن شد. وي كه فرزند يك خانواده كشاورز است دوره متوسطه تحصيلي خود را در دبيرستان آتاترك ازمير و دوره تحصيلات عالي خود را در دانشكده حقوق دانشگاه آنكارا را در سال 1941 به پايان رسانيده است . وي در بين سالهاي 42-1941 در دفتر محصولات خاكي و سال 1945 را در اداره كار هنرهاي زيبا مشغول به كار شد و پس از پايان دوران خدمت سربازي در بين سالهاي 57-1945 در شغل كارمندي و وكالت مشغول بكار بود. وي سپس بين سالهاي 63-1959 را بعنوان رايزن مطبوعاتي سفارت تركيه در پاريس انجام وظيفه نمود.

نجاتي جومالي كه در بين سالهاي 63-1959 بعنوان رداكتور، در راديو استانبول فعاليت مي نمود سالهاي آخر عمر خود را به نويسندگي رمان و نمايشنامه مشغول شد.  نجاتي جومالي جايزه داستان نويسي سائيك فائيك را در سال 1957 با كتابي تحت عنوان با نگاهي ديگر، جايزه شعر فرهنگستان تركيه در سال 1969 را با كتاب درياي باراني و جايزه شعر يدي تپه را با كتاب كليه اشعار -1 در سال 1984 دريافت نمود.  زندگي ادبي : جومالي كه در سالهاي جنگ جهاني دوم با اشعار خود وارد عرصه ادبيات شد اولين شعر خود را در سال 1939 در مجله خانه مردم محله اورلا منتشر كرد. سپس فعاليت نويسندگي خود را در كليه مجلات تجديد نظر خواه و پيشرو كه مدافع ادبيات مدرن بودند ادامه داد و اشعار خود را در مجلاتي از قبيل وارليك ، ثروت فنون – بيداري ، انسانيت جديد منتشر نموده است. وي اولين كتاب خود را در سال 1943 با نام راه كيزيل چوللو منتشر كرد. جومالي در همين سال به خدمت سربازي رفت و در سال 1945 دومين كتاب خود با نام ترانه هاي سربازي كه به جنگ مي رود را به چاپ رسانيد.   جومالي پس از بازگشت به آنكارا اشعار خود را بصورت مستمر در صفحه هنري وارليك ، اولكوو آنكارا منتشر و در حاليكه هنوز دانش آموز دوره دبيرستان بود تحت تاثير صباح الدين علي داستان نويسي را نيز آغاز و بطور هفتگي در مجله اولوس منتشر مي كرد. از سال 1945 نيز در رسانه هاي شعر، داستان رمان و تئاتر آثار خود را منتشر كرده است. 

 آثار :

شعر:

راه كيزيل چوللو (1943) ترانه هاي سربازي كه به جنگ مي رود(1945) يادداشت هاي ماه مه(1947) روشنايي زيبا (1951) اولين مد دريا(1954) مدار خورشيد( 1957) درياي باراني (1968- اشعار جديد همراه با دو كتاب اخير ) سنبله هاي باردار (1970) خورشيد گرسنه (1980) يك اسب سوار در صحرا (1981).  

داستان :

زن تنها (1955) با نگاهي ديگر (1956) تابستان تشنه (1962) اولين داستان وي در سال 1963 بصورت فيلم سينمايي و سپس در سال 1968 در تئاتر شهر به نمايش در آمد. وقتي ماه بزرگ مي شود نمي توانم بخوابم (1969) مقدونيه 1900 (1976) ببرهايي به شهر آمدند (1976)

رمان :

 1959( با نام زليش در سال 1971) خاكها وبارانها(1973) توتون (1974)عشق هم مي گردد(1975)

نمايشنامه :

مينا (1959) نمايشها -1 (1959- گهواره خالي ، علفهاي لهيده ، فرمان آتش) نمايشها-2 (1969، تابستان تشنه ، كبوتر خطرناك ، ترانه هاي جديد) نمايشها -3 (1969، نعلين ها ، حكايات ، جگر مادر زن) نمايشها-4 (1969، گل دريا ، ديوار عشق ) نماشها -5 (1973، مدفون ، منتظر وزير هستم ، تخم كريستف كلمب ) نمايشها -6 (1981، مينا ، به صداي شب گوش بده ، آهوي زخمي).  

تجربه قلمي :

چرا عشق (1971) بخاطر تو اي دمكراسي(1976) نامه هاي اتيلر (1982)

نمونه اي از آثار نجاتي جومالي :

يك مادر مثل اين بود كه از چهارشنبه (بازار) بر مي گشت بقچه در بغل و دستهايي متورم از سرما در آن سن مثل همه زنهاي يهودي يك خرقه سياه كهنه بروي دوش و نگاهش آكنده از خستگي و گله مندي   با موهاي كوتاه و زلفي سرخ و روزنامه هاي فروخته نشده در آغوش و مثل هميشه بچه هاي سرما زده بيني اش را مي كشد و دستهايش را كه با نفسش گرم مي كند و مي كشد كفشهاي پاره خود را و همگام مي شد با گامهاي مادرش  آنها در جلو ، من در عقب در يك شب ماه مارس و در ساعتي پس از 11 از تقسيم تا تونل راه رفتيم با صداي آرامي حرف مي زدند با هم مثل يك آسياب خسته زندگي به سختي ميگذشت مثل رودخانه هاي گل آلود و كثيف از بين ساختمانهاي بزرگ و تاريك .  زن تنها : 15 روز بود نقل و مكان مي كرديم . آن شب در بيرون شام خورديم . پس از بيرون آمدن از رستوران به يك پارك رفتيم . در بين دو درخت اقاقيا روي يك نيمكت نشستيم .   ماه مه ساعت نزديك 11 بود . پارك خيلي خلوت بود . هواي سرد و خنكي مخصوص آن ساعت را داشت . بوي چمن هاي خيس همه جا را پر كرده بود . ماه ، نوك درختان را روشن مي كرد . سايه شاخه هاي اقاقيا ، به آرامي جابجا ميشدند .  

از كيفش پاكت سيگارش را در آورد. سيگاري در آورد و به طرف من برگشت . سيگارش را روشن كردم.   در روشنايي شعله كبريت به صورتش نگاه كردم . سفيد و آرام بود. مثل هميشه. ولي اين بار بسيار زيباتر بنظر مي رسيد . من اين زن را دوست داشتم . و بهتر است بگويم كه ميخواستم دوستش بدارم. هميشه آماده بود كه به همه حرفهايش چشم بگويم . هر كس هم كه به من ميگفت اين عشق عاقبت خوشي ندارد. از كوره در مي رفتم و با او دشمن مي شدم .   دوباره كيفش را در كنارش گذاشت . پايش را روي پايش انداخت و به پشتي نيمكت تكيه داد. خورده بوديم. شاد بود : گفت : يك شب دوست داشتني . عشق ، من هم در كنار شما و بهار . ماه هم هست .......  خنديدم . - مگه ديگه چي مي خوام - يك دروغ واقعي ؟ - گله نكردم - شما مردان همه تان اينطوريد . - چطور هستيم ؟ - فقط به فكر خودتان هستيد.

- چرا اينطور فكر ميكني ؟

- مگه دروغه ؟

- دروغه؟ تهمت نمي زنم كه ، تو هم مثل بقيه مردها هستي .بغير از اينكه به آرزوي خود برسي فكر ديگري نداري.

- نا حق هستي .

- نه خير . اصلا" هم ناحق نيستم . از روزي كه آشنا شديم هر دفعه يك چيزي مي خواهي. هميشه هم به خواسته ات مي رسي.

- مثل چي ؟ - مثلا" امشب . گفتي شام را بيرون بخوريم . گفتي برويم پارك . و مثل اين حرفها . دلت هر چه بخواهد مي گويي . و ميخواهي كه من هم اجرا كنم.

- و البته من فكر كردم كه شما هم از اين كارها خوشتان خواهد آمد.

- واقعا" آنطور فكر مي كني ؟ در واقع اين تو كي هستي كه چيز متفاوتي مي خواهي. واقعا" به من فكر كردي. مثلا" اگر مريض بشوم؟ موهايم ناگهان سفيد بشود . و 2-1 سال بعد مي رسد كه من را مثل امروز دوست نداشته باشي. چه بدونم ؟ آنقدر جوان هستي كه اگر امروز بميرم 3-2 ماه نشده به يك زن ديگري به اندازه من عاشق ميشوي.راستش را بگو. اگر بميرم چه كار ميكني ؟   من يك كارمند معمولي بودم كه به سختي زندگي ميكردم و در وضعيتي نبودم كه نه بر او و نه به هيچكس ديگري وعده و وعيد بدهم . يك بار ديگر فهميدم كه چقدر بيچاره ام.  

- من فكر نمي كنم روزي برسد كه تو را دوست نداشته باشم. اگر از تو جدا شوم ، شايد.......... ساكت شدم . نميدونم شايد ، خيلي غم انگيز بشود. و همه اين حرفها را با ترديد گفتم . 

- خنديد

- اگر كس ديگري بود ميگفت كه بي تو من هم مي ميرم . منهم مثلا" باور ميكردم . نمي توني دروغ بگويي. علت اينكه از تو خوشم مي آيد هم همين است.  - شايد به يك زن ديگه منهم بدون فكر كردن اين حرفها را گفتم . ولي نمي توانستم به او دروغ بگويم . خيلي دلم ميخواست اين را بفهمد. خودش به كوچه علي چپ زده بود. ناراحت شدم. جواب ندادم . خم شد. انگار ميخواست تلافي كند. به صورتم نگاه كرد. سعي كردم لبخند بزنم.  همان موقع يك نسيم از ميان درختان اقاقيا گذشت و صداي شاخه ها را در آورد . موهايش روي صورتش ريخت . سيگارش را انداخت . دستهايش را بين زانويش گذاشت.

با عشوه اي زنانه آهي كشيد و گفت :

-سردم شد . چرا منو اينجا آوردي ؟ دستها مو ببين . يخ زد. دستهايش را بين دستهايم گرفت . دست چپم را روي شانه اش انداختم و خودش را به سينه ام فشردم. از لبهايش بوسيدم. بدنش خيلي سرد بود. وقتي بوسيدم گرم شد. سرش را بلند كرد و به شانه ام گذاشت. دست چپش را از دستم بيرون آورد و زير يقه كتم گذاشت و يواش يواش بطرف پائين آورد. با صدايي كاملا" متفاوت :

- چه چيز هستكه منو اينقدر دوست داري ؟ مگه من چي دارم ؟   عوض شده بودم . حس كردم همه هوس زندگي كردن ، مثل يك موج گرم در رگهايم مي دود.

به شوخي گفتم :

- فكرش را نكرده ام .

- راستش را بگو . مگه من چي دارم؟ منهم مثل بقيه زنها هستم . فقط يك زن هستم.  

پيش از آنكه من حرفي بزنم او گفت :

- هرچه بگويي چاخانه . دوره جواني است . دوره عشق . 25 ساله هستي. هر كسي كه باشد همينطوري دوستش خواهي داشت . در 25 سالگي من هم اينطوري بودم . خيلي عاشق بودم. خيلي دوست داشتم كه عاشق باشم و عاشقم باشند. فكر مي كردم كه در دنيا چيز مهم ديگري بغير از عشق نيست.  

- آلآن چي ؟

- الآن هم دوست دارم. ولي نه مثل تو . يك جور ديگر . وقتي گفت دوست دارم از صدايش فهميدم كه منظورش من نيستم . نكات مبهم زندگيش فراوان بود. حرفهايم را هم كه نمي خواست به من بگويد . من نميخواستم بپرسم و بدانم . يك خلاء مبهم در دوستي ما بود. شايد خوشايند هم نبود ولي بعضي از آنها را مي فهميدم .

با بي توجهي پرسيدم كه :

- چه كسي را .

- اونو ديگه نمي تونم بگم . شما را نه

- اون شما را دوست داره ؟

- شايد هم دوستم داره .

- من چي؟ من چي ميشم؟ يك سكوت عذاب آور بين ما برقرار شد.  

- آه . شما دو نفر فرق ميكنيد. او را سالهاست كه مي شناسم. دوستم ، رفيقم. هر چه دوست داري بگو . تازه . مثل شما نيست . عاقله مرد است . مثل شما ناگهان جوش نمي آره . زندگيمو كه نميتونم دست شما بدهم . پيش تو جوونتر ميشم. شاد ميشم. وقتش كه بياد تو هم ميفهمي . شايد تو را هم دوست دارم. بچه خوبي هستي. ولي مثل تو عاشق نيستم . فكر مي كني كه دوتايش با هم نميشه؟

- اون اينو ميدونه ؟ حسودي نميكنه ؟

- شايد هم بدونه . ديده . شايد هم شنيده . به روي خودش نمي آره.

كمي بلند شد و گفت :

- تو چرا حسودي نمي كني ؟

- مكث كردم و گفتم : حق ندارم كه .

- باز هم به نيمكت تكيه داد و گفت :

- درستش هم همينه . هيچكدومتون حق حسودي نداريد. با هم سكوت كرديم. درست نمي تونستم منظورم را بفهمانم .

گفتم :

- نميدونم كيه . ولي اگر تو زندگي مي توني بهش تكيه كني من وارد زندگيتون نميشدم. ميشناسمش. چطوريه ؟ اگر بگيد شايد بتونم يك تصميمي بگيرم .

- فايده اي نداره - چرا؟

به نوك كفشهايش زل زد و گفت :

- نميدونم . پرسيد . نمي خواهم فكرش را بكنم .

- سكوت كردم . دستش را به پشتي نيمكت گذاشت و يكي دو برگ را از شاخه كند. بعد هم آنها را با انگشتهايش تكه تكه كرد. شروع كرد به حرف زدن. - شما فكر ميكني توي دنيا عاشق هست؟ فقط عادتها هستند . اگر هم عاشق باشد 6 ماه و يا خيلي كه باشد حداكثر يك سال . بقيه اش عادته .

- ..........................

- اولا" اون خيلي منو درك ميكنه . در همه روابط، خيلي محترمانه برخورد ميكنه/ آدم خوش تيپي هم هست. ولي تو اصلا" مثل اون نيستي . تو از من ميخواهي كه عوض بشوم و زن ديگري بشوم . من اينطوري هستم . نمي تونم عوض بشم. صداي پايي شنيد و سرش را بلند كرد . يك بليط فروش اتوبوس در حاليكه صندوق بليط را در زير بغل و دستهايش را در جيبش گذاشته بود خميازه كنان از مقابلمان گذشت. از داخل پارك ميان بر زد و به طرف جاده مقابل رفت.

او به حرفهايش ادامه داد:

- شايد هم بهترين اخلاق تو هم همين باشد. اميدوار هستي ، زندگي را دوست داري و هميشه چيزهايي براي خواستن داري. من هيچ آرزويي نه براي خودم و نه براي ديگران دارم.  

- ...................

- اگه ميخواهي منو دوست داشته باش . ولي از من انتظاري نداشته باش، من ديگه قدرت دوست داشتن ندارم. كسي چه ميدونه شايد يك وقتي ................   ميدوني بعضي وقتها به چي فكر ميكنم . همه را ول كنم و بروم . كنار دريا و در يك جا پر از آفتاب ، ماهها بدون اينكه به چيزي فكر كنم بخوابم. بخوابم . بعد هم .......... آنطوريكه دلم ميخواهد زندگي را شروع كنم . منهم مثل همه دخترها وقتي هيچ چيزي نمي فهميدم يك آدم خوش تيپ و با تجربه جلوم سبز شد. فكر كردم دوستش دارم. عروسي كرديم. چند سال با همين احساس گول خوردم. فكر ميكنم در دنيا بهتر از شوهرم مرد ديگري نيست. ولي ما انسانهاي ديگري براي هم بوديم. نه تقصير اون بود نه تقصير من . بالاخره از هم جدا شديم. خيلي ها بعد از طلاق دنبالم آمدند. انسان تا وقتي كه يك نفر را دوست بداره فكر مي كنه كه چند نفر را دوست داره. همه نوعش را ديدم. 2-1 نفر از اونها واقعا" عاشقم بودند. خيلي ها هم فيل بازي ميكردند . ولي همه آنها از يك زن فقط يك چيز مي خواهند. تنهايم. مگه من چي دارم توي اين زندگي . اگر بخواهم با يك نفر دوست بشم و يا حرف بزنم . جور ديگري نمي شه. خسته شدم ديگه. فكرش را هم نمي خواهم بكنم.........   اون اينطوري حرف مي زد.

 از سر شاخه درختها ، بام ساختمانهاي دولتي ديده ميشدند . از خيابانهايي كه در 3 طرف پارك بودند گاهي صداي عبور تاكسي ها و يا آخرين سرويس اتوبوسها مي آمد. آسمان بالاي سرمان ابري بود . يك لكه ابر سياه ، نزديك يك ابر شد. وكمي بعد يكي شدند . ابر كوچك ديگر ديده نميشد. در طرف راست هم تابلوي يك شركت گاز خاموش و روشن ميشد.....  ميخواستم به او بگويم كه از دنيايي كه او را خوشبخت نكرده ، از همه آدمهاي آشناي اطراف او، از همه اونهايي كه گشته و ديده بودند، از جنتلمن ها ، از اونهايي كه فيلم بازي ميكردند و حتي از همه كساني كه او را دوست دارند متنفرم و همه حرفهايش دروغ است.   چشمهايم به يك نكته دوخته شده بود. بزرگ شد. بعدا" فهميدم كه چرا سكوت كرده و به من نگاه ميكند.

- چي شد يكدفعه ؟ چه زود عوض ميشوي؟ گفتم كه بچه اي . بچه اي ديگه ؟   دستش را گرفتم و گفتم :

- هيچي . گوشم با شماست .

- خيلي خوب . ولي چرا آنطوري زل زدي؟

- هيچي .نميدونم . واقعا" هيچي . جلو مانويش را بست و كيفش را برداشت .

- سرد نيست ؟ دوباره خواستم بغلش كنم . ولي با دستش ممانعت كرد.

- بسه بسه ديگه . آروم باش. صفاي پارك بسه . بلند شويم. بلند شديم . زير اولين تير چراغ برق كيفش را باز كرد . دوباره آرايش كرد.

زير بغلش را گرفتم كه با شادي گفت : ول كن اينها را . فراموش كن . يك چيزهاي خوشحال كننده به من بگو ........   نجيب فاضل كيسايورك (1901) وي به گفته خود در يكي از كوچه هاي منتهي به سلطان احمد و در يك كاخ در سال 1904 بدنيا آمده است. در مدارس مختلف از جمله در كالج آمريكايي ها مشغول به تحصيل گرديده و دوره متوسطه را در سال 1922 در دبيرستان دريايي به پايان رسانيده است. وي در اين دبيرستان نظامي دروس ديني را از احمد حمدي و دروس تاريخ را از يحيي كمال فرا گرفته است ليكن در دروس اصلي شامل از ادبيات و فلسفه تا رياضيات و فيزيك تحت تاثير دانشمند بزرگ دوره ابراهيم عشقي قرار گرفته است. ابراهيم عشقي با كتابهايي كه به نجيب فاضل ميدهد او را با تصوف آشنا مي كند.

نجيب فاضل پس از گذراندن كلاسهاي جنگ و نامزد وارد رشته فلسفه دارالفنون گرديد و فارغ التحصيل شد. يكي از نزديكترين دوستان وي در فلسفه حسن علي يوجل مي باشد. وي با بورس وزارت آموزش ملي به مدت يك سال (1925-1924) در پاريس مشغول به تحصيل گرديده است . او پس از بازگشت به تركيه بعنوان كارمند و بازرس در بين سالهاي 1939-1926 در بانكهاي هلند ، عثمانلي و كار مشغول به كار بوده است. نجيب فاضل در آنكارا در دانشكده زبان ، تاريخ و جغرافيا ، در آكادمي هنرهاي زيبا( استانبول 1924-1939) و كنسرواتوار دولتي تدريس نموده است. وي كه در سالهاي جواني ارتباط خوبي با رسانه ها پيدا نموده بود رابطه خود را با كارمندي قطع و گذران زندگي خود را از طريق نويسندگي آغاز نموده است.   نجيب فاضل پس از يك بيماري طولاني كه مانعي براي نويسندگي و فعاليتهاي فكري وي نبود در 25 ماه مه 1983 در خانه اش واقع در ارنكوي وفات نمود و طي يك مراسم تشييع جنازه پر حادثه در گورستاني نزديك ايوب به خاك سپرده شد.  نجيب فاضل با نمايشنامه سنگ صبور خود جايزه اول نمايشنامه نويسي سال 1947 حزب جمهوري خلق را گرفته است. همچنين به مناسبت 75 سال تولد وي از سوي وزارت فرهنگ در 25 مه 1980 جايزه بزرگ فرهنگ و از سوي سازمان ادبيات ترك عنوان بزرگترين شاعر زنده تركيه را دريافت نمود. 

زندگي ادبي : نجيب فاضل كه بنا به گفته خود از پدر بزرگ خود در سنين بسيار كوچك خواندن و نوشتن را ياد گرفته است از كودكي با علاقه بسياري به سواد آموزي پرداخت. وي در اين رابطه چنين مي نويسد. علاقه من با آثاري مانند پل و ويرژين ، غزليات و نجدت بيماري بالاخره به بيماري تبديل شد و شبها و روزها يم را مانند يك تار عنكبوت تنيد. نجيب فاضل كه با چنين علاقه اي وارد ادبيات شده بود ميگويد كه شاعري را در 12 سالگي شروع كرده و هنگام عيادت مادرش در بيمارستان ، دفتر شعر دختر بيمار كنار خود را به او نشان داده و گفته است كه چقدر دوست دارم كه تو را شاعر ببينم. وي خاطر نشان ميسازد كه : آرزوي مادرم ، همانند حسي بود كه من تا 12 سالگي در قلم داشتم ولي خود از وجود آن آگاه نبودم. اين يك حكمت هستي بود . چشمهايم را به برفهاي پشت پنجره بيمارستان و زوزه باد دوختم و تصميم خود را گرفتم . " من بايد شاعر بشوم. و شدم".  

اولين شعر منتشر شده نجيب فاضل شعر كتيبه است كه با عنوان يك سنگ مزار در كتاب تار عنكبوت نوشته و در تاريخ اول ژولاي 1923 در مجله مجموعه جديد چاپ شده است. نجيب فاضل پس از آن و تا تاريخ 1939 با انتشار آثار خود در مجلاتي مانند مجموعه جديد، وارليك ، حيات ، آناطولي و روزنامه جمهوريت شهرت خود را افزايش داده است.   نجيب فاضل در سال 1925 پس از بازگشت از پاريس بطور متناوب در آنكارا اقامت نموده است. در سومين دوره اقامت خود با حمايت بعضي از بانكها در 14 مارس 1936 مجله اي با نام درخت (آغاچ) را منتشر نمود و با نويسندگاني همچون احمد حمدي تان پينار، احمد قدسي تجر ، مصطفي شكيب تونچ و نيز نويسندگان مجله كادرو كه به تازگي تعطيل شده بود از جمله ودات نديم تور، شوكت ثريا آيدمير و اسماعيل خسرو توكين همكاري نموده است .

مجله از خط فكري ايداليست و اسپيريتواليست در مقابل خط فكري ماترياليست و ماركسيست دفاع مي نمود. پس از انتشار شش شماره در آنكارا ، مجله را به استانبول منتقل نمود ولي بواسطه عدم استقبال مجله پس از انتشار 17 شماره تعطيل شد.  نجيب فاضل بار ديگر در سال 1943 مجله شرق بزرگ را با خط فكري ديني و سياسي منتشر نمود. اين مجله كه تا سال 1978 بصورت هفتگي ، روزانه و ماهانه منتشر مي گرديد ، خط فكري مخالف حكومتها را پيگيري مي كرد كه به همين سبب چندين دفعه محاكمه شد. مجله چندين بار تعطيل شد. اين مجله كه بويژه مخالفت خود را با لائيسم بيان مي نمود و از سلطان عبدالحميد دفاع ميكرد بعنوان يكي از رهبران اسلامي در آمد. ياد آوري ميگردد كه كادر نويسندگان شرق بزرگ نيز همانند مجله آغاچ در شماره هاي اوليه بسيار سياسي بود. ازجمله بدري رحمي و سعيد فائيك.   ليكن چون فاضل نجيب مجله شرق بزرگ را به ارگاني براي دعوي ديني تبديل نموده بود اين نويسندگان نيز يكي يكي از اين مجله جدا شدند . نجيب فاضل در سال 1947 و پس از تعطيل نمودن شرق بزرگ يك مجله فكاهي بنام بورازان منتشر نمود كه فقط 3 شماره به چاپ رسيد.  

آثار شعر :

تار عنكبوت (1925) پياده روها (1928) من و ديگران (1932) كاروانهاي بينهايت(1955) درد(1962) شعرهاي من (1969) السلام (1973) درد (1974)

نمايشنامه :

تخم (1935)خلق يك آدم(1938) لقب(1940)سنگ صبور(1940)پول(1942)

نام ديگر:

صالح بي انگشت(1949)آقاي رئيس (1964) كاخ چوبي (1964) خاقان كبير عبدالحميد(1965)يونس امره(1969)

رمان :

دروغ در آئينه (1980) كاغذ سر (1984)

داستان :

چند داستان چند تفسير(1932) داستانهايي از نوسانات رواني(1964) داستانهايم(1970) .  

خاطره :

مستطيل بهشت (19559حج(1973)من و او(1974) باب عالي(1975) پياده روها -1 در كوچه ام ، در ميان كوچه اي خلوت راه مي روم ، بدون آنكه به پشت سرم نگاه كنم در نقطه اي كه راه به تاريكي مي رسد هيولائي منتظر من است .   آسمان سياه با ابرهاي خاكستري پوشيده شد تندر مي زند به پنجره خانه ها در اين نيمه شب دو نفر بيدارند يكي من و يكي هم پياده روها .   در درونم ترس قطره قطره جمع ميشود فكر ميكنم در هر كوچه اي ديوهاي سربريده اي است و شيشه هاي سياه سياه آن را برويم مي ريزد و خانه هاي كوري كه چشمهايش را در آورده اند .   پياده روها ، مادر تنهايان دردمند پياده روها ، انساني كه در درونم زندگي ميكند پياده روها ، شنيده ميشود صدايش در سكوت پياده روها ، زباني كه در درونم مي پيچد .   من لايق تو نيستم كه در يك آغوش نرم جان بدهم من كودك شير خوار اين پياده روهايم نكند صبح شود در اين كوچه تاريك و تمام نشود پياده روي در اين كوچه تاريك .  

من بروم ، راه برود . من بروم راه برود . فانوسها در كنارم همچون سيل و صداي پايم را سگهاي گرسنه بشنوند و يك صدايي شنيده ميشود در ظلمت جاده   نه در روشنايي بگردم و نه به چشم ديده شوم روزها از آن شما ، تاريكي را به من بدهيد و برويم و بكشم مثل يك لحاف خيس رويم را بپوشانيد اين تاريكي سرد را .  بدنم دراز شود بروي سنگها و بگير آتش پيشاني ام را اين سنگهاي سرد و بخوابم اسرار انگيز مثل كوچه ها اگر بميرد همسر عاشق ناكام پياده روها.   ني زن توفيق (1953-1879) در 24 مارس 1879 در بودروم متولد و در 28 ژانويه 1953 در استانبول وفات يافت. از يك ني زن ساده در قصبه اورلا كه محل ماموريت شغلي پدرش بود نت موسيقي ياد گرفت و كم كم در اين راه پيشرفت نمود. اگر چه وارد دبيرستان ازمير شد ولي ناتمام ماند. در اين ميان با تلاش شخصي خود زبان فارسي را ياد گرفت و وارد مولوي خانه ازمير شد. سپس با اقامت در استانبول فعاليت خود را در مولوي خانه هاي گالاتا و قاسم پاشا ادامه داد. در سال 1902 سهمي از فرقه بكتاشي گرفت و درويش اين فرقه شد. از سوي ديگر به سرودن شعر نيز مشغول بود . با اشرف و محمد آكيف آشنا شد و در مورد شعر تحت تاثير آنان قرار گرفت.

پس از سال 1908 مدتي را در مصر گذراند و در سال 1913 به استانبول بازگشت.   ني زن توفيق، عموما" بدون رعايت مقررات اجتماعي زندگي كرده است. او از ني خود براي امرار معاش استفاده نكرده و فقط در زمانيكه مي خواسته ني مي زده است. او تلاشي براي پيشرفت در ني زني ننموده و آثار هنري جاويداني از خود برجاي نگذاشته است . مهارت او در زدن ني ، خوب فوت كردن او بود . گاهي از قواعد مرسوم موسيقي خارج ميشد ولي هميشه با احساس مي زد و شنوندگان خود را تحت تاثير قرار مي داد. بنا به گفته خودش بيش از 100 صفحه گرام پر كرده است.   وي نام خود را علاوه بر ني زني با هجويات و انتقادات نيز به گويش رسانيده است. بنا بر عقيده منتقدين وي پس از نفعي و اشرف ، سومين نماينده اين سبك است . در گسترش شهرت او ، دوست داشته شدن وي از سوي مردم سهم بزرگي دارد . ولي بواسطه استفاده از زبان قديمي شعرهاي وي چندان جاويدان نمانده است. وي انتقادات خود را عموما" معطوف به فشار سياسي و ديني و سوء استفاده نموده و همه ناحقي هاي اجتماعي را بدون ترس بر زبان آورده است.  

آثار كتاب شعر هيچ (1919) عذاب مقدس (1949) سروده :

سماعي ساز نهاوند ، سماعي شهناز ، تقسيمات ، صفحه سنگي.  نورالله آتاچ آتاچ در سال 1898 در استانبول متولد شد. او فرزند آتا بي مترجم است . او همچنين يكي از تهيه كنندگان برنامه ساعت خانه كه در طول سالهاي جنگ از راديو پخش مي شد بود . آتاچ دوره دبستان را در سال 1909 به پايان رسانيد و در همان سال مادرش را از دست داد. سپس به مدت 4 سال در دبيرستان گالاتاسراي ( مكتب سلطاني) به تحصيل پرداخت وبا برهان آصاف و ودات نديم ( كه در آينده نويسنده شدند ) دوستي برقرار كرد.   كمي پيش از آغاز جنگ جهاني اول بنا به درخواست پدرش براي ادامه تحصيل به سوئيس رفت ولي از زندگي دانشجويي چندان راضي نبود . آتاچ در طول مدتي كه در سوئيس بود زبان فرانسه را بخوبي فرا گرفت و در همين هنگام به تئاتر علاقمند شد و نقش ماهيگير را در نمايشنامه هاملت كه توسط دوستانش بروي صحنه رفته بود بازي كرد. اين علاقمندي يكي از دلايل آغاز نويسندگي با تئاتر شده است. آتاچ از كودكي به تئاتر علاقمند بود و ميگفت كه عاشق فرياد فروشندگان در صحنه اي كوچك و مسخره بازي حسن كچل بروي سن مي باشد.  

آتاچ مدرسه اي را كه هرگز به آن عادت نكرده بود را ترك و همچنان كه ميخواست به آموزش آزاد در ژنو پرداخت. او با دختري بنام Claire آشنا شد و قصد داشت كه با وي ازدواج كند ولي با فوت پدر و نرسيدن پول منصرف شده است. پس از آنكه نتوانست در سوئيس شغلي بيابد در هنگام قرارداد متاركه موندروس به استانبول بازگشت و مدتي را در دارالفنون دروس ادبيات را پيگيري و سپس با قبولي در متحان ، معلم زبان فرانسه شد. در بين سالهاي 25-1921 در دبيرستانهاي نشانتاشي ، وفا، استانبول و اسكودار و دبيرستان آدانا به تدريس پرداخت.  آتاچ همچنين بعنوان مترجم در اداره عمومي بازرگاني وزارت بازرگاني و نيز در اداره هيئت تحريه فعاليت نمود و در سال 1926 مجددا" به وزارت آموزش و پرورش بازگشت و ابتدا در اداره تعليم و تربيت بعنوان مترجم و سپس مدير شعبه دوره ابتدايي مشغول به كار شد و سپس بار ديگر بعنوان معلم فعاليت نمود. وي در بين سالهاي 45-1927 در دبيرستانهاي آنكارا ، استانبول ، آموزشگاه زبانهاي خارجي دانشگاه استانبول و انستيتو آموزشي قاضي فعاليت نموده است . آتاچ كه مدتي را نيز بعنوان رئيس انتشارات اداره عمومي انتشارات انتخاب شده بود بعدها مترجم رياست جمهوري شد و در همين مقام در سال 1952 بازنشسته شد.   آتاچ در سپتامبر 1953 به بيماري قند گرفتار شد و بنا به توصيه انها سيگار و مشروب را ترك كرد. همسرش در سال 1955 مجددا" بيمار شد و با تشخيص سرطان معده عمل جراحي شد. ولي بهبود نيافت و در سن 48 سالگي وفات نمود. اين حادثه آتاچ را بشدت متاثر كرد و بطور متناوب بيمار شد. و بالاخره در 17 مه 1957 در سن 59 سالگي در بيمارستان نمونه وفات نمود.  

زندگي ادبي :

آتاچ اولين اثر خود را در سال 1921 در مجله درگاه منتشر نمود . اين بنا به گفته خود نقدي بر كتاب شعر ساعتهاي درياچه نوشته احمد هاشم بود . وي بعدها مقالات انتقادي بر تئاتر نوشت.   ليكن آتاچ در درگاه ميخواست كه دوره شاعري را در ذهن خوانندگان خود به فراموشي بسپارد. چندين سال بعد آتاچ كه ميگفت " آرزويم اين بود كه يك هنرمند باشم و يك اثر هنري بوجود آورم" در چهار بيت اول شعري بنام تنهايي كه در 20 دسامبر 1921 در مجله درگاه به چاپ رسيد چنين مي گويد:

مثل صداي دور يك ويولن ، لرزان ، پريشان

اكنون هوس مردن بر ميخيزد از روح و روانم من از هر غروب آفتاب كمي رنج بردم وقتي هم سكوت مي كردند من با ماتم خويش گريه كردم .   با اينحال آتاچ كه بنا به گفته خود شاعر نبود و نمي شد ، شعر را رها كرد و در سال 1922 بنا به دعوت فالح رفقي در روزنامه آكشام( عصر) به نويسندگي پرداخت. اكثر نوشته هاي آتاچ با موضوع تئاتر در ارتباط بود. متين آند حدود 112 نوشته در موضوع تئاتر را كه آتاچ در بين سالهاي 1957-1921 در روزنامه هاي مختلف نوشته بود را جمع آوري كرده است.   آند ، نقادي تئاتر را اينگونه ارزيابي مي كند: هميشه مثل يك تماشاچي رفتار كرده است . مثل يك تماشاچي كه احساسات شخصي خود را بروي كاغذ آورده است. او با پشت صحنه زياد كار ندارد، به اطلاعات فني تئاتر علاقه اي ندارد و مثل يك هنرمند تئاتر حرف نمي زند. او مثل يك داور خشك ب تئاتر نگاه نمي كند . او از در كنار تئاتر بودن لذت مي برد. همانند يك تماشاچي كه شادي را احساس ميكند و زندگي را با خوانندگانش تقسيم ميكند.   آتاچ كه فهميده بود هنرمند نخواهد شد بعدها به آثار مكتوب و مسائل نويسندگي تمايل پيدا كرده و بيشتر به مقالات انتقادي مي پردازد. در اين ميان مقالات مربوط به تئاتر او نيز كم ميشود. وي خود را وقف انقلاب زبان كرده و آثار بسياري را ترجمه مي كند.  

آثار تاليف :

آثار روزها (1946)از حرف به حرف(1952) جستجو(1954) در بين حرفها(1957)نامه هايي به خوانندگانم(1958)مكالمات(1964)مكالمات (1962در مورد زبان)در مجلات(1980) ترجمه : داستانها (1944-Aisopos) نوشته هاي منتخب 1و2و3 (1944،1944، 1949) بالزاك ، Vandetta( 1943) قرمز و سياه1 و2 (1941 و1942 Stendhal) هوسهاي خطرناك( 1944 Laclos) اتاق اجاره اي( 1953-Simonon).   اوكتاي آكبال در سال 1923 در استانبول به دنيا آمد. او از نوادگان ابوبكر هاضم تپيران از بيانگزاران رمان نويسي تركيه است. تحصيلات متوسطه خود را در مدارس مختلف فرانسوي و دبيرستان استقلال را در سال 1942 به پايان رسانيد. وي در سال 1944 در دانشكده حقوق و در سال 1946 در دانشكده ادبيات مشغول به تحصيل شد ولي تحصيلات خود را نيمه تمام گذاشت و به نويسندگي پرداخت. مدت يكسال بعنوان دبير در مجله پروت فنون – بيداري مشغول بكار شد و در بين سالهاي 51-1947 در دفتر ترجمه وزارت آموزش و پرورش فعاليت نمود. ولي زندگي اصلي خود را از طريق روزنامه نگاري گذرانده است. در بين سالهاي 40-1939 داستانها و ترجمه هايي در روزنامه هاي صبح جديد و اقدام منتشر نمود. در بين سالهاي 46-1944 نيز مقالات انتقادي در روزنامه وقت نوشته است. وي در مجله هفتگي شرق بزرگ ستون حركتهاي هنري فكري جهان را نوشته و بنا به گفته خود براي اولين بار در اين ستون از ژان پل سارتر نام برده است. در بين سالهاي 56-1951 در روزنامه وطن بعنوان ويراستار ، دبير و مدير تحريه مشغول بكار بوده است . در سال 1956 نيز مقاله نويسي را آغاز كرد. در بين سالهاي 91-1969 نيز در روزنامه جمهوريت مشغول بكار بوده است. در حال حاضر در روزنامه مليت مشغول بكار است.  

زندگي ادبي :

اوكتاي آكبال نويسندگي را از سنين كوچكي و در دوره دبستان آغاز كرد. اولين داستان او بنام يك شير در خانه ماست از طرف معلمش پسنديده شد. در كلاس چهارم دبستان بود كه با الهام از فيلمي كه ديده بود يك داستان رمان مانند بنام هورن بازرگان و يا جزيره خطرناك را نوشت . اولين نوشته او با امضاي خويش از سوي معلم خود بنام ظاهر گووملي كه در روزنامه اقدام به چاپ رسيد داستاني با نام قاتل مادر است. ولي پيش از آن نيز نوشته هايي از آكبال در مجله هاي كودكان از قبيل آتش و احساس كودكانه منتشر گرديده بود. آكبال كه در آن سالها دائما" مي نوشت بيشتر به داستانهاي پليسي و عشقي تمايل داشت . تمايل اصلي آكبال به داستان نويسي پس از خواندن كتاب سماور سعيد فائيك در وي پديدار شد. آكبال در اين باره چنين مي گويد: فكر كردم كه مي بايد داستانهايي را كه تا آن موقع نوشته بودم مثل اسات محمود ، كريمه و نادر را به كناري بگذارم . اينها ادبيات نبودند . در همه آنها مبالغه بود . چيزهاي ديگري مي بايست مي نوشتم . چيزهايي مخصوص خودم .  در هنگام كار در مجله ثروت فنون – بيداري وارد بحث ادبيات جديد و قديم شد و از اين طريق بود كه دوره اصلي ادبي وي آغاز شد. او با حركت از تجربيات زندگي و خاطرات كودكي خود ، داستانهاي احساسي نوشت. نامبرده اولين كتاب خود را كه در محافل ادبي واكنش هاي مثبت و وسيعي يافت در سال 1946 منتشر كرد. ابتدا نانها خراب شد . و سپس انسانهاي بدون عشق در سال 1949.  

آثار داستان :

ابتدا نانها خراب شد(1946) انسانهاي بدون عشق (1949) دفينه بيزانس (1953) رنگ ابر(1954) آئينه سلماني (1958) تنهايي براي من ممنوع است(1967) تارزان مرد (1967) آبهاي استينيه (1973) دو كودك (1979) سواحل مقابل(1979) ري كشتيها و قطارها (1981) لونا پارك (1983) اي شب در را به روي من ببند (1988)

رمان :

كوچه غريبان (1950) ص 388 زندگي اورهان كمال (2/6/1970- 15/9/1914) اورهان كمال كه نام اصلي وي محمد راشد اوغوتچو است فرزند عبدالقدير كمالي نماينده دوره اول مجلس از شهر كاستامونو مي باشد. پس از تاسيس فرقه اهالي در سال 1930 از سوي پدرش ، بواسطه حوادث پيش آمده به سوريه مهاجرت نمود و در نتيجه مجبور به ترك تحصيل از سال آخر دوره متوسطه شد. ( وي اين دوران را در رمان زندگي خود بنام يادداشت هاي يك مرد كوچك نوشته است) . پس از مدتي به زادگاه خود بازگشت و در كارخانه هاي پنبه پاك كني بعنوان كارگر ، بافنده ، انباردار و سپس در انجمن مبارزه با سل بعنوان منشي فعاليت نمود. ( او اين دوره زندگي خود را در رمانهاي " داستان ازدواج يك خانواده مهاجر با يك دختر كارگر (1937" سالهاي آوارگي (1950)" " جميله (1952) " " خانه دنيا (1960) " و " روشنايي دوستان (1968)" نوشته است ). در هنگام خدمت سربازي بعلت عدم رعايت ماده 94 به 5 سال زندان محكوم شد.

در هنگام زنداني بودن در بورسا با ناظم حكمت آشنا شد و اين آشنايي منجر به تاثيرات فراواني بروي افكار اجتماعي گري وي شد. ( وي اين موضوع را در كتاب" 315 سال با ناظم حكمت (1956)" نوشته است). در سال 1951 پس از رفتن به استانبول با انتشار رمان و كتابهايش امرار معاش نمود. او كه براي معالجه به صوفيه رفته بود در همان شهر وفات نمود و در استانبول به خاك سپرده شد.   وي در آثار خود شرايط سخت زندگي انسانهاي كوچك را بر زبان مي آورد. او در آثار خود فقط شاهد ماجرا نيست بلكه جهت بهتر زندگي كردن آنها نقش يك راهنما و رهبر را نيز ايفا ميكند. اولين آثار او در سالهاي 1930 با الهام از زندگي خود به مسائل و مشكلات زندگي كارگران كارخانه و كشاورزان شهر چوكور اوا پرداخته و سپس دنياي غربيها ، انسانهاي محله هاي حومه و كارگران استانبول را به تصوير كشيده است. البته مشاهدات وي در زندان نيز تاثير مهمي بر آثار او گذاشته است. در بين اين آثار داستان بلند سلول شماره 72(1954) بصورت نمايشنامه در سالهاي 1967و 1976 در تئاترهاي آنكارا بروي صحنه رفت و جايزه بهترين نمايش نامه نويس از سوي انجمن هنر دوستان آنكارا را گرفت. كتابهاي " حادثه اي در پيش است (1959) مزرعه خانم (1961) خاكهاي خون آلود (1963) و فراري (1963) موضوعاتي از قبيل روابط كارگران كشاورزي با مالكين، تاثير تغييرات بوجود آمده در بخش كشاورزي و دنياي كارگران فقير كارخانجات را بررسي مي كند.

داستان مرتضي( در سال 1969 با نام مرتضي نگهبان در تئاتر اولوي و در سال 1986 با نام نگهبان بصورت فيلم سينمايي به نمايش در آمد)، شخصيت كارگر كارخانه اي است كه كوركورانه انجام وظيفه ميكند. مهاجرت از روستا به شهر موضوع زندگي مشقت بار كارگران غريب آدانا محور اصلي رمان خاكهاي پر بركت مي باشد. همچنين در پرندگان غربت نيز مقاطعي از زندگي غريبان در استانبول به نمايش گذاشته شده است . علاوه بر اين آثار كه مورد توجه روستائيان ، كارگران ، هنرمندان صنايع دستي و كارمندان دون پايه قرار مي گرفت، رمانهايي كه داستانهايي از زنان ، دختران و كودكان را نيز بيان ميكند جايگاه ويژه اي دارد . دختر بيگانه (1960) كه در محله هاي كناري و در وضعيتي پائين تر از موقعيت اجتماعي خود زندگي ميكند، دنياي دروغين(1960) در رابطه با استثمار زنان در دنياي سينما و تفريحات و نيز دختري از كوچه ها(1968) از جمله اين آثار مي باشد. در رمانهاي مجرم (1957) كوچك (1960) بچه هاي كوچه (1963) نيز زندگي خانواده هاي فقير و از هم پاشيده استانبول ، كودكان گناهكاري كه بواسطه سيستم نارساي آموزشي مرتكب جرم شده اند و تلاش آنان براي زندگي بصورت داستان بيان شده است .

پس از رمان بازرسان (1966) ، رمان كلاهبردار (1969) نيز متلك باران مسئولين و كارمندان مناطق دور از مركز است . حوادث اين رمانها و موضوعاتي كه با صحبتها و مكالمات عاميانه بيان گرديده از ويژگي هاي مشخص بيش از 200 اثر نويسنده است. علاوه بر رمانهاي دعوي نان 1949، سهم برادر ، جايزه داستان نويسي سال 1957 سعيد فائيك ، اول نان ، جايزه داستان نويسي سعيد فائيك و فرهنگستان زبان تركي در سال 1968) سلول شماره 72 و رمان مرتضي ، داستان و رمانهاي وي بصورت نمايشنامه نيز بروي صحنه رفت. از جمله دكان سمساري در 1969، سهم برادر در سالهاي 71-1970. حرفهاي اورهان كمال : - واقعيت گرايي - درد زندگي - منبع موضوعات (داستانهايم) - هدف هنر من - اعلاميه اي براي جامعه - هنر و اشعار - در باره آداب و رسوم در باره واقعيت گرايي در اصل يك اصطلاح بسيار انعطاف پذير است ، خارج از اراده : يعني خارج از آگاهي ما، عكس برداري كامل از واقعيت موجود و خارج از اراده و ارائه آن به خوانندگان نيز نوعي واقعيت گرايي است. ولي به آن ناتوراليسم مي گويند.

مانند اين است :

نشان چيزي به همان گونه است . بعبارت ديگر چيزي مانند مشاهده بيماري يك بيمار توسط پزشك . واقعيت گرايي در نظر من نبايد در اين سطح بماند . به همين خاطر هنرمند مي بايد اندازه هاي واقعيت را در خود جمع كرده و علاوه بر " آيا شده است" مي بايد جواب " آيا ميشود" را نيز بدهد . البته نبايد به اين قدر هم راضي باشد. مي بايد جواب " چگونه بايد باشد" را نيز بيابد . هنرمند ، كپي بردار طبيعت نيست . او مي بايد چيزهايي به آن بيافزايد. آيا توانستم منظور خود را بفهمانم .( بادبان- دسامبر 1963).   درد زندگي : نپرس . سالهاست كه بدون اينكه اين كار را به انجام برساند رفت . عليرغم اينكه هزينه زيادي ندارد ، با اينحال هنوز هم روزي از انديشه فردا رها نشده ام . حتي گاهي اوقات خيلي جدي فكر كرده ام. چطور ميشود كه شانس خود را در كشورهاي ديگري امتحان كنم ؟ (آتاچ- دسامبر 1963)/   كجاست ؟ تا خرخره زير بار قرض هستم . در حاليكه در يكي از محله هاي پائين استانبول ، يك زندگي معمولي ، ولي خيلي معمولي را مي گذرانم . با اينحال هنوز هم نمي توانم از زير سنگيني بار قرضي كه هر روز اضافه ميشود نجات يابم. ولي ميدانم كه ديدن فيلم و نمايش هاي خوب را بطور خانوادگي و ديدن دنياي خارج از كشور براي من كه يك هنرمند هستم خيلي ضروري است. اكنون ، علاوه بر مسائل مالي ، از نظر زماني هم حتي تا كادي كوي هم نمي توانم بروم .

ديگر بغير از اونكاپي ، قهوه خانه اقبال و محله بي اوغلو ( كه از ديدنش خسته شده ام ) تقريبا" به هيچ جاي ديگري نمي توانم بروم( بادبان- دسامبر 1963).   منبع موضوعات داستانهايم : به راستي منبع موضوعات داستانهايم چيست ؟ به اين مسئله بعد از سئوال شما بطور جدي فكر كردم . ميخواهم بگويم مردم . ولي جواب كاملي نيست . گاهي اوقات موضوعاتي كه هيچ ربطي به مردم ندارند شايد بصورت فانتزي نوشته ام . پس منبع موضوعات داستانهايم چيست ؟ شايد اين طوري بگويم . بعنوان يك هنرمند ، مثل بقيه زندگي كردم و مثل بقيه به اين دوره و كشورم فكر مي كنم. مثل همه كلي گويي كردم . من زاويه اي براي خود انتخاب كردم و از اين زاويه به اطراف خود نگاه كردم و موضوعات را انتخاب كردم . آري آري اين عبارت انتخاب كردم بسيار صحيح و بسيار بجاست . هنرمند ، روي هر موضوعي را كه مي بيند نمي تواند كار كند . بايد انتخاب كند. چرا اين موضوع را انتخاب كردم؟ چرا بايد روي اين موضوع كار كنم؟ هدف چيست ؟ بعبارت بهتر به هموطنانم ، به انسانيت چه ميخواهم بگويم. مردم خواهند پرسيد كه مي خواهم بگويم . البته هميشه نمي پرسد. اين عادت اوست . موضوع را ميگيرد و روي آن كار ميكند.

يعني هنرمند ، موضوع را خواه از مردم و خواه از فانتزي بگيرد حرفهاي خود را از طريق فكاهي و يا متفكرانه مي زند. بشرط در نظر گرفتن مراتب فوق ، مي توانم بگويم كه منبع اصلي موضوعات داستانهاي من انسان است . (واليك- اگوست 1970).   هدف هنر من : هدف هنر من ........ اگر اينطور خلاصه كنم مانعي دارد؟ تلاش براي سعادت هموطنان و بطور كلي انسانها در راستاي علوم مثبته و تحت شرايط مستقل . مثل تعريف تاريخي لينكلن در مورد دمكراسي : مديريت مردم از سوي مردم . ما چرا اينگونه نگوئيم ؟ هنر بنام تلاش مديريت انسانيت از سوي انسانيت و براي انسانيت . ( وارليك – اگوست 1970).   اورهان ولي كانيك در سال 1914 در استانبول متولد شد. او فرزند ولي كانيك يكي از رهبران باند موزيك رياست جمهوري است. اورهان ولي تحصيلات اوليه خود را در مدرسه گالاتاسراي آغاز و كلاس چهارم را در سال 1925 در اين مدرسه به پايان رسانيده است. سپس دوره دبستان را در سال 1926 در دبستان قاضي آنكارا تمام كرد. پس از آن وارد دبيرستان شبانه روزي پسرانه آنكارا شد و در سال 1933 فارغ التحصيل گرديد. اورهان ولي در رشته فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه استانبول مشغول به تحصيل شد ولي تحصيلات خود را ناتمام گذاشت و در سال 1936 به آنكارا بازگشت و بعنوان كارمند وزارت آموزش و پرورش به كار گمارده شد ولي پس از آنكه متوجه شد نمي تواند خود را با حال و هواي محافظه كاري حاكم بر آن هماهنگ كند استعفا نمود.

اورهان ولي در تاريخ اول ژانويه 1949 مجله ياپراك را كه جايگاه و نقش مهمي در ادبيات و تفكرات روز داشت را منتشر نمود. او به همراه اوكتاي رفعت و مليح جودت آنداي براي آزادي ناظم حكمت 3 روز اعتصاب غذا نمود كه واكنش هاي فراواني را به همراه داشت.   او در تاريخ 10 نوامبر 1950 در گودالي كه شهرداري آنكارا در يك كوچه كنده بود افتاد و از ناحيه سر مجروح شد. دو روز بعد نيز به استانبول رفت . در استانبول و در خانه يكي از دوستانش به هنگام خوردن ناهار حال او بهم مي خورد . پس از انتقال وي به بيمارستان ، ناراحتي او را ناشي از مسموميت الكل تشخيص ميدهند ليكن بعدها مشخص ميشود كه او دچار خونريزي مغزي شده است . اورهان ولي در ساعت 23 همان روز يعني در روز 14 نوامبر 1950 وفات نمود.  اورهان ولي كه در 36 سالگي يعني در بهترين دوران بهره وري خود وفات نمود .

زندگي خود را در قالب شعر چنين بيان مي نمايد :

در 1914 زاده شدم / در يك سالگي از قورباغه ترسيدم / در 9 سالگي به خواندن و در 10 سالگي به نوشتن علاقمند شدم / در سن 13 اوكتاي رفعت و در 16 سالگي مليح جودت را شناختم / در 17 سالگي بار رفتم و در 18 سالگي راكي را شروع كردم / از 19 سالگي آوارگيم شروع شد/ از 20 سالگي هم پول در آوردن و درد نداري را ياد گرفت / در 25 سالگي تصادف كردم /خيلي عاشق شدم / هيچ ازدواج نكردم / و الان سرباز هستم .  

زندگي ادبي :

اورهان ولي در دوره دبستان به ادبيات علاقمند شد. دو دوران دبيرستان نيز با آوكتاي رفعت و مليح جودت آنداي دوستي برقرار كرد. اين دوستي آغاز يك دوره جديد در شعر تركيه بود. او از علاقمندي دبيران دوره دبيرستان خود بهره مند شده است . اورهان ولي به همراه اوكتاي رفعت و مليح جودت آنداي يك مجله بنام صداي ما منتشر نمود. او نويسندگي را از كلاس پنجم ابتدايي آغاز و اولين داستان خود را در مجله اي بنام دنياي كودكان با خط قديمي منتشر نمود. وي نويسندگي شعر را با تاثير از حفظي اوغوز كه در 2 كلاس بالاتر از او مشغول به تحصيل بود آغاز كرد. اولين شعر اورهان ولي با تشويق ناهيد سري در مجله وارليك منتشر گرديده است كه بعضي از اشعار وي با امضاي محمد علي سل بوده است . آثار اورهان ولي در بين سالهاي 42-1936 در مجلاتي از قبيل انسان ، صدا ، جواني و جوانان انقلابي منتشر شده است .   وي همچنين آثار بسياري از موير و لافونتن و غيره را ترجمه كرده است .   آثار شعر : غريب(1941 همراه با اوكتاي رفعت و مليح جودت9 نتوانستم بگذرم (1945)مثل افسانه(1946) بهريد(19479 مخالفت(19499 داستانهاي ملا نصرالدين(1949)مجموعه اشعار(1951).  

نوشته هاي نثر :

دنياي ادبيات ما (1975) مجموعه نوشته ها (1982) .  

ترجمه :

يك در يا بايد باز باشد و يا بسته(1943) كمدهاي اسكاپين(1944-اثر موير)آنتولوژي شعر فرانسه (1947) ويليام شكسپير، هاملت و تاجر ونيزي(1949) اشعاري از غرب(1963).   ترانه استانبول : در استانبول ، در تنگه يك اورهان ولي فقيرم پسر ولي هستم در ميان درهاي بي تعريف   در روملي حصار نشسته بودم نشسته و يك ترانه محلي مي خواندم .   سنگهاي مرمر استانبول روي سرم مينشيند . مي نشيند روي سرم مرغان دريايي و از چشمها ، سرازير ميشود اشك هجران اداي من بخاطر توست اين حال من .   وسط استانبول است سينما غريبي ام ، دردمند ام را به گوش مادرم نرسانيد بيگانه ها حرف مي زنند ، همديگر را دوست دارند ، به من چه ؟ سودالي من و بال هميشگي من .   در تنگه استانبول هستم يك اورهان ولي فقير پسر ولي هستم در ميان دردهاي بي تعريف .  

بخاطر شما بخاطر شما ، برادران انسانم . همه چيز به خاطر شما شب هم براي شماست ، روز هم روز در زير آفتاب ، شب در زير نور مهتاب برگها در زير نور مهتاب انتظاري در برگها عقل در برگها در زير آفتاب هر يك سبز زردها هم براي شما ، صورتي ها هم بر خورد تن به كف دست گرمايش نرمي اش راحتي در خواب سلام بر شماها ديركهاي لرزان بندر براي شما اسم روزها ، اسم ماهها و رنگ قايقها براي شما براي شما صداي پاي پستچي عرق پيشاني گلوله هاي جبهه هاي جنگ براي شما ، گورها و سنگ گورها زندانها ، دستبندها و محكوميت اعدام براي شماست همه چيز براي شماست.   عمر بدرالدين اوشاكلي _1946-1904) در شهرستان اوشاك متولد و در 23 فوريه 1946 در استانبول وفات نمود. اولين اشعار خود را در دوران تحصيلات عاليه در مجله مجموعه ملي منتشر كرد . در سال 1927 از مكتب ملكيه فارغ التحصيل گرديد. در بورسا بعنوان كارمند عاليرتبه كار آموزي كرد. سپس بعنوان معاون فرماندار موانيا انتخاب شد. پس از آن نيز در فرمانداري شهرهاي مختلف و مدتي را نيز بعنوان قائم مقام استاندار آرتوين فعاليت نمود. در بين سالهاي 43-1938 بعنوان بازرس ملكيه و در دوره هفتم مجلس نيز بعنوان نماينده شهرستان كوتاهيا مشغول به خدمت شد.   مناطقي كه در هنگام انجام وظيفه در آناطولي ديده بود و نيز مشاهدات شخصي ، منبع اصلي شعرهاي او شد. طبيعت را ابر چشم يك محقق ، واقعيت هاي كشور و احساسات شخصي خود را نيز با حساسيت فراواني وبا يك نگاه ويژه در اشعار خود منعكس نمود. او از آناطولي تصويري متفاوت و زنده ترسيم كرده است .

با اصطلاحات و اشارات مورد استفاده ، خيال را در اولويت قرار داده است. طبيعت ، غربت، دريا ، مرگ و آرزو دستمايه هاي اصلي اشعار اوست. او در طي زمان از قالب سنت گرايي دور شده و از ويژگيهاي ساختاري شعر فرانسه بهره مند شده است .  

آثار :

مستهاي دريا (1926) دود صحرا (1934) مرمرهاي ساري قيز (1940) شعرهاي برگزيده ، دودهاي صحرا (1945) .   پريده جلال در سال 1915 در استانبول متولدشد . در مدرسه راهنمايي سامسون و دبيرستان سن پوشري استانبول مشغول به تحصيل شد ولي تحصيلات كلاسيك خود را به پايان نرسانيد . بخش اعظم دوران كودكي خود را در آناطولي گذراند و پس از اقامت در استانبول مدتي را در شركت برق و دفتر نشريات فعاليت نمود. پريده جلال سپس در سال 1944 به سوئيس رفته و بعنوان دبير در رايزني مطبوعاتي برن مشغول به كار شد . پس از بازگشت از برن نيز در سازمان رسانه ها و روزنامه استانبول بكار مشغول شده است. پس از آن نيز فقط بكار نويسندگي پرداخته است.  

زندگي ادبي :

پريده جلال علاقمندي به نويسندگي را با خواندن آثار كتابخانه مادرش كه زني روشنفكر بود آغاز و در سنين كودكي به نوشتن پرداخته است . موضوع داستانهاي اوليه او را حقايق آناطولي كه بعنوان دختر يك قاضي آنرا ديده تشكيل مي دهد. اولين داستان وي بنام دختر سفيد در سال 1935 در مجله يدي گون انتشار يافته است . سپس در مجلات و روزنامه هايي مانند آخرين پست ، جمهوريت ، تان و مليت نوشته و رپرتاژهايي را انتشار داده است . در همين هنگام رمان نويسي را هم آغاز كرده است.   پريده جلال با رماني تحت عنوان 3 شبانه روز جايزه سازمان خيريه سدات سيماوي را در سال 1977 برنده شده است .  

آثار :

رمان :

آتش خاموش _1938) باران تابستاني (1940) مادر و دختر (1941) گلدان سرخ (1941) من نزدم (1941) تولد عشق (1944) تپه چهلم (1945) راه تنگ (1949) رمان 3 زن (1954) اتاق چهلم (1958) نوري در انتهاي شب (1963) ترانه هاي پائيز (1966) از دفتر خاطرات يك خانم متاهل (1971) 3 شبانه روز (1977) گرگها (1990) .   داستان: جگوار (1978) مرگ يك خانم اصيل زاده(1981) سهم (1985). ص 401 نمونه اي از آثار پريده جلال گرگها : در تاريكي مي دوي از پشت سرت صداهايي مي آيد . با خودت مي گويي چيز ترسناكي نيست . از ميان تاريكي صدايي مسخره آميز بلند مي شود. باز هم دنبال چه كسي هستي .صداي مردانه و از سيگار گرفته نيلوفر . نيلوفر در كنارش مي دود . شلوار و دمپايي صورتي رنگي دارد. با لباس شب و بدون جوراب . صورتش چقدر جوان است. وقتي مي خندد از چشمان ذغالي رنگش آتش بلند ميشود. ميگويي : گرگها دنبالم كرده اند . و مي گويي : داستانم را تمام نكنيم. براي پيدا كردن اول بايد مينا را پيدا كنيم.   آن دختر بايد يك جايي بايستد . او بايد در دوراهي تصميم بگيرد كه به كجا خواهد رفت اگر ميخواهد زندگي كند . و اگر ميخواهد خوشبخت شود.   خوشبخت شدن . خوشبخت شدن . صدايت مي پيچد در تاريكي شب. نيلوفر مي گويد وقتي از تونل در بيايي او را خواهي يافت. چيزي در گلويش گير ميكند. مي گويد: آه اگر بيدارشوم . تاريكي بيشتر ميشود. نيلوفر گم ميشود . يك صداي ديگري توي سرم است .

صداي شوهرت . از كجا در آمد. مگه اون نمرده بود.   كنار رختخواب نشسته و دستهايش را دراز مي كند و مي گويد . نجاتم بده . دستت را باز مي كني و داروها به زمين مي ريزد . ليوان هم مي افتد و مي شكند. خرده شيشه ها و داروها را از زمين جمع كردن . فرياد مي زني خورشيد زود آب بيار .مگه داروها توي كشو نبود؟ ميتونه بخوره ؟ اين كپسولهاي رنگي ، قرص هاي خواب تو نيست ؟ خورشيد آرام آرام مي آيد .چرا حرف نمي زند؟ چرا به جاي آنكه نزديك شود دور ميشود؟ يكي ميگويد : گرگها الان هارتر ميشوند. يازار را مي بيني . انگار پرواز ميكند. هميشه اينطوري راه مي رود . او زندگي را قبل از مرگ از دست داده . او در درياي باورهاي خودش شنا مي كند. مي خندي. و او فرار مي كند با عجله و ترس. و فرياد مي زند موقع فرار: بنويس. بنويس. بنويس . از ايلهان جمال ، جونز استفان ، صدايي مي گويد تو نميتواني كسي را دوست داشته باشي البته بغير از خودت. ايلهان جمال ؟ جونز استفان ؟ يازار ؟ شاهد هم شوهرت. 

صداي گرگها هر لحظه بيشتر ميشود در پشت سرش . زوزه ها و زوزه هاي كوتاه . و خنده هاي غريبي كه به مثل صداي انسان است . محاصره شدي . راه نجاتي نداري. چشمهاي خوني آنها با عصبانيت از حدقه در آمده و آماده اند كه تو را تكه پاره كنند ، فرار ؟ غير ممكن است . پاهايت به زمين چسبيده . آسفالت نرم شده در زير پايت . مي خواهد فرياد بزني كمك ولي صدايت در نمي آيد . مثل اينكه خفه شده اي .   بيدار ميشوم . نفسم گرفته . تپش قلب دارم . دهانت را تا حد ممكن باز مي كني و نفس عميقي ميكشي. قلبت آرام مي گيرد . خيس عرق هستي و ترسيده اي.   صبح بيدار شدن سخت است . تحت تاثير قرص هاي خواب دردهايت هم فراموش ميشود. وقتي با سپيدي صبح بيدار ميشوي ، بدي ها مثل تخته سنگهاي تيز جلوي چشمهايت پيدا ميشوند و زندگيت را فرا مي گيرند.   چشمهايت را مي بندي ، نوري به زير پلكهايت مي خورد. بين خواب و بيداري هستي . روز ، بيدار ميشود. باز هم صبح شروع ميشود.  

اولين چيزي كه به ذهنت مي رسد اين است كه امروز هم زنده ام. مثل اينكه پشيماني از زندگي كردن. افكارت مغشوش است . امروز دوباره بايد نوشتن را شروع كني .

بخش دوم : مينا وقتي به همراه ايلهان جمال وارد سالن بزرگ روزنامه مي شوند...........  در يكي از اتاقهاي خرابه يك خانه بزرگ چوبي ، دو ميز چوبي بزرگ مقابل هم . در كنار پنجره . روي يكي از ميزها ، يك آدم عينكي ، خنده رو مثل كمدي هاي آمريكايي نشسته است.   دخترت ، بعد از سردبير از خود راضي مجله ، اولين خنده رويي است كه در باب عالي ميبيند.  توي رختخواب از يك طرف به طرف ديگر غلت مي زني. با آرزوي دوباره خوابيدن و خواب نديدن . ميخواهي دستها و پاهايت را به دو طرف باز كني و سبك شوي. دستهايت مور مور ميشود. از بس كه در خواب دستهايت را مشت كرده اي و با درد جاي ناخنها بيدار ميشوي صبحها . روي صورتت هم جاي بالش . چشمهايت هنوز هم بسته است. روي لبهايت هم يك لبخند مسخره . بايد ناخنهايم را بگيرم . ناخنها ، دندانها ، موها و چشمهايم . دهانت پر از دندانهاي مصنوعي. موهايت هم سفيد شده و مي ريزد. بدون عينك هم كه نمي تواني بخواني و بنويسي.   60 سالم است .

مثل هميشه تعجب مي كني كه 60 ساله شده اي . شوهرم مرد. مي خواهم آنها را فراموش كنم. همه زندگيم را هم . داستانم را بايد تمام كنم . و وقتي تمام كردم از اين خانه نقل و مكان ميكنم. اين محله ، خانه ، اشياء و همه چيز را عوض خواهم كرد. و مي خواهم كه در گوشه اي باشم كه فراموش كنم و فراموش شوم. پير و فرتوت شدن مثل نيلوفر .و وقتي به دختر خاله ات نگاه مي كني 5 سال ، 10 سال بعد خودت را مي يني . كمي بعد مي روم جلوي دستگاه . مي خواهم بنويسم. مينا را آنطوري كه دلم مي خواست خلق نكردم. چي ميخواهي؟ تحريف گذشته ؟ گذشته خودت را ؟ مينا را از راه خودش براه ديگري فرستادن . حتي اگر در داستان آنطوري هم باشد خودت هم در كنار او خواهي بود در زندگي دوباره ات.   نيلوفر ميگويد : از تنهايي كه خودت براي خودت درست كرده اي يك انسان سياه درست شده اي.   نيلوفر اشتباه مي كند. من تنها نيستم . تنهايي يك نويسنده در ميان جمعيت شروع ميشود و پشت ميز تمام ميشود. چونكه پشت ميز فقط يك نفر نيست. هزاران نفر نشسته اند.   نيلوفر مي گويد : اين دفعه گير افتادي . به گذشته اين همه فكر كردن ، آخرش تو را نابود خواهد كرد. در درياي تاريكي ها غرق خواهي شد. 

حق دارد در تاريكي كه خاطرات را نامفهوم مي كند. دوستداران قديمي تو ، مثل تارهاي عنكبوت تور را در آغوش مي گيرند . در گوشه اي گير افتادي . آري . بايد بنويسم. نمي خواهم بنويسم. مقابل دستگاه مي نشينم .......   آهي ميكشي و چشمهايت را باز ميكني و از خودت مي پرسي چرا ؟ روميزي ها را روي خودت مي كشي. بلي چرا ؟ چون از خودت مي ترسي؟ نكنه از گرگها ؟   لي ، يك آدم قوي است . طوري رفتار مي كند كه انگار قدرت خود را نمي داند. يك دقيقه هم راحت نمي نشيند. بعد از هم اون كارها به بازار مصريها مي رود . براي پيدا كردن زيتون ، پنير و تخم مرغ ارزان و با دست پر به خانه بر مي گردد. اصلا" ناراحت نيست . ملاي كوچك هم . يازار هم . پيش آنها گاهي خجالت مي كشي . شكسته نفسي مي كني. مي فهمند . وقتي مي افتي تو را بلند مي كنند و به تو قوت قلب مي دهند. محبت هايشان را به تو مي دهند. ملاي كوچك ميگويد كه كارم را دوست دارم . تازه از دانشگاه هم بيرونم نكرده اند و دندانهاي خرگوشي اش را نشان مي دهد و مي خندد. يازار را وقتي مدرك دكتراي خودش را از فرانسه مي گيرد و به كشور برميگردد بخاطر جاسوسي يك استاديار دست راستي از در دانشگاه هم نمي گذارند وارد شود.

شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد. منكه اصلا" نميخواستم حقوقدان بشوم. ولي بدون اينكه چيزي به كسي بگويد فعاليتهاي علمي خودش را مثل يك زنبور ادامه مي دهد. شبها ، تاريخ احزاب را از زمان تاسيس جمهوريت تا كنون را ، با همه پستي و بلندي ها مي نويسد. حتما" چند جلد خواهد شد. هنوز در جلد اول است . با خودش مي گويد با اين وضعيت اصلا" چاپ نمي كنند. هنوز وقت دارم . اينطوري بهتر است . چطور براي اين تحقيقات وقت پيدا مي كند. خودش ميگويد روزها مبارزه براي يك لقمه نان و شبها هم براي فكر كردن و نوشتن .   همه اين انسانها ، مبارزه براي زندگي را ، دعوي دست راستي و دست چپي ها ، آگاهي ها ي به هدر رفته ، جواني هاي از دست رفته و دوستي ها ..................   آري دوستي هاي از دست رفته ....   نامه اي به م نوشته اي : تقصير من است . بوي زندگي من را پائين مي آورد . نمي توانم پيش تو بيايم . معذرت ميخواهم.  درسالهاي 1963 ، خواندن اشعار شاعر هم جرم بود.   گفته بود كه شما كاري به اين كارها نداشته باشيد . از آن محيط دور شويد . مدير تحريريه انقلابي يك روزنامه انقلابي ، دوستي كه در سربالايي عالي دست تو را مي فشارد .   من ميدانم چه كسي ضامن شاعر شده و به فرار كردنش كمك كرده . با خوشحالي ميگويد : بفرمائيد اين هم عكس نويسنده زني كه با عينك سياهش به مديريت آمده . همان مدير تحريريه كه دوست تو بود مانع پليس جوان شده بود.  

وقتي به شوهرت گفتي خيلي تعجب كرد . كفيل و ضامن شاعر شدن و به كلانتري احضار شدن و با فحش بازجويي شدن و آن چند سطر نامه اي كه به م نوشته بودي او را خيلي متعجب كرده بود. هنوز هم صدايش در گوش توست : دخترم تو يك بيمار رواني هستي . از تحقير شدن خوشت مي آيد.   ولي قلبت زخمي بود . انساني را كه دوستش داشتي را در خانه اي كه ژاندارمها در جلو در آن نگهباني مي دادند و بخاطر تنها گذاشتن با آن پسرك كوچك و شوهرت نمي توانست اينها را بفهمد.   تو با صورت چروكيده ات معصوميت و سادگي كودكانه لي را مي بيني و به آرامي : مسئله اصلي اين است كه در دنيايي كه گرگها همه جاي آن را گرفته اند ، اينگونه احساساتي ماندن است. ول كنيد آدمها و خاطره ها را . زود باشيد بخوابيد دوستان عزيزم.   ملاي كوچك ميگويد : مسئله اصلي ، عاقل بودن و اميدوار ماندن است. او هم مثل يازار و لي در مورد آينده اميدوار است.   ميگويد: 10 سال 20 سال . همه چيز عوض خواهد شد. گرگها را ساكت خواهيم كرد.   لي بطور خلاصه مي گويد: دنيا عوض ميشود . دنيا بدنبال افكار جديد است. ما هم نمي توانيم از دنيا جدا شويم.  

يازار مي گويد : روزي خواهد رسيد كه ماركس را دوباره بخوانيم و مجددا" تفسير كنيم.   پيامي صفا در سال 1899 در استانبول متولد شد. او فرزند اسماعيل صفا از شاعران دوران ثروت فنون است. پس از مرگ پدرش كه به سيواس تبعيد شده بود در 2 سالگي يتيم شد و به همين جهت بنام يتيم صفا مشهور شد. علاوه بر درد بزرگ شدن بي پدري ، بواسطه يك بيماري استخواني كه در 9-8 سالگي به آن مبتلا شد تا 17 سالگي با رنج فيزيكي و روحي اين بيماري زندگي كرده است . او اين روزها را در رمان مشهور خود بنام سلول شماره 9 خارجي بيان كرده است.   او بواسطه تنگدستي ناشي از بيماري و جنگ تحصيلات خود را ناتمام گذاشت و رجايي زاده اكرم كه در آن زمان وزير معارف نبود نتوانست به قول خود مبني بر كمك به ادامه تحصيلات او در دبيرستان گالاتاسراي عمل كند. پيامي صفا نيز براي امرار معاش و نگهداري از مادرش مجبور شد كه تحصيلات خود در دبيرستان وفا را نيمه تمام رها كند.

پيامي صفا مدتي را در چاپخانه كاركرد و با قبول شدن در امتحان ورودي وزارت پست و تلگراف به استخدام آن وزارتخانه در آمد و تا آغاز جنگ جهاني اول در آنجا كار كرد. سپس در مكتب رهبر اتحاد به تدريس مشغول شد. پس از 4 سال فعاليت در اين مدرسه ، هم تدريس كرد و هم زبان فرانسه را بخوبي ياد گرفت.   او سپس با درخواست برادر بزرگترش در سال 1918 از تدريس كناره گيري كرد و در روزنامه قرن بيستم كه با همكاري برادرش منتشر كرد داستانهايي تحت عنوان داستانهاي معاصر نوشت و به اين ترتيب وارد عرصه روزنامه نگاري شد، پيامي صفا كه در آغاز داستانهايش را بدون امضاء به چاپ ميرسانيد ، پس از آنكه مورد توجه قرار گرفت آنها را با امضاي خود منتشر كرد. او سپس در روزنامه آخرين تلگراف و بعد از آن در روزنامه تصوير افكار نويسندگي كرد. وي سپس در روزنامه جمهوريت فعاليت نمود و تا سال 1940 علاوه بر مقالات به ويراستاري رمان نيز پرداخته است.  

پيامي صفا كه تا سالهاي 1960 در روزنامه و مجلات مختلف مشغول به كار بود پس از وقايع 27 مه فعاليت خود را در روزنامه آخرين حوادث ادامه داد. در همان سال و پس از فوت پسرش كه در ارضروم ذخيره بود،دچار بحران شديدي شد و در 15 ژوئن 1961 يعني پس از 3-2 ماه در استانبول فوت نمود.   زندگي ادبي : پيامي صفا كه با نويسندگي داستان در روزنامه قرن بيستم وارد عرصه نويسندگي گرديد در طول 43 سال و تقريبا" در همه روزنامه و مجلات تركيه مطالب فكاهي، مقاله و رمان نوشته و يك نويسنده بسيار كار آمد بوده است . پيامي صفا كه نويسنده اي خود ساخته بود ، به جريانات فكري عصر خود علاقمند بود و در مقابل مسائل سياسي اظهار نظر نمود. به همين جهت اثرات عميقي در رسانه هاي تركيه بجاي گذاشته است. در بين اين آثار مجادله قلمي وي با ناظم حكمت ، نورالله آتاچ ، صبوحا و زكريا سرتل و عزيز نسين بسيار مشهور است.   اولين داستان بلند او بنام " جواني ما" در سال 1922 منتشر شد.

در بعضي از آثار او كه بخاطر امرار معاش بود براي اولين بار از نام مستعار استفاده كرده است. او با اين نام مستعار نزديك به 80 اثر از خود بجاي گذاشته است كه مهمترين و مشهورترين آنها رمانهاي رجايي زرنگ و از جومبا تا رومبا است.  پيامي صفا مجلات هفته ، هفته فرهنگ ( در سال 1936 به تعداد 21 شماره) و تفكر تركيه ( در سالهاي 60-1953 به تعداد 63 شماره) را كه در زمان انتشار تاثير بسزايي در فرهنگ تركيه داشت را منتشر نموده است.   شهرت پيامي صفا كه شهرتش بخاطر رمان هايش مي باشد با بعضي داستانهاي بلند نيز مورد توجه قرارگرفته و جهت دفاع از آتيلا رهبر هون ها كه منابع غربي از وي با عنوان ظالم نام برده ميشود رماني تاريخي به همين نام نوشته است.  

آثار داستان :

جواني ما (1922) داستانهاي سپيد و سياه (1923) داستانهاي استانبول (1923) بازيهاي عشق (1924) در سايه سرنيزه ها (1924) شب تابها (1925) . 

رمان :

محشر (1924) يك شب (1924) مثلا" (1925) جانان(1925) چاق شدن (1928) سلول شماره 9 خارجي(1931) آتيلا(1931) فاتح-حربيه (1931) رمان يك ترديد(1933) مبل مادمازل نوراليا (1949) تنهائيم(1951) ما نسانها (1947) .  

نمايشنامه :

آفتاب طلوع ميكند (1937) . 

آثار فكري :

بيچاره جلال نوري (1914) نظر خواهي اروپاي بزرگ (1938) نگاهي به انقلاب تركيه (1938) بحران فلسفي( 1939) ملت و انسان (1943) سوسياليزم (1961) ميستيزيسم (1962) ناسيوناليزم (1962) سنتز شرق – غرب(1963) ناسيوناليزم – سوسياليزم – ميستيزيسم (1968) انتشارات اوتوكن از سال 1966 تا كنون مجموعه آثار پيامي صفا را به چاپ رسانيده است.   نمونه اي از پيامي صفا از سلول شماره 9 خارجي حياط بيمارستان در درونم يك مورمور غريبي است . مقداري قار و قور ،سر و صدا و سايه هاي درهم و بر هم.   دردي است در زانوهايم ، ولي تميز است پانسمانهاي جديد به من آرامش ميدهد . خوشحالي رها شدن از پانسمان ها و تصميم عالي پزشك ، احساسات خوب من نسبت به آينده و مثل فعاليتهاي فكري و نگراني ناشي از بسياري از احتمالات ، و احساساتي كه رو را به چند بخش تقسيم ميكند با افكاري مغشوش به دهليزي تاريك وارد شدم.   آرام آرام راه مي روم و در اطرافم امواج مبهم مثل رخت هاي آويزان روي طناب . آنها را نمي بينم . با انديشه اي كه نكند به زانويم بخورد درب بزرگ فنري را با احتياط باز ميكنم . از درب بيروني يك برانكارد مي آيد. نگاه نمي كنم وبا سرعت بيشتري مي روم.  حياط ، آفتاب تابان بهار ، يك شفافيت قشنگ كه از بو و رنگهاي داخلي ناگهان جدا ميشود ، سبزي كاج ها و بوي تازه طبيعت . در آن دورها ، در زير كاجها ، بيماران با روپوشهاي سفيد ، كه در تاريكي ها رفته رفته كوچك و كوچكتر ميشوند ، و با خيالهاي نرم حمام آفتاب ميگيرند. از پنجره يكي از سلولها ، صداي آويز يك بچه مي آيد .

مثل صداي پاي يك پياده در جاده اي شني و يك سفيدي كه هر لحظه در ميان تاريكي كاجها پديدار ميشود.   در هر زماني كه مي رفتم ، حياط بيمارستان ها مرا غمگين كرد. الان سعي ميكنم معناي آن را بيابم و تضاد بزرگ بين بيماري و طبيعت را درك مي كنم. اين ، محسوسترين چيزي است كه در هنگام رفتن از حياط به بيمارستان و از بيمارستان به حياط حس مي كنم.  و اين (موضوع ) مسئله خودم را به فراموشي مي سپارد. در روحم معما هاي بزرگتري پديدار مي شود. ذهنم خالي است و بدون اينكه به چيزي فكر كنم . ولي درون من آكنده است ، آرام آرام ، با نگاهي به اطرافم و كمي هم با تلوتلو خوردن راه مي روم . صداي آواز كودك دور ميشود.   وقتي به طرف جاده مي رفتم در واقع به طرف خودم مي رفتم . فلاكتي كه بر سرم آمده را نه به صورت مجسم ، مثل يك تاسف بزرگ ، و بصورت خيالات و رموز مبهمي حس مي كردم . به فكر اينكه بايد عمل شوم ، ناقص شوم و يا معلول شوم نيستم. در درونم يك مورمور غريبي است . مقداري قار و قور ، سر و صدا و سايه هاي درهم و بر هم را حس مي كنم.   وقتي به جاده آمدم ، اين احساسات ادامه يافت ، ولي زندگي با تمام حركاتش مرا بيشتر به واقعيت كشاند. و مجبور شدم كه فكر كنم كه چه كار خواهم كرد.   كاري نداشتم ، مي بايست به خانه مي رفتم ، بطرف تراموا رفتم . سر و صداي شهر هم در جهت مخالف حركت من به حركت در آمد و دور شد و صداها در دور دست ها تكان مي خوردند و تكان مي خوردند ، تكه تكه ميشود و در انتهاي شهر غلت مي خوردند.  

رفيق حمدي كاراي :

در سال 1888 در استانبول متولد شد . وي پسر محمد هاليت خزانه دار كل دارايي و منسوب به خانواده كاراكايش كه از مودانيا به استانبول مهاجرت كرده بودند مي باشد. تحصيلات خود را در مكتب هاي شمس المعارف و تاش ادامه داده و در همان حال آموزش هاي ويژه اي نيز ديده است. سپس تحصيلات خود را در بين سالهاي 1906-1900 در دبيرستان گالاتاسراي ادامه مي دهد ولي ناتمام مانده است . در سال 1907 وارد مكتب حقوق شد و از سوي ديگر نيز در دفاتر مركزي وزارت دارايي بعنوان منشي مشغول به كار شده است . پس از اعلام مشروطيت تحصيل و منشي گري را رها و به روزنامه نگاري پرداخته است . ابتدا در روزنامه ثروت فنون و سپس در ترجمان حقيقت بعنوان مترجم و نويسنده مشغول به كار شد. او موسس روزنامه آخرين حوادث كه فقط 2 هفته منتشر شد مي باشد. در هنگاميكه انجمن حريت و ائتلاف بر سر كار آمد بعنوان منشي دايره شهرداري ششم انتخاب و پس از سوء قصد به محمود پاشا از طرف حكومت اتحاد و ترقي به بهانه طرفداري از مخالفان در سال 1913 به سينوپ تبعيد گرديد. و در بين سالهاي 18-1913 نيز از آنجا به چوروم ، بيله جيك و آنكارا منتقل شده است . او با تلاشهاي ضياء گوك آلپ و عمر سيف الدين در سال 1918 به استانبول بازگشت در كالج روبرت به تدريس زبان تركي پرداخت. پس از متاركه مجدد به سياست بازگشت و بعنوان عضو هيئت مركزي انجمن حريت و ائتلاف برگزيده شد. او سر دبير روزنامه صباح شد و در روزنامه هاي علمدار و پيام صبح مقالاتي نوشته است. در دوره حكومت داماد فريد پاشا نيز بعنوان مدير عمومي پست و تلگراف منصوب گرديد.  

پس از جنگهاي استقلال طلبانه بواسطه مقالاتي در مخالفت با مبارزه ملي در سال 1922 نام وي در فهرست 150 نفره قرار گرفت و مجبور به ترك كشور شد. وي به مدت 15 سال در بيروت و حلب به حالت تبعيد زندگي كرد و بعنوان سر دبير روزنامه هاي راه راست و وحدت كه در حلب انتشار مي يافت مشغول به كارشد. او در سال 1938 با اعلام عفو عمومي به كشور بازگشت و مجددا" به روزنامه نگاري پرداخت ليكن تا آخر عمر وارد دنياي سياست نگرديد.   بنا به گفته يعقوب قدري كه عضو گروه 150 نفره با تلاشهاي مستقيم رفيق خالد انجام گرفت وي شخصا" بازگشت كاراي به كشور را از اتا ترك كه علاقه بسياري به داستانها و مقالات او داشت را خواستار شده و در يك جلسه به وزير كشور شكري كايا گفته است كه "هر چه كه لازم است انجام دهيد و راهكاري براي بازگشت او به كشور پيدا كنيد." شكري كايا چنين طراحي كرده بود كه كاراي خود را به يك پاسگاه مرزي معرفي كند و سپس او را با احترام به آنكارا بياورند. ليكن رفيق خالد اين راه حل را قبول نكرد . بنا بر اين او را عفو كردند.   كاراي كه با نويسندگي امرار معاش مي كرد در سال 1965 در استانبول وفات نمود.  

زندگي ادبي :

رفيق خالد اولين نوشته هاي خود را در روزنامه ثروت فنون منتشر نموده است . او وارد جمعيت فجر آتي شده و در سال 1909 كه يعقوب قدري نمايشنامه يك پرده اي نيروانا را منتشر نمود رفيق خالد نيز با يك نوشته دنباله دار بنام زند اوستا مورد توجه قرار گرفت . كارا عثمان اوغلو در مورد اين نوشته ها چنين مي گويد : رفيق خالد در اين نوشته ها به هيچيك از اركان نثر موسوم پايبند نبود . از همه چيزهاي بيجان مانند موجودات جاندار سخن مي گفت . يك سبك بسيار با شخصيت داشت كه هيچ اثري از نقش و نگار ادبيات جديد در آن ديده نميشد. رفيق خالد علاوه بر آن با يك زبان بسيار روان تركي سخن مي گفت و مي نوشت.   در دوراني كه به واسطه انتقاد از اتحاد و ترقي به تبعيد فرستاده شده بود ، مشاهدات خود در آناطولي را در مجله مجموعه جديد به سرپرستي ضياء گوك آلپ و تحت عنوان داستانهايي از مملكت منتشر مينمود. اين داستانها نقش مهمي در پسنديده شدن ادبيات ملي و جريانات زبان ساده ايفا نموده است .  كاراي كه هيچگاه دست از روزنامه نگاري بر نداشته بود در هنگام تبعيد در خارج از كشور نيز داستانهاي غربت را نوشته است كه در بين تاريخهاي دسامبر 1938 الي آوريل 1939 در روزنامه تان به چاپ رسيده است .  

آثار داستان :

داستانهايي از مملكت (1919) داستانهاي غربت (1940) رمان : چهره دروني استانبول (1920) دختر يزيد (1939) باند(1939) تبعيد(1941) كليد(1947) اين زندگي ماست(1950) نيلگون (3 جلد ، پرنسس تركيه نيلگون 1950 ، ملكه ماپا نيلگون 1950 ، سرانجام نيلگون 1952) دنيايي در زير زمين وجود دارد (1953) عنكبوت ماده (1953) كاخ نشين امروزي (1954) معشوقه سال 2000(1954) زني با دو بدن (1955) آتش كوه برفي (1956) يونجه چهار برگ( 1957) آخرين قدح( 1957) نهالي كه جايش را دوست داشت(1977) نان از غريبه آب از چشمه(1980) چهاردهمين روز ماه (1980) حياط شناور (1981) .  

فكاهي و هجو :

هرگز باور نكن ، فريب نخور (1915) حرفهاي جوجه تيغي(1916) خاطرات آگو پاشا(1918) به دنبال ماه (1922) آشنايان من (1922) لطائف : يك قطره آب خوردن (1936) يك مشت اراجيفت (1939) اولين قدم (1941) 3 نسل 3 زندگي(1943) زن آرايش كرده (1943) شكايت به خدا (1944).   نمايشنامه : دفاع كانيژه و ترياكي حسن پاشا ( با مفيد راتيب بازي كرد ولي چاپ نشد)، ديوانه (1929) .  خاطره : در طول عمر (1990) من الباب الي المحراب (1946).   نمونه اي از رفيق خالد كاراي از داستانهاي غربت سمسار وقتي كشتي از بندر جدا شد و به طرف درياي مرمره رفت ، بدرقه كنندگان احساس كردند كه بار سنگيني از روي دوش آنها برداشته شده است.   حيوانكي بچه در عربستان به آرامش مي رسد.  

آنها باور كرده بودند كه كار خوبي كرده اند بنابراين با يك خوشحالي مصنوعي و با قلبي گرفته به خانه هاي خود باز گشتند.   حسن كوچك كه از پدر يتيم بود وقتيكه مادرش مرد با كمك خويشاوندان دور و همسايه هايش به نزد عمه اش كه در يك قصبه دور دست فلسطين زندگي ميكرد فرستاده شد.  حسن در كشتي خيلي تفريح كرد . او سوار جرثقيل شد ، روي حلقه هاي نجات نشست ، به قايق هاي آويزان شده از طنابهاي شسته شده سوار شد و هنگام تعويض نوبتها خيلي كيف كرد. هنوز 5 ساله بود . او با حرفهاي شيرين خود ساير مسافرين را نيز شاد كرده بود.   وقتي كشتي به اينجا و آنجا رفت و تعدادي از مسافرين خود را پياده كرد و به كشورهاي گرمسيري رسيد ، افسردگي غريبي او را در بر گرفت .

مسافران باقيمانده در كشتي به زباني كه براي او ناآشنا و نامفهوم بود حرف مي زدند و به او مثل زمانيكه در استانبول بودند : بيا حسن برو حسن نمي گفتند . مثل اين بود كه نامش هم عوض شده بود و حسن را خيلي غليظ تلفظ مي كردند و ميگفتند تعالي هون يا حسن و او به نزد آنها مي رفت .  و اگر به او روح يا حسن ......... مي گفتند او دور مي شد.   به حيفا رسيدند و او را سوار بر يك قطار كردند.   هم ديگر زبان مادريش را نمي شنيد . و هم آن باغچه هاي زيبا و پر از خوراكي ها هم تمام شده بود . باغهاي زيتون هم خيلي كم شده بود.   از ميان كوههاي خشك كه فقط بزها در دامنه هايش ديده ميشد گذشتند . اين بزها سياه سياه بودند. بدون خال . پشمهايشان هم مثل ماشينهاي صفر كيلومتر هم در زير آن آفتاب سوزان بسيار برق ميزد.  اينها هم تمام شد . چشمهايش را به دشت پهناوري دوخته بود. نه درختي بود و نه آبي و نه خانه اي. فقط بعضي وقتها جانوران خيلي بزرگي مي ديد . با پاهاي خيلي بلند و قدي بلند تر . پشت آنها هم باد كرده بود. اين حيوانات قوزي به قطار نگاه نمي كردند. در دهان آنها چيزي مثل كف بود. پشت سرهم ، آرام آرام و بدون اينكه گرد و خاك كنند راه مي رفتند .  خيلي صبر كرد . طاقت نياورد . از سربازي كه در كنارش بود با اشاره انگشت پرسيد . سرباز خنديد .  

گفت : جمل جمل .   حسن را در يك ايستگاه پياده كردند . يك زن با چادر سياه كه انواع طلاجات از گردن ، دستها و گوشهايش آويزان بود با ابروهاي سياه بهم پيوسته سينه اش را فشار داد. اين زن كه هيچ شباهتي به مادرش نداشت با سينه اي بيجان و زيادي نرم ...............   يا حبيبي يا عيني .   زنهايي كه پيش عمه اش بودند حمله كردند ، بوسيدند و خنديد. بچه هاي زيادي هم آمده بودند . بروي مانتوها يشان بجاي جليقه ، كت پوشيده بودند با عرق چينهايي بر سر.   حسن ساكت است . افسرده است . ساكت ساكت .   هفته ها سكوت كرد.  وقتي هم كه كم كم عربي را فهميد با يك لجبازي باز هم حرف نزد و ساكت ماند. مثل آدمي كه از ترس يك خطر بزرگتر كه سعي مي كند در زير دريا نفس بكشد ايستاده بود، باز هم سكوت ميكرد. او هميشه ساكت بود .  اكنون او هم مانتو ، كت ، عرقچين و نعلين قرمز رنگ داشت . وسط موهايش را به اندازه يك كف دست با نمره صفر زده بودند. به نان تنوري خشك مثل چرم هم عادت كرده بود. در سفره اي هم كه روي زمين مي انداختند بجاي قاشق و چنگال لقمه گرفتن را هم ياد گرفته بود.   يك روز عمه اش يك فروشنده دوره گرد در كوچه را صدا كرد .  

آدمي كه خورجين به پشت و يك صندلي چوبي كوچك و يك قطعه آهني در دست داشت وارد راهرو شد. توي توبره اش هم يك قطعه چرم كه مثل مقوا تا شده بود قرار داشت.   صحبت كردند و سپس جلوي او تعداد زيادي كفش پاره پاره ريختند .   فروشنده روي صندلي اش نشست . حسن هم با علاقمندي در جلوش نشست. در اين خانه كاهگلي كه هر چهار طرف ديوار بود طوري دلتنگ شده بود كه .......با تعجب و به حالت تفريح نگاه مي كرد. به پوستي كه شبيه مقوا بود به چاقويي تيز و بدون دسته ، به پر كردن ميخ به دهانش و سپس يكي يكي مثل ميموني كه در استانبول ديده بود از دهانش بيرون مي آورد و به زير كفشها مي كوبيد. تكه هاي چرم را گاهي به داخل يك ظرف آب بسيار كثيف فرو مي برد و منتظر خيس شدن آنها مي ماند. او به همه آنها نگاه مي كرد و انگشت خود را به معجوني كه همراه داشت مي ماليد و به سقف ها مي زد . به مه آنها نگاه ميكرد . حرفي نمي زد و فقط نگاه ميكرد.   مدتي از خوشحالي فراموش كرد كه در كجا است . ناگهان به زبان مادريش پرسيد : اين ميخ ها توي زبانت فرو نمي رود ؟ سمسار با تعجب سرش را بلند كرد و به حسن نگاه كرد و گفت تو بچه ترك هستي ؟  

- استانبول آمدم

- من هم از همان طرفهايم ..... از ازميت .   سمسار ، ريش و مويش پريشان ، سينه اش باز ، شلوارش وصله دار ، دندانهايش افتاده و صورتش زرد رنگ بود. حتي تا سفيدي چشمهايش . حسن حالا به آن مرد كه تركي ميدانست و از استانبول آمده بود هم به كارش نگاه مي كرد و هم به صورتش . در وسط سينه اش ، مثل ريشهايش ، يك دسته موي كم پشت ديده ميشد.   با صداي عجيبي كه از وسط دندانهاي افتاده اش بيرون مي آمد پرسيد : -چطور شد كه به اين گوشه جهنم افتادي بچه ؟   حسن هم تا آنجا كه مي فهميد برايش تعريف كرد :   او از خانه اي كه در كالينجا داشتند ، از ماهيگيري با محمود پسر همسايه اشان ، از زمانيكه مادرش به دكتر مي رفت وارد تونل شدند ، يك بار هم يك ماشين حمل بيمار سفيد رنگ كه به در خانه اشان آمده بود و از تخت خوابي كه داخل ماشين بود گفت . بعد هم پرسيد :  

- تو چرا اينجايي ؟  

- دست و سرش را تكان داد و گفت : داستانش طولاني است و بعد هم زمزمه كرد :

- يك گناهي كرديم و فرار كرديم .  تقريبا" فقط حسن بود كه حرف مي زد. حسن كه از 6 ماه پيش تا به حال همه اش ساكت بود . بدون توقف ، بدون گوش دادن ، يك نفس ، لپهايش از شادي سرخ سرخ شده بود ، لبهايش تازه و با صدايي صاف حرف مي زد. هر چيز به فكرش مي رسيد مي گفت . سمسار هم كار ميكرد و هم بعضي وقتها : كه اينطور ، مي گفت و نشان ميداد كه حرفهايش را گوش ميكند و حسن بيشتر حرف ميزد. حالا ديگر مثل اين بود كه صداي خروش يك رودخانه ، صداي نسيم و آواز ترانه اي از شهر و ديارش را كه شايد ديگر هرگز نمي ديد را ميشنيد. هم با لذت و هم با افسوس . به ايام گذشته و به شهري كه برايش گم شده بود فكر مي كرد و به حرفهاي حسن گوش ميداد .  مثل اين بود كه براي بيشتر شنيدن ، خيلي آرام كار مي كرد .   ولي بالاخره همه كفشها را تعمير كرد . كارش تمام شده بود . ميله آهني را از زمين بيرون آورد ، پوست را جمع كرد ، در جعبه ميخ را بست و قوطي چسب را هم جمع و جور كرد . همه اين كارها را خيلي آرام انجام داد.  

حسن با صداي گرفته اي پرسيد :  

- مي روي ؟  

- آره . مي روم . كارم تمام شد.   آن موقع بود كه ئيد اين بچه كوچك ، اين كودك هموطنش آرام آرام گريه مي كند....... بي صدا و لرزان ، اشكهايش دانه دانه از گونه هايش سرازير مي شد. درست مثل قطره هاي باراني كه به شيشه هاي تميز پنجره هاي واگن مي خوردند و رنگ منظره بيرون را هم گرفته و با عجله ، لرزان و با برخورد با يكديگر بطرف پايين سرازير ميشوند.  -گريه نكن . گريه نكن ديگه .   سمسار حرف ديگري پيدا نكرد . بچه كه اين حرفها را مشنيد ، با همان حالت و هق هق كنان گريه ميكرد. و بيشتر بخاطر اين گريه مي كرد كه ديگر نمي توانست كسي را پيدا كند كه با او تركي حرف بزند.   -به تو مي گم گريه نكن .   و وقتي اين حرفها را مي گفت قلب سنگي او هم نرم شده بود . سعي كرد به جلوش برود ولي نتوانست . نتوانست خودش را نگه دارد . حتي پر شدن چشمهايش و سرازير شدن اشكهايش را . و حس كرد كه در آن گرماي سوزان عربستان ، مثل يك چشمه خنك هواي تازه اي به سينه اش وارد شده است.   رشادت نوري گون تكين در سال 1889 در استانبول متولد شد . پس از خاتمه تحصيلات اوليه خود در سال 1909 در مكتب محلي سليميه و چاناك كاله ، در دبيرستانهاي گالاتاسراي و  rere ازمير و سپس با وارد شدن به رشته ادبيات دارالفنون استانبول در سال 1912 فارغ التحصيل شده است .

در دبيرستانهاي بورسا و استانبول از جمله وفا ، دبيرستان پسرانه استانبول ، چايلجا ، كاباتاش ، گالاتاسراي ، و ارنكوي به تدريس ادبيات پرداخت و بعنوان مدير مشغول بكار شد . سپس در سال 1927 بعنوان بازرس آموزش و پرورش انتخاب شد. او در سال 1939 بعنوان نماينده چاناك كاله وارد مجلس شد و در سال 1943 به آموزش و پرورش بازگشت و بازرس كل شد. در همين هنگام نيز بعنوان نماينده يونسكو در تركيه و بازرس دانش آموزي به پاريس رفت . رشات نوري در سال 1954 بازنشسته شد و به كشور بازگشت و به عضويت هيئت ادبي تئاترهاي شهر استانبول در آمد. رشات نوري گون تكين در سال 1956 بيمار و پس از اعزام به لندن ، در بيمارستان درگذشت.   او در يك داستان كه علاقمندي خود را به لالايي ادبيات بيان ميكند مي گويد كه با اين نغمه ها بيدار شده و با رمان عودي فاطمه عاليه خانم و اشعار ناجي معلم اين علاقمندي بيشتر شده و پس از خواندن داستان و رمانهاي خالد ضياء تصميم به نويسندگي گرفته است . وي با اشعار بدون امضاء وارد دنياي نويسندگي شده است .

او در هنگام جنگ جهاني اول در مقالاتي كه در مجله Le Pensee Turque در باره ادبيات ترك و نقدهايي كه در روزنامه زمان در مورد تئاتر نوشت توجه سايرين را به خود جلب كرد. اولين رمان وي كه با نام مستعار جميل نعمت نوشته شده بود در روزنامه زمان سانسور شد. قهرمان حقيقي نام اولين نمايشنامه اين نويسنده نيز در همين سالها نوشته شده است . دست پنهان هم كه در روزنامه در سعادت به چاپ مي رسيد از همان اولين شماره سانسور گرديد و پس از حدود 3 سال بصورت كتاب منتشر گرديد . گون تكين با همكاري احمد نوري ، مونيف فهيم و محمود ياسري در سال 1924 يك مجله فكاهي بنام پروانه منتشر و در اين مجله با نامهاي مستعاري همچون كرم شب تاب مطالب فكاهي نوشته است. رشات نوري روزنامه اي نيز با نام مملكت و با هدف دفاع از ايدئولوژي و انقلاب هاي جمهوريت منتشر نمود ولي قادر به آن نشد. گون تكين در بين سالهاي 55-1918 در همه مجلات مهم از جمله مروارديد ، يني ترك ، وطن ، ماهانه ، كركس ، يدي گون (7 روز) خانواده ، وارليك ، زبان تركي ، وطن ترك ، تماشا ، مجموعه جديد ، دارالبدايي و مجموعه تئاتر ترك مقالاتي نوشته است .  

آثار رشات نوري گون تكين شامل داستان ن رمان ، نمايشنامه بوده و داراي مقالاتي در نقد تئاتر مي باشد. وي ترجمه هاي بسياري نيز دارد .  

 آثار :

داستان :

رجم ، جواني و زيبايي (1919) آقاي روچيلد (1919) دوست قديمي ( بدون تاريخ) مهمان خدا (1927) ستارگان خاموش (1928) ليلي و مجنون (1928) كارهاي عادي(1930).  

 رمان :

مرغ مرداب (1922) دست پنهان (1924) مهر (1924) از لب تا قلب (1924) آفتاب عصر (1926) دشمن يك زن (1927) شب سبز (1928) مترجم (1928) برگ ريزان (1939) كوههاي سرخ(1944) تكيه فقيران (1946) گل خرابه ها (1953) آخرين پناهگاه (1961) خونخواهي (1962) .  

نمايشنامه :

خنجر (1920) روياي قديمي (1922) خورشيد اميد (1924) دشمن روزنامه نگار، دزد چتر ، لات پير( 3 نمايشنامه- 1925) يك تكه سنگ (1926) ملاي يك روستا(1928)استقلال (1933) حقه باز (1933) برگ ريزان (1971) ترانه قديمي (1971) حسابدار باليكسير (1971) و مهماني كوه خدا(1971) و غيره. 

سفر نامه :

يادداشتهاي آناطولي ( دو جلد 1936) .   نمونه اي از رشات نوري گون تكين از داستان مرغ مرداب خديجه خانم آن روز پس از آنكه چوبهاي بلندي را كه تازه از گورستان بريده بود را در كنارش قرار داد ، بچه ها را يكي يكي صدا كرد و درسهايشان را پرسيد.   وقتي او درس ميداد كمي آن طرف تر قيامتي برپا بود .   سرالكسي وقتي از سر و صداي كلاس ها ناراحت ميشد ، انگشتهاي زرد رنگ خود را كه مثل شمع بود بهم مي دوخت و چشمهاي آبي رنگ خود را كه مثل شمع بود بهم مي دوخت و چشمهاي آبي رنگ خودرا كه مثل تصوير مريم بود به آلمان مي دوخت و مي گفت شما من را عذاب مي دهيد.   مرغ مرداب كه همه شيطنت ها و سر و صداها در زير سر او بطور عذاب آوري از كرده خود نسبت به تو پشيمان بود . چلوي اين سرو صداي سرسام آور را گرفتن و ايجاد محيطي آرام براي دانش آموزانم، و عادت دادن آنها به اينكه درس كلاس را با هم گوش كنند دو هفته از وقتم را گرفت .  بهر حال ، زحمتم به هدر نرفت . در روزهاي اول عليرغم همه تلاشم نمي توانستم با بچه ها كنار بيايم. خديجه خانم در كلاس مثل يك مار پس از چوبهاي تازه اي كه سوت مي كشيدند صدايم براي آنها بقدري آرام بود كه ..........   بعضي وقتها ديگر عصباني ميشدم . خديجه خانم بيا . با فرياد او را به بيرون صدا مي كردم . او مثل يك جادوگري كه در آسمان ها گردش مي كرد به من كمك مي كرد كه به كلاس بروم.  

بالاخره موفق شدم كه آرام آرام اين سر و صدا ها را بخوابانم . كلاس اكنون ساكت تر است .بچه ها يواش يواش حرف مي فهمند . حتي خديجه خانم هم كه باور مي كرد كه هر چقدر كه بچه ها بيشتر داد بكشند درس را بهتر مي فهمند از اين مسئله راضي بود . هر از گاهي : " خدا از تو راضي باشد دخترم . سرم كمي آرام گرفت " مي گفت . ولي ، من ميخواستم كه به آنها كمي شادي و كمي هم حركت و جنب و جوش بدهم . ولي بنظر نمي رسيد كه امكان پذير باشد.   خانه هاي اين روستا و كوچه هايش مثل گورستانهايش و بچه هايش عاري از شادي بود. لبهاي رنگ پريده آنها معناي خنده را نمي دانست و مانند اين بود كه چشمهاي ملول آنها فقط به مرگ مي انديشد . نكند منهم يواش يواش مثل آنها بشوم ؟ من قبلا" تصوير ديگري از مرگ داشتم . آدم 50 سال 60 سال و خلاصه تا زمانيكه از خستگي از پاي در آيد مي گردد، مي دود و تفريح ميكند . بعد هم چشمهايش با هوس يك خواب شيرين سنگين ميشود. آن وقت در يك رختخواب سفيد و تميز دراز مي كشد. در شادي آرام اين خواب با تبسم خاموش ميشود و مي رود . دسته هاي گل روئيده روي سنگهاي مرمري كه در زير نور آفتاب مي درخشند و چند پرنده اي كه براي نوشيدن آبي از شيارهاي مرمرها آمده اند ...... من وقتي به مرگ فكر مي كردم تقريبا" اين تصاوير زيبا و كمي هم شادي بخش در مقابل چشمانم پديدار ميشد. ولي حالا مثل اين است كه طعم تلخ آن را در ميان بوي سروها و بيدها با زبانم مزمزه مي كنم و با ريه هايم استشمام مي كنم.  

البته كمك بزرگي كرده خديجه خانم به اينكه بچه ها اينقدر غمگين و بي حركت باشند . اين زن بيچاره ، وظيفه معلم را در خاموش كردن عشق دنيا در قلب ها مي داند. در هر فرصتي كه به دست اورد بچه ها را با مرگ روبرو مي كند. چند تابلو طبيعت را هم كه روي ديوارهاست شايد به همين منظور آورده است . مثلا" : " اين دنيا فاني است . به كسي نمي ماند " " برو دنيا ، برو آخرالزمان است " .   و پس از خواندن اشعاري از اين قبيل ، عكس و تابلو اسكلت را مي آورد و مي گويد : وقتي فردا ما مرديم گوشتهايمان مثل اين پوسيده ميشود . استخوانها مثل اين خشك خواهد شد. و به اين ترتيب وحشت مرگ و عذاب قبر را تعريف مي كرد.  بنظر اين پير زن ن تابلوهاي ديگري هم تقريبا" همين معني را مي دادند. مثلا" با نشان دادن عكس يك مزرعه مي گفت : خداوند اين گوسفند ها را خلق كرده كه انسانها بخورند و خدا را شكر كنيم. حال ما اين گوسفندان را زهر مار مي كنيم . ولي آيا خدا را شكر ميكنيم ؟ بدهي خودمان را به خدا مي دهيم ؟ چه فايده ؟ ولي وقتي فردا مرديم و رفتيم زير خاك ، چه جوابي مي خواهيم بدهيم ؟ و از اين حرفها كه هميشه مرگ را به رخ همه مي كشيد.   اما تابلو مار ، خديجه خانم ، به او شاهمران مي گفت . با نوشتن اسم مريضهاي روستا بروي شكم مار، سعي مي كرد كه آنها را خوب كند.  

آري نمي دانيد من براي خندان بچه و كمي هم كه شده شادكردن آنها چه مسخره بازي هايي كه در نمي آوردم.   ولي همه زحمتهايم به هدر مي رفت .   ما زنگ تفريح هم در مدرسه گذاشتيم . بچه ها را در هر نيم ساعت به حياط مي فرستم و سعي ميكنم كه بازي هاي جالبي را ياد بگيرند . نميدانم چرا ولي لذتي از اين كار نمي برند . آن وقت است كه بدون چاره ، آنها را به حال خود مي گذارم و به گوشه اي مي روم.  بزرگترين تفريح اين دختر بچه ها باچشمهاي افسرده و صورتي خسته كه مثل انسانهاي پير و فرتوت و رنجديده است جمع شدن در گوشه اي از حياط و خواندن اشعاري حاوي مرگ ، تابوت ، قبر ، زباني و غيره است . و حتي يكي از آنها خيلي وحشتناك است .  

آنها همگي با صداي لرزاني مي خوانند :

 " مثل حرامي ها تو را لخت مي كنند و مي گذارند تو را در يك تابوت خشك اي مرگ ظالم چاره اي براي تو نيست . ". و با خواندن و شنيدن اين آوازها مثل اين است كه جنازه ها به ترتيب از جلو چشمانم رژه ميروند.  يكي از بهترين و دوست داشتني ترين تفريح بچه ها نيز، بازي جنازه است. اين بازي كه اكثرا" در زنگ تفريح طولاني ظهر بازي ميشود مثل يك نمايشنامه تئاتر است و نقش اول آن را هم حافظ نوري و عرب جعفر آقا بازي ميكنند.   جعفر آقا مريض ميشود . دختر بچه ها، در اطراف او مي چرخند و قرآن مي خوانند و آب زمزم به دهانش مي ريزند.  

بچه ها با نشان دادن سفيدي چشمهايش ، روح خود را تسليم ميكند و دختر بچه ها با فرياد فك او را مي بندند . و سپس جعفر آقا را در مرده شورخانه ميشويند.  تابوتي كه بچه ها از تكه هاي درها درست كرده اند و روي آن را با روسري هاي سبز رنگ پوشانيده اند از يك تابوت واقعي ترسناك فرق چنداني ندارد.   تكبير گفتن حافظ نوري با صدايي بلند و نخراشيده ، و نيز اذان خواندن و نماز ميت خواندنش واقعا" مو را بر بدن آدم سيخ ميكند. مخصوصا" در سر قبر كه اي جعفر ابن جعفر مي گويد و تلقين ميكند ، را شبها در خواب مي بينم.   گفتم كه ادم در اين حال و هوا ، انگار بوي مرگ را ميشنود . مخصوصا" شبها كه انگار ساعتهايش تمام نميشود و خود را به آرامي تا صبح مي كشد، تحمل ترس آنها ،مشكل تر است.   در يكي از شبها ، زوزه شغالها شنيده شد . بد جوري ترسيدم . هر طوري كه شده مي خواستم به اتاق خديجه خانم بروم .   ولي وقتي در اين اتاق متعفن زير زميني را باز كرد ، منظره اي ديدم كه از صداي زوزه شغالها هزاران بار وحشتناك تر بود.   پير زن فرتوت ، لباسهاي سفيدي را پوشيده و بروي يك سجاده از خود بيخود شده و با صداي خفه ، چيزهايي مي خواندو به اين طرف و آن طرف تكان مي خورد و و تسبيح اسما و تكبير مي گفت .  

بازگشت به صفحه اصلی ادبیات

 بخش پنجم صفحه ادبیات

 


 

به ترکیه سفر کنید و لذت ببرید

 کلیه حقوق محفوظ و متعلق به رایزنی فرهنگی و توریستی سفارت ترکیه در ایران است