|
مولانا
تاريخچه حضرت مولانا
زندگي حضرت مولانا
اسم اصلي مولانا محمد جلال الدين است.
مولانا و رومي هم نام هائي است كه بعداً به او داده شده است. اسم
مولانا كه به معني مولا و آقاست در زمان جواني او هنگامي كه در قونيه
به تدريس مشغل بود به او داده شده است. اوائل، اين اسم از طرف شمس
الدين تبريزي و سلطان ولد و كساني كه مولانا را دوست داشتند مورد
استفاده قرار گرفته و بعدها به صورت عادت به عنوان سمبليك به جاي اسم
اصلي مورد استفاده قرار گرفته است. رومي به معناي آناتولي است شناختن
او به عنوان رومي از آنجائيست كه وي در قرون گذشته كه به كشور آناتولي
ديار روم گفته مي شد و قونيه هم يكي از ايالت هاي اين كشور بود سال هاي
متمادي زندگي كرد بخش زندگي از عمر خود را در آن ديار سپري كرده
و نهايت داشتن آرامگاه او در آن شهر مي باشد.
محل وتاريخ تولد مولانا:
محل تولد شهر بلخ در افغانستان امروزي است كه بزرگ ترين مركز فرهنگي
قديمي ترك هاست. تاريخ تولد او نيز 30 سپتامبر 1207 مصادف با 6 ربيع
الاول 604 مي باشد.
.jpg)
نسب مولوي: مادرش منسوب به
يك خانواده اصيل است. دختر ركن الدين امير بلخ به نام مومنه خاتون مي
باشد، جد مادري اش از شاهزادگان ترك خوارزمشاهي است ( به سال 1157
خاقان ترك شرق). پدرش با عنوان سلطان العلما شناخته شده و اسم اصلي او
محمد بهاءالدين ولد است، پدربزرگش حسين خطيبي فرزند احمد خطيبي است. به
نظر افلاكي حسين خطيبي عالم بزرگي بود كه علمش مانند دريا توسعه
پيدا كرده بود. شخصيتي مانند رضي الدين نيشابوري كه هم شاعري خوش ذوق و
از بزرگان علوم ديني به شمار مي رود از شاگردان او بود.
با توجه به منابع و آثار دوستداران و
مريدان مولانا نسب سلطان العلما بهاءالدين ولد از جهت مادري باچهارده
نسل به نوه حضرت محمد (ص) يعني به حضرت حسين (ع) و از جهت پدري با ده
نسل به اولين دوست از چهار دوست اصلي پيامبر يعني به حضرت ابوبكر صديق
مي رسد.
شخصيت پدر مولانا يعني حضرت بهاءالدين ولد:
بهاءالدين ولد در سال 1150 ميلادي در بلخ
متولد شد و با علم معنوي پدر و پدربزرگش رشد كرده و هم چنين از نجم
الدين كبري (1221- ؟) كسب فيض نمود. بهاءالدين ولد در تمامي علوم نظير
نداشت. بهاءالدين ولد كه علمش مانند درياي بيكران و از علوم رباني و
الهي نشأت گرفته بود تنها استادي بود كه فتواهاي بسيار مشكل ديار
خراسان را حل و فصل مي نمود. او از اوقاف چيزي نمي گرفت و حقوقي كه از
خزينه ي دولت به او اختصاص داده شده بود امرار معاش مي كرد. باتوجه به
اتفاق نظر در مورد روايات و منابع، عالمان و مفتي هاي اعظم آن دوران با
اشاره معنوي حضرت محمد (ص) عنوان سلطان العلماء رابه بهاءالدين ولد
داده اند و از اين زمان به بعد به جاي بهاءالدين ولد از عنوان سلطان
العلماء استفاده شده است. دادن اين عنوا را با عادات ترك ها هم مي توان
تشريح كرد. ترك ها هيچ وقت راضي نبودند كه افراد و اشخاص داراي قابليت
بالا و صاحبان فضيلت بدون شناخته شدن فراموش شده و از ميان بروند. براي
اين كه اين گونه افراد در نظر مردم متشخص شوند و براي اين كه مردم را
براي فراگيري علم و عرفان متمايل كنند به اين اشخاص لقب وعنواني كه
مناسب شأن آنان بود مي دادند. اين رسم و عادت دليل روشني است كه ترك ها
نسبت به علم و فضيلت احترام خاصي قائلند. حتي به موجب رسوم و عادات
مجبورند روي امضاها از اين عناوين استفاده نمايند. آنها اين عناوين
بدست آورده را براي خود يك درجه معني محسوب كرده و از اين موضوع كبر و
غرور به خود راه نمي دهند. بهاءالدين ولد كه لباس و پوشش عالمان زمان
خود را داشت به موجب عادت بعد از نماز صبح به تدريس به
مردم مشغول مي شد. بعد از نماز ظهر براي دوستانش صحبت مي كرد. روزهاي
دوشنبه هم براي عموم مردم وعظ و خطابه مي كرد. بطور كلي در اثناء وعظ
افكار اشخاصي كه نظر فيلسوف هاي يونان را مورد پسند قرار مي دادند را
رد مي كرد و مي گفت: «كساني كه كتاب هاي سماوي (مربوط به خداوند) را به
كول انداخته و به نوشته هاي پاك شده و ناخواناي فيلسوفان ارزش و اعتبار
مي دهند چگونه نجات خواهند يافت؟» دراين ميان بر عليه فخرالدين رازي كه
فلسفه ي يونان را تدريس مي كرد و از آن دفاع مي نمود و هم چنين بر عليه
خوارزمشاه كه از رازي حمايت مي كرد سخن مي راند و آنها را اهل بدعت مي
خواند (مسائلي در دين كه در زمان پيامبر نبوده و افرادي كه بعد از رحلت
پيامبر مسائل ديگري وارد دين كرده اند) و چنين مي گفت: «بهتر از راه
رفتن محمد مصطفي (ص) و راست تر از راه او نديدم.»
خروج مولانا همراه پدرش از بلخ و ورودشان به قونيه:
در اصل فخرالدين رازي به اهل تصوف با نظر
مناسبي نگاه نمي كرد و احترام و حرمت مردم به بهاءالدين ولد در حد و
اندازه خوارزمشاه را نمي توانست تحمل كند و از موضع گيري حضرت
بهاءالدين بر عليه خودش ناراحت بود و او اين مسائل را به خوارزمشاه خبر
داد. قلب شيخ بهاءالدين از خوارزمشاه شكست و تصميم گرفت كه بلخ را ترك
كند.اما محققين علت خروج بهاءالدين ولد از بلخ را استيلاي مغول نشان مي
دهند. سلطان العلماء افراد خانواده و دوستانش در تاريخ 1213-1212 بلخ
را ترك كردند. سلطان العلماء قبل ازترك بلخ نيت كرده بود تا به حج مشرف
شود. او به نيشابور رفته به كاروان حج ملحق شد در نزديكي بغداد به
محافظيني كه از او پرسيدند كه از كدام قوم هستي. از كجا مي آيي و به
كجا مي روي، سلطان العلماء اين جواب معني دار را به آنان داد: «از خدا
آمديم و به خدا مي رويم و غير از خدا هيچ كس قدرت و نيرو ندارد. زماني
كه اين سخن به شيخ شهاب الدين سهروردي (1325-1145) رسيد او گفت: «اين
سخن را غير از بهاءالدين ولد بلخي كسي نمي گويد. او با محبت و صميميت
به استقبال حضرت بهاءالدين شتافت. زماني كه اين دو بهم رسيدند، شيخ
شهاب الدين از قاطرش پياده شده با احترام و نزاكت زانوي بهاءالدين ولد
را بوسيد. احترام قلبي اش را به او رسانيد. بهاءالدين ولد سه روز در
بغداد ماند و به سوي كعبه در مسير كوفه حركت كرد. بعد از اين كه فرائض
حج را به اتمام رساند در برگشت به شام رفت. مولانا فرزند بهاءالدين
همراه پدر بود. آنان به همراه كاروان از شام به مالاتيا (اكنون يكي از
استان هاي تركيه است) از آنجا به ارزنجان وسپس به كارامان عزيمت كردند.
مدتي را در كارامان سپري نموده و در نهايت قونيه را انتخاب و در آنجا
مسكن گزيدند.
متصوفيني كه در راه كوچ به حضرت مولانا توجه و علاقه نشان دادند:
حضرت شيخ عطار:
بهاءالدين ولد بعد از آن كه بلخ را ترك و به سوي بغداد به راه
افتاد، زماني كه به نيشابور رسيد شيخ فريدالدين عطار (1230؛1221-1119)
به ملاقاتش آمد و اين دو با هم صحبت كردند. در حين صحبت، شيخ عطار كمال
و معرفت را در پيشاني مولوي ديد. و اثر معروف اسرارنامه خود را به او
هديه كرد. و به پدرش بهاءالدين ولد هم گفت: «زماني نخواهد گذشت كه اين
فرزند تو تشنگان علم و ادب را در عالم سيراب خواهد نمود»
حضرت شيخ اكبر:
سلطان العلماء بعد از انجام فريضه حج در بازگشت به شام رفت و در آنجا
با شيخ اكبر محي الدين ابن عربي (1240-1165) ملاقات كرد. شيخ اكبر با
نگاه به مولانا كه از پشت سر پدر حركت مي كرد به سلطان العلماء چنين
گفت: «سبحان الله يك اقيانوس پشت سر يك دريا در حركت است.»
ازدواج حضرت مولانا:
زماني كه مولانا در تاريخ 1225 در
كارامان اقامت داشت طبق فرموده پدر با دختر شخصيت اصيل، استاد سمرقندي
شرف الدين لالا كه خوي و اخلاق و رويي زيبا به نام گوهربانو
ازدواج كرد. مولانا زمان ازدواج هجده سال داشت.
تفسير و تعبير حضرت مولانا در مورد مسكن
گزيدن او در قونيه : «حق تعالي درمورد مردم آناتولي عنايت بزرگي دارد.
و با دعاي حضرت صديق اكبر نيز اين مردم لايق لطف و مرحمت تمامي امت
است. بهترين كشور هم كشور آناتولي است. فقط انسان هاي اين كشور از عالم
عشق خداوندي كه صاحب اصلي ملك و ملكوت مي باشند از ذوق دروني بسيار بي
خبرند. خداوند كه خالق حقيقي علل مي باش لطف بسيار خوشي نمود از عالم
بي علت يك عللي خلق كرده و ما را از كشور خراسان به ولايت آناتولي
كشيده و آورده است.
در اخلاف (جانشينان بعد از ما) ما نيز در
اين خاك پاك جاي داده كه از اكسير لدني (مربوط بهعلم و اسرار الهي) به
جسم واندام بكر آنان بپاشيم تا آنان تماماً محرم عالم عرفان و كيميا و
همدم عرفاي دنيا شوند»
متصوفيني كه حضرت مولانا را رشد و تربيت داده اند:
سلطان العلماء حضرت شيخ بهاءالدين ولد.
بهاءالدين ولد كه در مباحث قبلي به شخصيت
او پرداختيم اولين مرشد مولانا است. يعني راه خدا را به مولانا نشان
داده و شيخ طريقي است كه طبق اصول تصوف حقايق و اسرار را به او نشان
داده است. بهاءالدين ولد كه در تمامي عالم اسلام شهرت و اعتبار بسزايي
داشت از علاءالدين كيقباد سلطان سلجوقيان علاقه ي نزديك و احترام زيادي
مي بيند. بهاءالدين ولد در تاريخ 3 مي 1228 به شهر قونيه كه پايتخت
سلجوقيان بوده افتخار مي دهد و بعد از مدت كوتاهي كه در اين شهر اسكان
مي گيزند سلطان علاءالدين كيقباد (مدت سلطنت او 1236-1219) كه بي نهايت
صميمي و ديندار بوده در كاخ خود به افتخار بهاءالدين ولد جلسه بزرگي
ترتيب داده و به همراه تمامي اعوان و انصار خود زير چتر تربيت معنوي او
درآمدند. سلطان علاءالدين كه به سلطان العلماء علاقه قلبي داشت در مدح
و ستايش او چنين مي گويد: «قلبم از هيبت او مي لرزد، از نگاه كردن به
صورتش مي ترسم. هر چه در مدح او سخن مي گويم، به حقايقم و دينم افزوده
مي گردد. در زماني كه دين عالم از من ترسيده و مي لرزد من از اين شخص
مي ترسم. اي خداي من اين چه حاليست؟ به خوبي باور كردم كه او يك دوست
خداست كه نظير و مشابه ندارد و مثل او در جهان بسيار كمياب اند.
بهاءالدين ولد كه به سلطان دنيا حكم و امر مي كرد، و اين دوست بي نظير
خدا، سلطان معني و قلوب در تاريخ 24 فوريه 1231 روز جمعه بين وقت صبح و
ظهر به عالم ابدي هجرت كرد. و از خود فرزند نيكوكاري به نام محمد جلال
الدين و اثري مثل معارف باقي گذاشت. سلطان العلماء فقط احساس و افكارش
را براي مردم بيان داشت او در پي شهرت نبود. اطرافيان خود را رشد و
پرورش داد و آنها را دائماً روشن نمود.
حضرت سيد برهان الدين: هنگام ارتحال
بهاءالدين ولد، مولانا بيست و چهار سال داشت. او بنابر وصيت پدرش،
خواست و خواهش و تمناي دوستان و تمامي مردم به مقام و جايگاه رفت و
نشست. مولانا بعد از فوت پدرش و تا زمان پيدا كردن سيد برهان الدين
يكسال بدون مرشد ماند. در تاريخ 1323 خليفه و جانشين با ارزش پدرش سيد
برهان الدين محقق ترفدي به قونيه آمد و مولانا تحت تربيت معنوي ايشان
درآمد. سيد برهان الدين يك مرشد كامل و والامقام بود اثر به نام معارف
دليل بر عرفان اوست. از آنجائي كه بر اسرار قلبي آگاه بود به او
سيد اسرار دان مي گفتند. سيد برهان الدين كه در زمان كودكي
مولانا مثل يك پرستار كودك او را در شانه هاي خود مي گرداند به مولانا
گفت در دانش تو كوچك ترين وزشي وجود ندارد ، ممتازي. اما پدرت صاحب
مقام معنوي بود. تو هم از سخن بگذر و به دنبال او باشد، سخنان او را در
درون دو دستت محكم داري، فقط من با حال او هم سرمست باش بدين وسيله
وارث تمام عيار او باش، در پخش نور به جهان مثل خورشيد باش، تو ظاهراً
وارث پدرت هستي، اما ناب را من گرفته ام، به اين دوست نگاه كن و به من
گرايش پيدا كن. وقتي كه مولانا اين سخنان را از جانشين و دوست پدرش
شنيد با صميميت تسليم تربيت او گرديد. مولانا، صميميت و از جان و دل
سيد برهان الدين را بجاي پدر گذاشته و به او به عنوان يك مرشد
حقيقي نه سال تمام خدمت كرد. مولانا در ظرف اين مدت با رهبري آن مرشد
كامل با مجاهده و رياضت خود با سخنان و نفس هاي پرفيض آن عارف كامل
پخته شد، جا افتاد و از سرتا پا نور شد، از خود رهايي يافت و سلطان
معني شد. چنانچه اين دو بيت در مثنوي دليل كاملي است بر پختگي و رسيدن
به مرتبه كامل انساني اوست «پخته شو، از فاسد و خراب شدن رهاي ياب
........ راه برو مثل برهان محقق نور باش. اگر تماماً از خود رهايي
يافتي كاملاً مثل برهان مي شوي، بنده شدي محو شدي مثل سلطان مي شوي»
سياحت حضرت مولانا به
بيرون از قونيه:
رفتن او به حلب و
شام: مولانا براي غوطه ور شدن در عمق علوم با اذن سيد برهان
الدين به حلب رفت. در مدرسه حلاويه از كمال الدين فرزند آديم كه در
علوم فقه، تفسير و اصول استاد مسلم بود درس آموخت، مولانا بعد از اتمام
تحصيل در حلب به شام رفت. او براي تحقيقات و بررسي علمي چهارسال
در شامل ماند در مدتي كه در آنجا بود با عالمان شام آشنا شده و با آنها
صحبت كرد.
ملاقات لحظه اي او با
حضرت شمس تبريزي در شام :
با توجه به گفته هاي افلاكي
مولانان در شام با شمس الدين تبريزي ملاقات كرده اما اين ملاقات مدت
بسيار كوتاهي طول كشيده است. شمس الدين تبريزي يك روز در بين مردم دست
مولانا را گرفته مي بوسد و خطاب به او مي گويد: «اي صراف دنيا مرا
درياب و در همين حال غيب مي شود. از تاريخ اين ملاقات لحظه اي هشت سال
مي گذرد وتقريباً بعد از 8 سال شمس به قونيه آمده و با مولانا بطور
كامل همدم و هم صحبت مي شود.
حضرت مولانا يك مرشد
كامل:
مولانا بعد از هفت سال سياحت به حلب و
شام به قونيه برمي گردد. با خواست سيد بهاءالدين سه رياضت و عبادت ار
به طور پي درپي با صميميت و خواست قلبي خودش پشت سرگذاشت يعني سه بار و
هر بار چهل روز (صدو بيست روز) يعني با كم خورد، كم نوشيدن، كم خوابيدن
تمامي وقت خود را صرف عبادت كرده و بدين وسيله تزكيه نفس نمود. در آخر
رياضت سوم سيد برهان الدين مولانا را بغل كرده و بوسيد و به او چنين
گفت: «تو را تقدير كرده و به تو تبريك مي گويم، تو انساني هستي كه در
تمام علوم نظير نداري، تو شخصي شده اي كه انبياء و اوليا تو را با
انگشت نشان مي دهند .... بسم الله بگو و حركت كن. به روح انسان ها حيات
تازه بده و مردگان اين عالم صورت را با معني و عشق خود زنده كن» و بدين
وسيله او را مأمور ارشاد نمود. سپس سيد بهاءالدين از مولانا اجازه
گرفته و به شهر قيصريه رفته و در آنجا به ديار باقي شتافته است (1242-
1241). آرامگاه او در قيصريه است. مولانا بعد از رفتن سيد بهاءالدين از
قونيه مقام ارشاد و تدريس را عهده دار شد و با تمسك به اصول پدرش و
اجدادش به مدت پنج سال اين مأموريت را با موفقيت انجام داد. با توجه به
روايات وارده او چهار صدنفر طلبه علوم ديني و بيش از ده هزار نفر مريد
داشته است.
دوستان، خليفه ها
(جانشينان) مولانا و متصوفيني كه منبع الهام او بودند:
حضرت شمس تبريزي:
اسم اصلي او شمس الدين محمد و تولدش به سال 1186 ميلادي است نام پدرش
علي فرزند ملك داد تبريزي است. او خود را به يگانه شيخ زمان يعني شيخ
ابوبكر سله باف منتسب كرده و تحت تربيت و ارشاد او به مرحله تكميل
رسيد. شمس به مقام معنوي كه به آن رسيده بود بسنده نكرد و با آرزوي
رسيدن و پيدا كردن مرشدهاي پخته و جا افتاده و با تجربه شروع به سياحت
نمود. سال ها به اندازه اي كه طاقت اش تمام شود به گشت و گذار پرداخت و
با عرفاي زمان خود ملاقات كرد.
اين عرفا به عنوان كنايه از پرواز عالم
معني به شمس، نام «خورشيد پرنده» را دادند. شمس از هنگام كودكي از نظر
فكري و روحي يك درويش آزاده و شخصيتي بود كه به عشق خدا از خود بي خود
مي شد. شمس بدنبال دوست و مرد الهي و عارفي پخته مي گشت تا در حد او وي
را از نظر روحي سيراب نمايد و هميشه بدنبال همدمي بود كه در حد و
اندازه او باشد. او يك ولي كامل بود. او كه براي رسيدن به چنين شخصيتي
بي تاب بود شبي آرامش خود را از دست داده و از خود بي خود مي شود،
هيجان زيادي داشتد در حالي مناجات خدا مي كرد كه به تجليات الهي مست
شده بود. او در اين حال از خداوند خواست تا يكي از انسان هاي محبوب خود
را به او نشان دهد. سپس از جانب خداوند متعال به او الهام رسيد كسي كه
تو به دنيال او هستي در كشور آناتولي است و او محمد جلال الدين فرزند
سلطان العلماء بلخي است. شمس با اين الهام در تاريخ 29 نوامبر 1244
ميلادي، صبح شنبه به قونيه آمد.
ملاقات هاي مولانا با
شمس:
نهايتاً مولانا و شمس، اين دو قابل، دو
نور، دو روح باهمديگر ملاقات كردند. در اين زمان شمس شصت و
مولانا سي و هشت سال داشت. اين دو عاشق الهي مدتي تنها درگوشه اي مأوا
گزيده و خود را تماماً به حق تعالي سپرده و به عبادت او پرداختند و هم
چنين به صحبت هايي پرداختند كه از منبع الهي الهام مي گرفت. سلطان ولد
مي گويد: «شمس بدون فوت وقت به مولانا رسيد و حالات معشوق بودن خود را
براي وي بيان كرد. بدين وسيله او از سر متعالي به تعالي رسيد. شمس
مولانا را به عالمي دعوت كرد كه انسان از آن متعجب است، آنگونه عالمي
كه نه ترك ديد و نه عرب» رسيدن حضرت مولانا به مرتبه معشوق: سلطان ولد
در اين مورد چنين مي گويد: «كساني در عالم به درجاتي رسيده اند و
يك درجه بالاتر از آن وجود دارد و آنهم ايستگاه معشوقيت است. در مورد
اين ايستگاه معشوقيت خبري به عالم نيامده است. احوال كساني را كه در
اين ايستگاه قرار دارند هيچ گوشي نشنيده است. شمس الدين تبريزي ظهور
كرده و مولانا جلال الدين را ازدرجه عاشقي و وصل به مرتبه معشوقيت كه
تا اين زمان كسي نشنيده رسانده است. اساساً مولانا در ازل مرواريد
درياي معشوقيت بود. هر چيزي مي گردد و به اصل خود مي رسد»
ممكن است اين سئوال به فكر كسي خطور كند
كه چه كسي بدنبال چه كسي بود؟ آيا شمس به دنبال مولانا مي گشت يا اين
كه مولانا در پي شمس بود؟ به اين سئوال اين گونه مي توانيم جواب بدهيم.
هم شمس به دنبال مولانا مي گشت و هم مولانا از پي شمس مي گشت. شمس عاشق
و طالب مولاناست. مولانا هم عاشق و طالب شمس است. چون كه عاشق در عين
حال معشوق، و معشوق در عين حال عاشق است. مولوي مي گويد: «دلبرها (دل
دادكان، زيباهاي معنوي) با جان و دل به دنبال عاشق ها هستند. تمام
معشوقين به عاشقين صيد شده اند. كسي كه عاشق است بدان كه معشوق است.
چون كه او در عين اين كه عاشق است از جهت اين كه از جانب معشوق دوست
داشته مي شود خود معشوق هم هست. تشنگان در عالم به دنبال آب هستند، فقط
آب هم در دنيا دنبال تشنگان مي گردد.»
مراحلي در سفرهاي معنوي
حضرت مولانا:
مولانا سفرهاي معنوي و رسيد به كمال خويش
را در اين سخنش جمع كرده است: «خام بودم، پخته شدم، سوختم» پخته شدن
مولان با نفس هاي پرفيض پدرش سلطان العلماء بهاءالدين ولد و سيد برهان
الدين است و سوختن او با هم با آتش عشق زيبايي خود كه آن را در آئينه
پر نور شمس مي باشد محقق است.
شمه اي در مورد حضرت
مولانا با شمس تبريزي:
مولانا زماني كه در قونيه با شمس ملاقات
كرد شخصيتي بود كه تماماً به كمال رسيده بود. شمس براي مولانا يك آئينه
شد. مولانا عاشق زيبايي بي نظير خود شد كه آن را در آئينه شمس ديد. به
تعبير ديگر مولانا عشق قلبي خود به خدا را در شمس منعكس كرد. حب و عشق
مولانا نسبت به شمس معيار عشق او به خداست. چون كه مولانا تجلي هاي
درخشان جمال خدا رادر شمس مي ديد. مولانان گلي بود كه در حال باز شدن
بود شمس نسيمي براي او شد. مولانا شراب يك عشق بود، شمس براي او يك جام
شد. مولانا فطرتاً بزرگ بود، شمس تغييراتي از نظر نشود را بوجود آورد.
سخن در مورد شمس با مولانا تمام شدني نيست. به عنوان آخرين سخن اين
گونه بگوئيم، شمس مولانا را آتش زد، اما در مقابلش چنان آتشفشاني بپا
خواست كه خود نيز در شعله هاي آن سوخت.
رفتن و جدا شدن شمس
تبريزي از قونيه:
مولانا در حسرت ديدار و ملاقات با شمس
بود. نهايت با او ملاقات مي كند، غرق در انوار شمس مي شود. وارد عالم
ديگري مي شود، در جاذبه شمس مي سوزد و مي چرخد، با عشق الهي از خود بي
خود شده رقص سماع مي كند. كساني كه از فهم و درك سر مقدس صحبت هاي اين
دو دوست الهي عاجز مي مانند پس و پيش صحبت كردن را شروع مي كنند. در
نتيجه شمس، ناراحت شد و عليرغم خواهش و تمناهاي مولانا از قونيه به شام
مي رود (14 مارس 1246 پنجشنبه)
بازگشت شمس از قونيه:
مولانا بعد از جدائي شمس از او پريشان و
مضطرب گشته نامه زيبايي بطور منظوم نوشته و با قافله اي به سرپرستي
سلطان ولد براي شمس به شام فرستاد. سلطان ولد همراه قافله اش به شام
رسيد و شمس را پيدا كرد دعوتيه و هداياي مولانان را با احترام تقديم
شمس نمود. شمس «با برخورد و اخلاق محمدي گفت كه آرزو و خواست مولانا
كافيست. چگونه مي توانم سخن و اشاره ي او را رد كنم» او دعوت مولانا را
اجابت نموده و در تاريخ 1247 با قافله سلطان ولد به قونيه بازگشت.
غيبت شدن حضرت شمس تبريزي:
همه مردم از بازگشت شمس به قونيه خوشحال شدند. مولانا
هم از حسرت وناراحتي نجات يافت. بخاطر رجعت شمس ميهماني هائي
ترتيب داد. مجالس رقص سماع ترتيب داده شد. فقط اين روزهائي كه با
آرامش، دوستي و محبت مي گذشت زياد دوام نداشت، غيبت ها و وضعيت هاي
ناراحت كننده دوباره شروع شد. شمس فهميد كه قلب مردم غيبت گوي بدبخت
پُر از كين شده، از قلب هايشان پرواز كرده و رفته و عقل هايشان اسير
نفس شان شده است. و متوجه اين موضوع شد كه در تلاش اند تا او را از
ميان بردارند، شمس به سلطان ولد چنين گفت: ديدي كه در گمراهي باز هم
متحد شدند. آنها مي خواهند مرا از حضور مولانا، كه در نشان دادن
راه صحيح و در دانش نظير ندارد جدا ساخته و دور كنند و در عين حال مورد
محبت دوستي هم قرار گيرند. اين دفعه چنان خواهم رفت كه هيچ كس نداند كه
كجا هستم، از پي من گشتن عاجز خواهند شد. كسي از حتي يك نشان هم نخواهد
يافت. بدين طريق سال ها خواهد گذشت و باز هم كسي رد و نشان مرا نخواهد
ديد. شمس اين گونه به سلطان ولد شكايت كرده و در تاريخ 1248-1247 بطور
آني از قونيه رفته و غيب شده. پس از گم شدن شمس، مولانا از هر كس سراغ
او را مي گرفت. هر كس در مورد او حتي بدون اصل و اساس خبري دهد و بگويد
كه مثلا شمس را در فلان مكان ديدم مولانان به شكرنه اين مژده عمامه و
خرقه خودرا به او مي داد. روزي شخصي خبر داد كه شمس را در شام ديده ام.
مولانا از اين خبر بسيار خوشحال شد. خوشحلي او از اين خبر وصف ناپذير
است. تمام لباس هاي تن خود را به آن مرد بخشيد. يكي از دوستانش گفت
خبري كه اين شخص داده دروغ است. او شمس را نديده است. مولانا در جواب
چنين گفت: «آري براي خبر دروغي كه او داد هر چه در تنم بود هديه كردم،
اگر خبر درستي مي داد جانم را به او مي دادم.»
رفتن مولانا در پي شمس و
براي پيدا كردن او به شام:
مولانا در پي شمس بسيار گشت. براي جدائي
او شعرهائي سرود كه قلب ها را آتش زد، براي پيدا كردن او دو بار به شام
رفت، ولي باز هم او را نيافت. تاريخ هاي اين دوسفر آخر بطور قطع معلوم
نيست. به احتمال زياد بين سال هاي 1250 -1248 بوده است. به گفته سلطان
ولد مولانا در شام شمس تبريزي را نظر صورت نيافت اما از جهت معني او را
در خود يافت. شمس را مانند ماه كه در هستي خود هويدا بود در خودش ديد و
چنين گفت: «از نظر جسم از او جدا هستم اما هردوي ، بدون جسم و بدن يك
نور هستيم. اي كسي كه مي گردي: مي خواهي او را ببين، مي خواهي مرا ، من
او هستم و آن هم من»
زرگر قونيه اي حضرت شيخ
صلاح الدين
شيخ صلاح الدين فريدون در قونيه به نام
زركوب و يا زرگر شناخته مي شود او فرزند ياغي باسان و از خانواده ايست
كه در كنار يك درياچه در اطراف قونيه با صيد ماهي امرار معاش مي كردند.
شيخ صلاح الدين كه به عنوان يك امي شناخته مي شود در جواني تحت تربيت
سيد برهان الدين درآمد، در سخنان او پخته شد و با فيض او به كمال رسيد.
او انسان كاملي بود. هم چنين او سخنان شمس را شنيده و از او نيز فيض
برده است. مولانا با شمس به مدت شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين ملاقات
داشته اند. شيخ صلاح الدين شخصيتي است كه افتخار خدمت به اين دو عالم
بزرگوار را داشته و از سخنان آنان بهره ها برده است. شيخ صلاح الدين در
مغازه ي زرگري ورق طلا توليد كرده و مال حلال بدست آورده و مشغول
نيرومند كردن حالات معنوي خود بوده است.
رقص سماع كردن حضرت
مولان با وجد
آشنائي شيخ صلاح الدين با مولانا از
تاريخي شروع مي شود كه او تحت تربيت معنوي شيخ برهان الدين در آمد. ولي
حادثه اي كه در زير مي خوانيد باعث شد كه شيخ صلاح الدين از همه ي
علاقات و محبت هاي خود منصرف شد، از نظر معني به مولانا به پيوندد و
تمامي اوقات خود را به شنيدن سخنان او منحصر كند. مولانا يك روز در حال
گذر از مقابل مغازه ي زرگري شيخ صلاح الدين واقع در بازار زرگرهاست. او
صداهائي كه شيخ صلاح الدين و شاگردانش از زدن چكش به طلاها براي توليد
ورق طلا ايجاد مي شود را مي شنود. مولانا به سوي اين آهنگ خوش جذب و
گرايش پيدا مي كند. (از نظر معني از جانب خداوند كشيده شده اراده ي خود
را از دست مي دهد) و با وجد (از خود بي خود شده به عشق الهي فرو مي
رود) شروع به رقص سماع مي كند. شيخ صلاح الدين مي بيند كه مولانا در
بيرون در حال رقص سماع است و وقتي كه مي فهمد او با ريتم آهنگ ضربه هاي
چكش سماع مي كند به خرد و خراب شدن ورق طلا فكر نكرده، به شاگردانش امر
مي كند كه به زدن ضربه روي ورق طلا ادامه دهند و خود نيز بلافاصله به
بيرون رفته به پاهاي مولانا مي افتد.
حضرت مولانا شيخ صلاح
الدين را به عنوان همدم و جانشين خود انتخاب مي نمايد:
مولانا در آخرين سفر خود به شام بعد از
اين كه شمس را از نظر معني مثل يك ماه در خود مي بيند از گشتن در پي او
منصرف شده و شيخ صلاح الدين را براي خود به عنوان يك دوست و همدم
انتخاب كرد. مولانا همان احساس محبت و وابستگي قلبي خود نسبت به شمس را
به شيخ صلاح الدين نيز نشان داده با اين شخصيت هم نشين شد. مولانا از
آنجائي كه روحاً در يك عالم معنوي در ميان تجلي هاي جمال الهي زندگي مي
كرد، شخصاً به ارشاد مريدان خود نپرداخته و براي ارشاد و تربيت آنها
يكي از دوستان متشخص و خبره ي خود را انتخاب كرده و او شيخ صلاح الدين
است. كه براي اولين مأموريت از طرف مولانا براي انجام اين وظيفه
انتخاب مي گردد. مولانا نسبت به شيخ صلاح الدين نه تنها به عنوان يك
ارتباط معنوي و محبت قلبي خود بسنده نكرد بلكه در مورد دختر او عنوان
«چشم راست من» را بكار برده و با محبت و التفات خود با انتخاب فاطمه
خاتون به عنوان همسر پسرش سلطان ولد در بين خودشان يك پيوند سببي نيز
تشكيل داد.
به كمال رسيدن شيخ صلاح
الدين :
كساني كه دوستي مولانا با شمس را
نتوانستند تحمل كنند اين بار نيز نسبت به نزديكي و علاقه مولانا به شيخ
صلاح الدين حسد كردند آنها مي گفتند كه او امي و بي سواد است و لايق
مقام ارشاد نيست. همان گستاخي هائي كه نسبت به شمس نمودند را شروع
كردند. شيخ صلاح الدين به كساني كه به او با نظر بدي نگاه مي كردند
گفت: «شما از ارج نهادن مولانا به من ناراحت هستيد. نمي دانيد كه من
نظر خاصي ندارم. من يك آئينه ام، مولانا صورت خود را در من مي بيند پس
جرا مرا انتخاب نكند؟ او عاشق جمال زيباي خويش است. فكر كردن به غير
اين چيز بدي است» او با اين گفتار كمال و تواضع خويش را نشان داده است.
كوچ حضرت شيخ صلاح الدين
به عالم ابدي:
مولانا و شيخ صلاح الدين به مدت ده سال
با همديگر مستانه ملاقات و هم صحبت شدند و بدون چشيدن مخموري جدائي در
عالم وصال صفاها كردند. نهايت شيخ صلاح الدين مريض شده و به سوي عالم
ابدي شتافت. (1259 ميلادي)
حضرت چلبي حسام الدين
چلبي حسام الدين كه از نسل يك خانواده ي
اصيل است به قونيه مهاجرت كرده و محل تولد او هم شهر قونيه مي باشد.
(1225 ميلادي) او لقب چلبي را از مولانا گرفته است. در اول جواني پدرش
را كه شيخ يكي از طوايف آن زمان بوده از دست داده است. با اين كه از
جانب تمامي افراد و اشخاص بزرگ و شيوخ زمان خود علاقه نزديك ديده و
مورد حمايت قرار مي گيرد با اين حال او با تمام خدمتكاران دوستان خود
خدمت به مولانا را انتخاب كرده است. بدين ترتيب او تحت تربيت مولانا
قرار گرفته و يك انسان كاملي شده است.
حضرت مولانا، چلبي حسام
الدين را براي خود همدم و جانشين انتخاب مي نمايد:
مولانا بعداز شيخ صلاح الدين، چلبي حسام
الدين را به عنوان همدم و جانشين خود انتخاب نموده و به دوستان
خود چنين گفت: «از او اطاعت كنيد و در مقابل او عاجزانه بال هاي خود را
در زمين بگسترانيد! تمامي فرموده هاي او را بجا آوريد. حب او را در
درونتان بكاريد، او معدن زحمت است، نور خداست» به موجب اين فرموده
مولانا، تمامي دوستان به او اطاعت كردند. با زبان سلطان ولد: «تمامي
دوستان به لطف و محبت او جواب مثبت دادند، از حركات پست و نامناسب خود
كه درمورد شمس و شيخ صلاح الدين مرتكب شده بودند رهايي يافته، ادب را
رعايت و پيشه خود كرده بودند، بدون اين كه حسد ورزند از چلبي حسام
الدين اطاعت كردند» چلبي حسام الدين به مدت پانزده سال از صحبت هاي
افتخار آميز مولانا بهره برد. او بعد از مولانا هم به مدت نه سال در
مقام ارشادت و در پُست مولانا نشست.
ارزش حضرت چلبي حسام
الدين:
مولانا فقط در مجالسي كه چلبي حسام
الدين حضور داشت احساس آرامش و راحتي مي كرد، به غليان مي آمد، معني مي
افشاند و از علوم حقيقت بحث ها مي نمود. به نظر مولانا، كسي از پستان
حقايق شير معاني را مكيده و در آورده چلبي حسام الدين است. او در مثنوي
خود به اين معني اشاره كرده چنين مي گويد: «اين سخن در پستان جسم شير
است. اگر كسي نباشد كه بمكد بخوبي جريان ندارد. اگر شنونده تشنه و
جستجوگر باشد وعظ كننده حتي مرده هم باشد سخن مي گويد. اگر شنونده تازه
آمده باشد، خسته نشده و به ستوه نيامده باشد، حتي لال در سخن بلبل مي
شود. اگر نامحرم از در خانه وارد شود. اهل حرم به پُشت پرده مخفي شده
بودند نقاب از چهره برمي دارند. تمامي اشياء زيبا، خوش و مناسب براي
چشمي كه مي بيند ساخته مي شود نغمه هاي زير و بم چنگ چگونه مي
شود كه براي گوش كر ترنم مي كند؟ خداوند مشك را بيهوده خوش بو نساخت.
براي كسي كه مي بويد آفريد، نه براي كسي كه نمي بويد.» اينك مثنوي راكه
بزرگ ترين شاه اثر تعليمي در ادبيات تصوف اسلامي است چلبي حسام الدين
از روح بي پايان مولانا كه شبيه يك مخزن است كشيده و بيرون آورده است.
شمه اي در مورد
چلبي حسام الدين:
سپهسالار كه مدت چهل سال با صميميت در
خدمت و صحبت هاي مولانا حضور داشت در رساله خود ارزش چلبي حسام
الدين را با اين جمله ها مشخص مي سازد. «در حقيقت چلبي حسام الدين مظهر
تمام عيار حق تعالي بود و تمامي مثنوي شريف با خواهش او نوشته
شده است. تمامي اهل عشق و توحيد كه فقط در خصوص نوشتن مثنوي با آنها
صحبت شده است، اگر تا روز قيامتي به چلبي حسام الدين تشكر كنند باز هم
شكران و اداي دين نكرده اند.»
نوشته شدن مثنوي:
افلاكي در شرح چگونگي نوشته شدن و به
اتمام رسيدن آن چنين مي گويد: «حضرت مولانا با جاذبه چلبي حسام الدين
هنگام رقص سماع در بين امواج هيجان ها، هنگام نشستن در حمام، در حال
ايستاده، سكون و در حال حركت دائماً به سرودن مثنوي ادامه داد. گاهي
اوقات چنان مي شد كه از هنگام غروب شروع و تا روشنائي صبح پي در پي مي
سرود و اين سروده ها نوشته مي شد. چلبي حسام الدين هم اين سروده ها را
مي نوشت و همه ي آن را بعد از نوشتن براي مولانا با صداي بلند مي
خواند. بعد از اتمام جلد چلبي ابيات را دوباره بازبيني كرده تصحيح لازم
را انجام مي داد و آن را دوباره مي خواند.» بدين ترتيب كار نوشتن مثنوي
با دقت تمام در بين سال هاي 1261-1259 شروع شده و بين سال هاي
1268-1264 به اتمام رسيد.
ارتحال حضرت مولانا به
عالم باقي:
مولانا همراه چلبي حسام الدين به مدت
پانزده سال تمام اوقات زيبا داشته، همدم و هم صحبت بوده و صفا كرده
است. او در ظرف اين مدت دور از فتنه و حمله بدبختان و بيچارگان، با
آرامش و سرور زندگي زندگي كرد. دوستانش پروانه نور جمال او شده
بودند. مولانا ديگر فهميده بود كه روزهاي آخر عمرش را مي گذراند، او در
حسرت پيوستن به جمال عالم ابدي بود. در يك لحظه بيمار و در
رختخوابش بستري شد. زماني كه بيمار شدن او در قونيه پخش
شد، اهالي براي شفاياو دست به دعا برداشته براي عيادت و بدست آوردن دل
و دعايش مي آمدند. در اين حال شيخ صدرالدين (1274-؟) همراه با
شاگردانش به عيادت مولانا آمد و ناراحتي خود را از بيماري مولانا
بيان نموده و گفت: «خداوند هر چه زودتر به شما شفا دهد. بيماري در آخرت
سبب متعالي شدن درجات شماست. شما جان عالم هستيد، انشاءالله هر چه
زودتر صحت و سلامتي را بدست مي آوريد» مولانا درجواب شيخ گفت: «بعد از
اين خداوند به شماها شفا دهد. آيا نمي خواهيد كه عاشق به معشوق و نور
به نور به پيوندد؟» شيخ صدرالدين و همراهان به گريه افتاده و منزل
مولانا را ترك كردند. مولانا به دوستان و افراد خانواده مي گفت كه از
كوچ من از دنيا ناراحت نباشيد. اما آنان حاضر به قبول اين جدائي نبودند
و گريه و زاري مي كردند. همسر مولانا خطاب به وي چنين گفت: «اي نور
عالم، اين جان آدم! مي خواهي ما را ترك كني و به كجا بروي؟ او با چشم
گريان چنين ادامه داد: تو سيصد و يا چهارصد سال عمر لازم داشتي تا
خداوندگار دنيا را از حقيقت و معاني پر مي كرد. مولانا درجواب او گفت:
« چرا؟ چرا؟ ما نه فرعون هستيم و نه نمرود، ما با عالم خاكي چكار
داريم؟ ثبات و آرامش براي ما در اين عالم خاكي چگونه بوجود مي آيد؟ من
براي بهره و فايده براي انسان ها در زندان دنيا مانده ام و گرنه زندان
كجا و من كجا؟
مال چه كسي را دزديده ام؟ اميد است در
آينده نزديك به پيش دوست بسيار عزيز خداوند، حضرت محمد (ص) باز گردم.»
وصيت حضرت مولانا:
«شما را وصيت مي كنم كه در نهان و آشكارا
از خداوند بترسيد، در خوردن و خوابيدن و حرف زدن افراط نكنيد، از
گناهان بپرهيزيد، روزه بگيريد و به نماز خواندن ادامه دهيد، پرهيز از
شهوت را دائماً مد نظر قرار دهيد. صبرو ايستادگي و مقاومت در برابر
آزار و اذيت مردم پيشه كنيد. از هم نشيني با افراد ذيل و سفيل و عوام
دوري كنيد، همواره با اشخاص صاحب كرامت و معرف و صالح نشست و برخاست
كنيد. افراد خير و نيكوكاري كساني هستند كه به انسان ها ياري رسانده و
مساعدت كنند. سخن نيكو هم سخني است كه كوتاه و ناب باشد. حمد و
ستايش مخصوص خداي يگانه است. سلام بر اهل توحيددل»
شب
عروس:
مولانا كه خورشيد عرفان و محبت بود در
تاريخ پنجم جمادي الاخر 672 قمري مصادف با 17 دسامبر 1273 غروب روز
يكشنبه با تمام نورانيت و زيبائي هايش در حالي كه تبسم بر لبان داشت در
آسمان عالم ابديت ظاهر شد. دوستان و طرفداران مولوي به آن شب، شب عروس
مي گويند.
مراسم تشييع جنازه حضرت
مولانا:
چه مسلمان، چه كوچك، چه بزرگ تمامي اهل
قونيه در مراسم تشييع جنازه مولانا شركت كردند. مسلمان ها با چوب و
وسائل ديگر سعي در دور كردن و دفع كردن غير مسلمان ها از اين
مراسم را داشتند و به آنها چنين مي گفتند: «اين مراسم چه ارتباطي
با شما دارد؟ اين مولانا سلطان دين و مال ماست. امام ماست» آنها نيز در
جواب مسلمان ها چنين مي گفتند: « حقيقت موسي و تمامي پيامبران را از
سخنان او فهميده و ياد گرفتيم. خلق و خوي و حركات پيامبران پيامبران
كامل خود را كه در كتاب هايمان خوانده ايم در او ديديم. اگر شماها محب
و مريد او هستيد ما هم دوستدار او هستيم.» ذات و فطرت مولانا خورشيد
حقايق است كه بر روي انسان ها مي درخشد و خوبي ها و جوان مرد بودن را
به آنها مي آموزد. تمام دنيا خورشيد را دوست دارد. تمام خانه ها با نور
او روشن مي شود. مولانا مثل نان است . كسي نمي تواند نسبت به نان بي
احتياج باشد. آيا گرسنه اي را ديده ايد كه از نان فرار كند؟
نماز بر جنازه حضرت
مولانا:
طبق وصيت مولانا مي بايستي شيخ صدرالدين
امامت نماز بر مولانا را به عهده گرفت. فقط او بعد از نيت به نماز طاقت
نياورده و بيهوش مي شود. بدين علت قاضي سراج الدين بر جنازه
مولانا نماز مي خواند.
گنبد سبز براي حضرت
مولانا:
آرامگاه مولانا كه گنبد سبز نام دارد به
همت فرزندش سلطان ولد و آلام الدين قيصر و با كمك گرجي خاتون (دختر
سلطان غياث الدين كيخسرو دوم) همسر امير پروانه در زمان چلبي حسام
الدين ساخته شد. معمار آرامگاه بدرالدين تبريزي است هنرمندي به نام
عبدالواحد فرزند سليم (سليم اوغلو) نيز روي قبر مولانا، صندوقه فراري
كه به عنوان شاه اثر منبت كاري دوران سلجوقي مورد قبول قرار گرفته از
چوب گردو ساخته شده است. امروزه اين صندوقه روي قبر سلطان العلماء
بهاءالدين ولد قرار دارد.
نگرش مولانا به مرگ و
قبر:
«زماني كه روز مرگم تابوتم شروع به راه
رفتن كرد، گمان نكن كه غم دنيا دارم و براي جدائي از دنيا غم و غصه مي
خورم. اين گونه شبهات را در خود راه نده، برايم گريه نكن، حيف و افسوس
نگو.اگر به دام شيطان بيفتم آن زمان وقت حيف و افسوس گفتن است. وقتي كه
جنازه ام راديدي جدائي، جدائي مگو. همان وقت زمان ملاقات من است. زماني
كه مرا داخل قبر گذاشتيد، الوداع ، الوداع نگو، زيرا كه قبر پرده
جمعيت جنات است. غروب را ديدي طلوع را هم مشاهده كن. بدون غروب
كردن در ماه و خورشيد چه ضرر و زيان مي آيد؟ تو غروب را مي بيني اما آن
طلوع است. قبر به مثل زندان ديده مي شود، اما نجات جان است. كدام بذري
در زمين پاشيده شد ولي سبز نگرديد؟ براي چه از بذر انسان به شك و گمان
مي افتي؟ كدام سطل به چاه برده شد ولي پر از آب بيرون نيامد؟ اگر دهانت
را به اين طرف بستي به آن طرف باز كن. زيرا كه هياهوي تو در فضاي عالم
بي مكاني است.»
خواندن و صدا زدن مولانا به زيارت
كنندگان قبرش: «برادر بدون دف بر روي قبرم نيا، چون كه غمناك بودن در
مجلس خدا شايسته نيست. حق تعالي مرا از شراب عشق آفريده است. اگر بميرم
و بپوسم، باز من همان عشقم.»
«بعد از مرگ ما دنبال قبرمان در زمين
نگرديد، قبر، در دل عارفان است»
صورت ظاهر مولانا:
او صورت كهربائي داشت و اندام ظريف و نازك. در اين صورت زرد و نبيه
ضعيف چنان نور وهيبتي داشت كه در وصف نمي گنجد، چشمانش چنان نافذ و
جذاب بود كه هيچ كس با دقت نمي توانست نگاهش كند. به سرش عمامه ي
مخصوص دانشمندان را مي گذاشت و خرقه ي مخصوص علما را به تن مي كرد كه
آستين هاي گشادي داشت. چهل روز بعد از گم شدن شمس تا آخر عمر بجاي
استفاده از عمامه ي سفيد از عمامه ي تيره رنگ استفاده كرد جامه ي گشاد
و بلند كه بافت يمن و هند بود مي پوشيد.
تصوف مولانان:
تصوف مولانا هيچ وقت بصورت يك ايده آليسم خيالي نبوده است. تصوف او
تحقق عرفان، عشق و تكامل در عالم جذبه مي باشد. مولانا دائماً حقايق
زندگي را مي ديد، تمامي حقايق زندگي را قبول داشت و از آن دست بردار
نبود. فقيري و بي نوائي و دست كشيدن از زندگي را رد مي كرد، زندگي را
در درون زندگي زنده نگه مي داشت. تعريف او از دنيا تصوف او را به ما
آشكار مي كند: «دنيا چيست؟ غافل شدن از خداست. پارچه و قماش، پول،
اندازه گرفتن، وزن كردن و تجارت نمودن و زن، دنيا نيست. پيامبر فرموده
است چه زيباست مالي كه انسان براي مصرف در راه دين بدست آورده باشد.
وارد شدن آب داخل كشتي به معني هلاك كشتي است. اما آب زيركشتي به كشتي
براي حركت آن كمك مي كند. دست كشيدن از حب مال و ملك از درون دل نيك
است كه همواره حضرت سليمان پيامبر به خود نام مسكين را نهاد. تشت در
بسته و درون آن پر از هوا روي آب پرعمق و بي انتها شنا كرد و رفت. همين
طور انسان در حال و هواي مسكيني به زير درياي دنيا فرو نمي رود، روي
دريا مي ماند، و تمام دنيا اگر ملك او باشد اين ملك و منال در نظر او
هيچ چيز نيست.
هدف در تصوف حضرت
مولانا:
هدف در تصوف مولانا بندگي و فناست. پس
پادشاهي حقيقي، رسيدن به مقام حقيقي هستي است. «در اصل آن خداوند تبارك
و تعالي است كه صاحب ملك و سلطنت است. و به كساني كه به او سر تعظيم
فرود مي آورند در دنيائي كه از خاك آفريده صدها ملك، صدها سلطنت احسان
مي كند. فقط يك سجده در حضور خداوند براي تو خوش تر و شيرين تر از
دويست دولت و سلطنت است. من نه مال مي خواهم، نه ملك، نه دولت و نه
سلطنت. به من آن دولت سجده را احسان كني كافيست مي گويي و شروع به گريه
و زاري مي كني...» آن چيزي كه تو به او تخت شاهي مي گوي دامي است كه از
تخته درست شده است. جائي كه رويش قرار گرفتي فكر كردي كه پنج گوشه است
اما، دم در مانده اي. تو آن پادشاهي امانتي را به خدا بده تا خدا
پادشاهي حقيقي را كه همه كس آن را قبول دارد به تو بدهد.» «زماني كه
فنا نشوي كسي را براي رسيدن به آرامش متعالي راهي نيست.» «كسي كه دم در
قرار دارد اگر دم از من و ما بزند از دم در رانده مي شود، در مقام «لا»
مي گردد و مي ماند.» «اگر كسي از منيت نجات پيدا كند تمام منيت ها مال
او مي شود. از اين كه با خود دوست نيست براي هر كسي دوست مي شود. اگر
فنا شوي تو را به مقام هستي مي برد.»
عشق در تصوف حضرت مولانا: در تصوف مولانا
معني آفرينش و زندگي عشق است. عشق هم كه از او صاف خداوندي است به كسي
نياز و احتياج ندارد. عشق به غير خدا هم يك هوس موقتي است. سبب آفرينش
تعقيب تمامي بيماري ها، داوري كبر و منيت مرهم دردها عشق الهي است.
«عشق، اينگونه است كه اگر بدرخشد غير از محبوب هر چه هست همه را مي
سوزاند.» «اي علاج كبر و عظمت ما، اي افلاطون ما! اي جالينوس
ما!» « بدن خاكي از عشق به آسمان ها پرواز كرد. كوه شروع به حركت كردن
نمود، چابك شد. اي عشق! كه جان كوه طور شد، طور سرمست، موسي هم افتاده
و بيهوش .... كسي كه ميل عشق ندارد مثل پرنده ي بي بال است. واي بر
او».
اصل، بنيان در تصوف مولانا: اصل و اساس
در تصوف مولانا رسيدن به صاحب دل و جوهر شدن است. همانطوري كه اين گونه
مي فرمايد: «شخصي كه مي خواهد با خدا نشست برخاست كند، در حضور اولياء
بنشيند. اگر از حضور اوليا بريده شدي هلاك شدي و رفتي. چون كه تو جزئي
از كل مي باشي. اگر شيطان كسي را از صاحب كرم جدا كند او را بي
كس و تنها مي گذارد و تا كسي را در آن حال ديد به بيراهه مي كشند
محوش مي كند و مي رود.» «اگر از حضور اولياء دور شوي در حقيقت از خدا
دور شده اي» با اهل معنا نشست و برخاست كن كه هم عطا و احسان بدست آوري
و هم دلير و جسور و جوانمرد باشي» بدن بي معني در اين جسم مثل شمشير
چوبي در درون غلاف است زماني كه درون غلاف است ارزش دارد. وقتي كه از
غلاف بيرون آمد آلتي است كه به درد سوزاندن مي خورد.» «شمشير چوبي را
به جنگ نبر، براي اين كه به آه و فغان نيفتي قبلا يك بار امتحان كن،
اگر چوبي است، به دنبال چاره ديگر برو، اگر از الماس ساخته شده خوشحال
باش و پيش برو! شمشير الماس در انبار اسلحه اولياست. ديدن آنها
براي شما در حكم كيمياست. تمامي آنهائي كه مي دانند در اين باره چنين
گفته اند: كسي كه مي داند رحمتي است براي عوالم. اناري كه مي خندد
باغچه را مي خنداند دلي كه ازجنس سنگ خارا چون مرمر هم كه باشد زماني
كه به صاحب دل وصل شود جوهر مي شود. محبت پاك سيرتان را به ژرفاي جان
ببر. فقط دل را به محبت دلدادگان او بسپار. به ديار نااميدي قدم نگذار،
اميدي هم هست. به تاريكي و ظلمات والد نشو. دل، تو را به ديار اهل دل و
جسم تو را به زندان آب و گِل مي كشد. آگاه باش، از دست صاحب دل، دل را
گدايي كن. برو، اقبال را از صاحب اقبال ياد بگير.»
وابستگي مولانا به اصول
و اركان اسلامي و حضرت محمد (ص)
مولانا بي شك و ترديد كسي است كه در نزد
خدا از همه كس بخشنده تر، خداترس تر و بي گناه تر است. مولانا شخصيتي
است صاحب تقوي حقيقي كه اصول و احكام قرآن را با توجه به درك معني
حقيقي آيات شريفه قرآن رعايت و از چيزهائي كه خداوند آنها را نهي نموده
پرهيز و نفس خود را از لذايذ دنيوي تزكيه كرده و از راه هائي كه مانع
تكامل و رشد انسان بوده دوري جسته و خلاصه از همه اموري كه باعث دوري
خود با خدا مي شده پرهيز نموده است.
منحرف نشدن حضرت مولانا
از اصول اسلامي:
مولانا بعد از ملاقات كردن با شمس تبريزي
وارد عالم معنائي شد كه محيط از هضم و درك آن عاجز ماند. او با تمام
وجد (از خود بي خود و غرق در عشق الهي گشته) و در حالت بي خبري از دنيا
و غرق در عالم معنا حتي يك لحظه از اساس دين قدمي به خارج
ننهاده است.
درك عبادت در
مولانا: او در مثنوي فرموده است كه: «به خداي سبحان سجده كن تا
از نزديكان او باشي. سجده ي بدن هاي ما سبب نزديكي روح مان به خداست»
او حب خدا را فقط به عنوان فكر و معنا قبول ندارد، بلكه عبادت هاي واجب
بر خود را با عشق به انجام مي رساند. افلاكي چنين نقل مي كند:
مولانا وقتي كه صداي اذان محمدي را مي شنيد با دستان خود به زانوهايش
فشار مي داد، با آن هيبتي كه داشت بپا مي خواست و چنين مي گفت: «اي
روشني بخش جان ها نام تو تا ابديت بماند» اين جمله را سه بار تكرار و
بعد «اين نماز، روزه، حج و جهاد شاهد اعتقاد است. هدايا، ارمغان ها و
اشياء اعطائي شاهد آن است كه تو را دوست دارم و رابطه ام را تو
نيكوست.» «اگر حب خدا فقط فكر و معنا بود حتي صور ظاهري روزه و نماز تو
نيز نمي ماند و از بين مي رفت» بعد از اين سخنان او با نياز و تواضع
نماز بجاي مي آورد.
مولانا شيفته ي قرآن و حضرت محمد (ص)
بود:
مولانا با اين رباعي اش وابستگي خود را
به قرآن كريم و حضرت محمد (ص) آشكارا اعلام نموده است:
«تا جان در بدن دارم بنده قرآنم
خاك راه محمد (ص) برگزيده ام
اگر كسي غير از سخنم سخن ديگري نقل كند،
هم از نقل كننده و هم از اين سخن بيزارم»
هويت حضرت مولانا:
اگر در آثار و زندگي مولانا بدقت تدقيق و مطالعه شود به راحتي مي توان
گفت: مولانا علم خود را در علم حضرت محمد(ص)، عرفان خود را در عرفان آن
حضرت، منيت خود را در منيت محمد مصطفي (ص) حاصل تمامي هستي خود را در
هستي او ذوب و نابود كرده، هويت معنوي خويش را از نور مشعل فروزان هويت
معنوي حضرت محمد(ص) روشن و بيدار كرده است. همچنان كه خود وي اين حقيقت
را در اين مصراع هايش مشخص مي سازد:
«ما سايه ي خدائيم، از نور مصطفي ايم
يك مرواريد پر قيمت، بصورت قطره اي
درداخل صدفيم
هر كسي با چشم صورت ما را از كجا خواهد
ديد؟
ما نور مشخص كبريائيم كه در درون آب و گل
شكل گرفته ايم»
مركز دايره نگاه او به انسان: واضح و
مبرهن است كه وظيفه ي مولانا به عنوان يك مرشد كامل وسيله قرار گرفتن
او براي هدايت و به سعادت ابدي رسيدن انسان ها درچهارچوب هدف آفرينش
است. اين هدف الهي با حميت وجد و جهد و با وظيفه معنوي كه او عهده دار
آن شده ممكن مي گردد و مولانا در اين باره چنين مي گويد: «ما مثل يك
پرگار هستيم كه يك پاي مان در شريعت (آيه، حديث، اجماع امت و قياس فقها
كه بر روي قواعد دين تشكيل شده) به صورت محكم ايستاده و پاي ديگرمان
هفتاد و دو ملت را مي چرخد.»
حضور، شعور، نور، سر در مسامحه و اغماض
وسيع و بي كران او: در اغماض و گذشت او سر توحيد، نور قرآن، شعور ايمان
و حضور اخلاقي محمدي وجود دارد. ما مي بينيم كه مولانا با نشاط توحيد و
جوش و خروش فيض محمدي را كه در او وجود داشت اغماض و گذشت وسيع خود كه
در زندگي او نيز معنا پيدا مي كند شما يان ساخته است.
اساساً وصف بارز و تكاملي كه در شخصيت مولانا وجود دارد گفته هاي او را
بمنصه ي ظهور رسانيده و فكر و انديشه خود را با حركت هاي خويش نشان
داده است. در اين مورد ذكر يك مثال خالي از لطف نيست: در يك مجلس سماع
مولانا در حال سماع بوده است. در يك آن يك مسيحي مست وارد مجلس سماع مي
شود آن شخص مست هنگام حركات هيجاني با مولانا برخورد مي كند. براي اين
مسئله دوستان مولانا سبب رنجاندن و آزرده كردن آن مسيحي مي شوند.
مولانان خطاب به دوستانش مي فرمايد: «شراب را او خورده است اما شما
مستي مي كنيد» دوستانش براي شناساندن آن مست وقتي كه مي گويند او
ترسا (مسيحي) است، مولانا با اشاره به ديگر معاني ترسا (مي ترسد،
ترسايان) مي گويد: اگر او ترسا است شما چرا نيستيد؟ دوستان از كرده ي
خويش عذرخواهي مي نمايند.
بُعد آموزشي حضرت
مولانا:
نظر او در مورد انسان: مولانا به انسان
حتي فاسق (گناهكار) و كافر هم بوده باشد با ديد وسيع و با يك نظري پر
از رحمت نگريسته است. چون كه او همانطوري كه در مثنوي خويش هم شرح داده
اگر كسي ولواين كه فاسق و بت پرست باشد خدا را بخواند خداوند مدرك به
اجابت اوست. مولانا به عنوان مظهر كامل فيض محمدي معدن رحمت بوده است.
خداوند در قرآن كريم فرموده است: اميدتان را از رحمت واسعه ي خداوند
قطع نكنيد. مولانان يك دوست خداست كه به معناي الهي مژده اين حقيقت
رسيده است. براي همين است كه او با جوش و خروش خطاب به همه
انسانيت با صداي بلند فرياد مي زند كه : «بسوي نااميدي نرو، اميدها
هست، بسوي تاريكي نرو، خورشيدها هست»
بنابراين بسيار طبيعي است كه
مولانا به عنوان انسان كامل با اميدهاي فراوان رحمان و رحمت الهي به
هيچ كس باديده پست و حقير نگاه نخواهد كرد. او با حساسيت چنين توصيه مي
كرد: «هيچ كافري را حقير و خوار نبينيد، شايد به عنوا مسلمان از دنيا
برود. از پايان يافتن عمرش چه خبري داري كه تماما ً از او روي برمي
گرداني؟
نگاه او به مردم:
در نظر مولانا هر كي مي خواهي باش ، قبل
از هر چيز انسان وجود داشت. مي خواهد از طبقه مردم باشد، مي خواهد از
طبقه اعيان باشد، براي او فرقي ن داشت. بالعكس نسبت به مردم بسيار رحم
و شفقت داشت. هميشه نسبت به غربا چنين برخور مي كرد كه دل آنها را بدست
مي آورد.
مولانا روزي به آب گرم معدني رفت.
اميرعالم چلبي قبل از تو پيش دستي كرده و به حمام رفت و براي اين كه
مولانا با دوستانش با هم باشند تمام كساني كه در حمام بودند از حمام
بيرون كرد، و بعد حوض را پر از سيب هاي قرمزكرده و قتي كه
مولانان وارد شد، ديد مردم در رخت كن با عجله لباس هاشان را مي پوشند و
حوض نيز پر از سيب است. او خطاب به چلبي چنين گفت: «اي امير عالم! مگر
جان اين انسان ها از سيب كم ارزش تر است كه آنها را بيرون كرده و حوض
را پر از سيب نمودي؟ يك نفر از آنها سي برابر سيب هاست. نه تنها سيب ها
بلكه همه ي دنيا و چيزهائي كه در دنيا وجود دارد مگر براي انسان ها
چيست؟
اگر مراد دوست داري بگو همه آنها وارد
حمام شوند. هيچ كسي چه فقير و چه غني چه سالم و چه ضعيف در بيرون نماند
كه هم به عنوان مهمان، خوانده ي آنها بتوانيم وارد آب شوم و در سايه
آها بتوانم قدري استراحت كنم»
او نسبت به محيط اش رحم و شفقت داشت:
عليرغم اين اطرافيان او و كساني كه با او مي خواستند نشست و برخاست
كنند سلاطين، امرا، ثروتمندان و اعيان و اشراف بودند مولانا بيشتر با
فقرا و نيازمندان نشست و برخاست داشت. اساساً بيشتر مريدانش
كساني بودند كه به آنها با ديده ي حقارت و پست نگريسته مي شد.
جواب مولانا به كساني كه نسبت به مريدان او سرزنش كرده طعنه مي
زدند بسيار جل توجه است: «مريدان من اگر انسان هاي خوبي بودند من مريد
آنها مي شدم. از اين كه آدم هاي بدي هستند براي اين كه اخلاق خود را
تغيير داده و خوب شود و در صف خوبان قرا گرفته عمل خوبي انجام دهند
آنها را به مريدي قبول نمودم. آنهائي كه مظهر رحمت خدا هستند نجات
يافته اند. اما آنهائي كه مورد لعنت خدا قرار گرفته اند و احيتاج به
معالجه دارند بيمارنند. اينست كه ما براي اين به دنيا آمده ايم كه كاري
مي كنيم نفرين شدگان را تغيير داده تا شايد مورد رحمت خداوند قرا
گيرند.»
حضرت مولانا پدري با نزاكت
با روحي لطيف بود:
مولانا با داشتن روحي لطيف، بدري با
نزاكت و بسيار حساس بود. در بدست آوردن دل، ناز و نوازش كردن و قدر
شناسي نمونه ي يك رئيس خانواده بود. وقتي كه نامه هاي او را كه براي
عروسش فاطمه خاتون و فرزندش سلطان ولد فرستاده است بخوانيم بطور آشكار
روح لطيف ،نزاكت و قدر شناسي او را مي توانيم ببينيم. او خطاب به
عروسش: « شما هم روشني دل و چشم مائي و هم روشني دل و چشم دنيا .... »
جان من به جان تو پيوند خورده و يكي شده است. هر چيزي كه تو را
ناراحت كند مرا نيز ناراحت مي كند..... غم شما با ده برابر آن غم ما
نيز هست. فكر و خيال و غم و غصه شما، فكر و خيال و غم و غصه ما هم هست
.... پسر عزيزم بهاءالدين اگر شما را ناراحت كند حقيقاً حب و دل خود را
از او قطع مي كنم .... اين گونه شرح و توضيحات او دليل حساسيت روح و با
نزاكت بودن و نوازشگر بودن اوست.
مولانا يك دوست قدرشناس
جمله هائي كه او در نامه اش خطاب به پسرش
بكار برده آئينه شخصيت قدرشناس اوست: «براي اين كه رعايت خاطر دختر
پادشاهمان شيخ صلاح الدين را بنمائيد اين چند سطر را مي نويسم ... اگر
بخواهي براي رضاي خدا روي پدرت، روي خودت و روي تمام اصل و نسب مان را
سفيد كني خاطر او را بسيار عزيز بدار، براي اين كه او را با گيره ي جان
و دل شكار كني هر روز را روز اول و هر شب را شب زفاف محسوب كن ....»
حضرت مولانا نمونه ي پدري كه دل بدست مي
آورد: براي اين كه بفهميم مولانا با برخوردها و توصيه هايش چگونه يك
پدر و چگونه تربيت كننده روح است اين خاطرات سلطان ولد را بخوانيم:
«روزي به يك بحران روحي بزرگي دچار شدم و غم و غصه دروني به من دست
داد. پدرم كه اين حال مرا ديد گفت: «مگر از كسي رنجيده خاطر شده اي كه
اين گونه دلتنگي؟ من گفتم نمي دانم كه اين چه حالي است كه بمن دست
داده؟ پدر برخاست به خانه رفت و كمي بعد در حالي كه پوستين گرگ را به
سر وتن خود كرده بود همانطوري كه بچه ها را مي ترسانند با صداي عجيبي
بو! بو! كنان به نزدم آمد، از اين حركت خوش پدرم تبسمي بمن دست داد و
بعد به شدت خنديدم و به زمين افتاده پاهاي پدر را بوسيدم. پدرم فرمود:
اگر يك محبوب زيبائي كه به تو شديداً علاقه داشته باشد و دائماً با تو
شوخي و سرور كند و دفعتاً شكل صورتش را عوض كرده و بيايد به تو بو!
بو!بو! بگويد آيا از او مي ترسي؟ من هم گفتم خير نمي ترسم. پدرم فرمود:
در آن محبوبي كه تو را خوشحال مي كند وتو را در حالت نشاط و سرور نگه
مي دارد همان محبوب و معشوقي است كه تو را شوريده خاطر كرده و تو از آن
دلتنگ شده اي. همه اش اوست، همه اش از آن هست و تو از او فيض مي بري.
پس چرا بيهوده محزون و اندوهناكي؟ چرا در دست غم و غصه عاجز مانده اي؟»
«زماني كه احساس غم و غصه دروني كردي
براي آن چاره انديشي كن، چون كه تمام شاخه ها از ريشه سبز مي شوند. اگر
در درونشان انبساط و شادي ديدي به آن آب بده. ميوه اي را هم كه شادي و
سرور قلب داده به دوستان و نزديكان تقديم كن»
مواردي كه در مناسبات انساني به آن دقت
مي نمود:
مولانا در برابر زبان درازي ها و لاف هاي
گزافي كه از طرف دشمنانش نسبت به او روا مي داشتند هيچ جواب تلخي نمي
داد و با نرمي مقابله مي كرد.
ملا جامي چنين نقل مي كند: به سراج الدين
قونيه اي كه نسبت به مولانا دشمني مي ورزيد خبر دادند كه مولانا مي
گويد «من با هفتاد و دو ملت برابر هستم (با هم هستم). سراج الدين هم از
روي دشمني با نيت توهين و آزرده خاطر كردن مولانا يكي از نزديكان خود
را كه عالم هم بود پيش مولانا فرستاد. آن عالم باتوجه به دستورات سراج
الدين با درشتي و بي تربيتي خطاب به مولانا از او پرسيد آيا شما چنين
حرفي زديد كه شايد او اقرار كرد با سخنان خارج از ادب او را برنجاند و
در ميان مردم خجالت زده اش كند. آن عالم پيش مولانا آمده پرسيد «آيا تو
گفته اي كه با هفتاد و دو ملت برابرم (با هم هستم؟) مولانا وقتي در
جواب او گفت: آري گفته ام، آن عالم هر چه به دهانش آمد به مولانا گفت و
بيش از اندازه پس و پيش گفت. در اين حال مولانا تبسمي كرد و گفت:
عليرغم اين همه گفته هاي تو با تو هستم.
برخورد او نسبت به خدمتكاران: مولانا هم
چنين با اخلاق نيكو و زيبا با كنيزان و خدمتكاران برخورد مي كرد. او
دائماً با دلبستگي و به اخلاق زيباي محمدي (ص) آراسته بود و مانند
پيامبر برخورد مي كرد كه : به كنيزكان و خدمتكاران از آنچه كه مي خوريد
بخورانيد و از هر چيزي كه مي پوشيد بپوشانيد. روزي مليكه خاتون دختر
مولانا نسبت به كنيزش برخورد سختي كرده و او را سرزنش مي كند،
مولانا كه اين وضعيت دختر خود را مي بيند به او گفت: «چرا او را ناراحت
مي كندي؟ عجبا اگر او خانم و تو كنيز بودي چكار مي كردي؟ مي خواهي فتوا
دهم و بگويم كه در دنيا به غير از خدا كسي بنده اي و غلامي
ندارد. در حقيقت همه آنها برادران و خواهران ما هستند.»
رفتار او نسبت به گناهكاران و مقصرين:
مولانا با اخلاق زيباي خود همه را مي بخشيد. رفتار خوبي كه نسبت به
گناهكاران داشت آنان را به انسانيت و جمعيت جذب كرده است. مولانا روزي
در اطاقش در حال نماز خواندن بود. كسي داخل شد و گفت مسكينم و هيچ چيزي
ندارم. سپس وقتي كه فهميد مولانا از خود بي خود شده و غرق در نماز است
فرش زيرپاي او را كشيد و رفت. ملا مجدالدين وقتي كه اين خبر را
شنيد در پي آن شخص رفت و او را در بازار كهنه فروشان در حالي كه در حال
فروختن فرش بود دستگير كرده و اذيت كنان به حضور مولانا مي آورد.
مولانا به ملا جلال الدين چنين گفت: «از روي احتياج اين كار را كرده،
عيب نيست. بايد او را معذور ديد و فرش را از او خريد»
شفقت او نسبت به كودكان: مولانا نسبت به
كودكان خيلي مهربان و با شفقت بود. روزي ملانا از محله مي گذشت، بچه ها
هم در راه بازي مي كردند. وقتي كه از دور مولانا را ديدند دويده و در
مقابلش با احترام ايستادند. يكي از بچه ها دورتر از آنها بود فرياد زد
و گفت منهم دارم مي آيم. مولانا منتظر ماند تا آن بچه هم كارش را تمام
كرده به نزدش بيايد.
حضرت مولانا سمبل دوستي، محبت و صلح:
مولانا هميشه مردم را متحد كرده و آنها را با هم ديگر آشتي مي داد. او
سمبل صلح و دوستي بود. دو مرد بزرگ نسبت به يكديگر دشمني مي كردند، و
حرف هاي نامناسب به همديگر مي گفتند، يكي از آنان به ديگر مي گفت: اگر
دروغ مي گويي خدا تو را بكشد، ديگري هم مي گفت تو اگر تو دروغ مي گويي
خدا تو را بكشد. مولانا بين آنها قرار گرفته و خطاب به آنان: «خير،
خير. خدا نه جان تو را بگيرد نه جان او را . او جان مرا بگيرد. چون كه
فقط، لايق آنيم كه جانمان گرفته شود. سپس آن دو با هم آشتي كردند.
انسان و كار و كوشش از ديدگاه مولانا:
«اگر انسان چيزي بدست آورده برايش ضرر دارد از عدم سعي و فعاليت او
سرچشمه گرفته، ولي اگر نفع و سود است دليل بر كوشش و فعاليت اوست «بدست
آوردن هم مانند كشت و زرع است اگر چيزي نكاري برداشتي نخواهي
داشت» آيا جايي ديده اي كه گندم كاشته باشي ولي محصولش جو باشد؟»
مولانا با اين گونه حرف ها به دوستانش توصيه مي كند كه كار و كوشش و
فعاليت كنند.
مولانا مسكين و بي چيز بودن را رد كرده و
چنين مي گفت «اگر توكل مي كني در مورد فعاليت هم توكل كن،
بدست بياور و سپس به خدا تكيه كن» يك كسي گنج و يا دفينه اي پيدا مي
كند و مي گويد من اين را مي خواستم با دكان و خريد و فروش و غيره چكار
دارم؟ البته اين يك شانس و اقبال است. فقط اين به ندرت پيش مي آيد. تا
نيرو در بدن داري بايد كار كني و پول بدست آوري. كاركردن و پول بدست
آوردن مانع پيدا كردن دفينه نيست. تو از كار باز نمان اگر نصيب باشد
دفينه هم پشت سرش هست.»
مولانا به دوستانش كسب حلال و روزي و
لقمه حلال را توصيه مي كرد:
مولانا به دوستانش لقمه حلال را
توصيه مي كرد. «لقمه اي كه نور و كمال را افزايش مي دهد لقمه اي است كه
از راه حلال بدست آمده باشد. علم و حكمت از لقمه حلال حاصل مي شود. عضق
و رقت قلب از لقمه حلال بدست مي آيد.»
مولانا به دوستانش گدايي كردن را ممنوع
كرده و: « ما به دوستان مان توصيه كرديم كه درهاي گدائي را ببندند.
دوستان ما امرار معاش خود را از راه تجارت، نويسندگي و يا با كار يدي و
عرق جبين تأمين نمايند» ما به اندازه توان مان اوامر پيامبر اسلام را
بجاي آورديم. اگر كسي از مريدانمان اين راه را انتخاب نكند، به اندازه
ديناري ارزش ندارد. حضرت مولانا به كائنات ارزش قائل بود، انسان ها را
دوست و نسبت به آنها گذشت داشت. ارزش قائل شدن او به كائنات، دوستي
انسان ها و اغماض نسبت به آنان نتيجه ي طبيعي عشق بي منتهاي او
به خدا و به عنوان مظهر تمام عيار فيض محمدي و معدن رحمت بودن اوست.
داشتن عشق الهي و رسيدن به فيض محمدي (ص) او را متواضع و فروتن ساخته
منيت و كبر را از او گرفته است. به همي علت است كه در كارهاي او ذره اي
خودپسندي ديده نشده است. او از كبر و نفرت تزكيه شده، به تواضع، فروتني
و محبت آراسته گرديده است.
مولانا در تواضع بزرگي، در بزرگي تواضع،
در هستي فنا، در فنا هستي، در هيچي كمال و در كمال هيچ بودن را
نشان مي داد.
يكي ديگر از اصول بنيادي بي نهايت انسان
دوستي و گذشت مولانا اين است كه او باحساسيت بر روي مسلماني تأكيد
دارد، «انسان اشرف مخلوقات است» مولانا با ادراك اين اشرف بودن، از
انسان ها استقبال كرده مخلوقات را بخاطر عشق به آفريننده آن بدون وارد
شدن به هر گونه مبارزه نفس به راحتي مورد گذشت و اغماض قرار مي
داد. مولانا نسبت به انسان ها (هر كه مي خواهد باشد) باديده مثبت مي
نگريست. برخورد نيكو و شايسته اي باآنها داشت. دائماً خود را كوچك نشان
مي داد و براي انسان ها دعاي خير طلب مي كرد. اين گونه خصلت هاي او
بخاطر عشق و جذبه هاي الهي و غرق او در انوار جمال خداوند است.
آثار حضرت مولانا
1-مثنوي:
مثنوي در ادبيات كلاسيك شرق نام يك نوع شعر مي باشد. در
اين شعرهائي كه به اين طرز نوشته شده دو مصرع هر بيت، بين خود داراي
قافيه است. تناسب قافيه يك بيت چه با بيت هاي قبل از خود و چه با ابيات
بعد از خود ضروري نيست. به اين علت موضوعات طولاني و حكايات اگر به
طريق شعر بيان مي شد به سبب آسان بودن قافيه به طرز مثنوي انتخاب مي
شد. بدين صورت شعر بيت بيت ادامه مي يافت. مثنوي هر چه قدر هم يك طرز
شعر، شعر كلاسيك شرق بوده باشد زماني كه كلمه مثنوي را انسان مي شنود
مثنوي مولوي در ذهن تداعي مي گردد. مولانا مثنوي را براساس خواست حسام
الدين چلبي نوشته است و كاتب مثنوي هم حسام الدين چلبي است. مولانا
ابيات مثنوي را هنگام سيرو بلوك، در حال نشستن، راه رفتن حتي در حال
سماع مي سروده و چلبي حسام الدين هم مي نوشته است. زبان مثنوي فارسي
است. در حال حاضر كتاب مثنوي مربوط به تاريخ 1278 كه در موزه مولانا به
نمايش گذاشته شده قديمي ترين نسخه مثنوي است. در اين نسخه تعداد ابيات
25618 بيت است. اين نسخه مولوي بعد از مولانا توسط پسرش سلطان ولد و
كاتب كتاب حسام الدين چلبي تصحيح گرديده و در عين حال سالم ترين و
تكميل ترين نسخه مي باشد. وزن مثنوي براساس فاعلاتون، فاعلاتون، فاعلون
مي باشد.
مولانا در مثنوي خود كه عبارت از 6 جلد
بزرگ مي باشد، افكار و انديشه هاي تصوفي خود را بصورت قصه هاي بهم ربط
داده شده تفهيم مي نمايد.
2-ديوان كبير:
ديوان كبير به كتابي گفته مي شود كه شامل جمع اشعار
شاعر باشد. ديوان كبير به معناي دفتر كبير و يا ديوان بزرگ است. تمام
اشعار مولانا كه در موضوعات مختلف سروده است در اين ديوان است. عليرغم
اين كه زبان ديوان كبير هم فارسي است ولي مولانا در بين ابيات به تعداد
كمي شعر به زبان هاي عربي، تركي و رومي نيز سروده است. ديوان كبير شامل
21 ديوان كوچك و رباعيات مولاناست. تعداد بيت ديوان كبير بيش از چهل
هزار مي باشد. مولانا بعضي از شعرهاي ديوان كبير را با تخلص سماع نوشته
است به همين دليل به اين ديوان ديوان سماع نيز گفته مي شود. اشعار
ديوان با در نظر گرفتن وزن و قافيه ها تنظيم گرديده است.
3-مكتوبات:
تعداد اين نامه ها 147 فقره مي باشد كه مولانا در رأس
اين نامه ها براي نصيحت حكمرانان سلجوقي و بزرگان عهد خود، جواب نامه
هائي كه احوال او را پرسيده اند. و نامه هائي كه در موضوع ديني و علمي
براي شرح و بسط و اطلاعات علمي كه در اختيار ديگران گذاشته نوشته شده
است. مولانا در اين نامه هاي خويش رعايت قواعد نامه ادبي را ننموده
بلكه به زبان ساده آن را بيان كرده است. در نامه هايش به كلماتي مانند
غلام شما، بنده شما هيچ جايي نداده است. در نامه هايش به استثناء اسامي
مأمورين و داراي پست و موقعيت با توجه به عقل، اعتقاد و كارهاي خوب
انجام داده نويسنده نامه هر گونه طرز خطابي كه شايسته آن بود با آن حرف
و اوصاف خطاب كرده است.
4-فيه مافيه:
اين
اثر از جمع آوري صحبت هاي مولانا در مجالس مختلف از طرف پسرش سلطان ولد
بوجود آمده و از 61 بخش تشكيل شده است. قسمتي از اين بخش ها خطاب
مولانا به سليمان پروانه وزير سلجوقي است كه به رشته تحرير درآمده است.
از آنجائي كه در اين اثر بعضي از مسائل سياسي نيز مطرح مي شود در عين
حال به عنوان يك منبع تاريخي نيز مورد قبول قرار مي گيرد. در اين اثر
به موضوعاتي مانند بهشت و جهنم، دنيا و آخرت، مرشد و مريد، عشق و سماع
اشاره شده است.
5-مجالس سبعا:
همانطوري
كه از نامش نيز پيداست از به رشته تحرير در آمدن هفت وعظ مولانا در هفت
مجلس بوجود آمده است. وعظ و خطابه هاي مولانا از جانب حسام الدين چلبي
و يا فرزندش سلطان ولد نُت برداري شده فقط بدون اين كه دخل و تصرفي شده
باشد اضافاتي به آن ضميمه گرديده است. به احتمال قوي اثر بعد از تنظيم،
بدست مولانا تصحيح شده است. هدف او شعرش نيست بلكه فهم بيان افكار و
انديشه هاي اوست. حديث هائي كه مولانا در هفت مجلس شرح و بسط داده از
نظر موضوع به شكل زير طبقه بندي مي گردند:
ا- جوامعي كه از راه راست منحرف شده اند
با كدام را ه نجات خواهند يافت.
ب-رهائي از گناه. بيداري از غفلت از راه
عقل.
ج- نيروئي كه در عقيده وجود دارد.
د-كساني كه توبه كرده راه راست را پيدا
كنند، بنده هاي دوست داشتني خدا مي شوند.
ه-ارزش عالم
و-فرورفتن در غفلت
س-اهميت عقل
در اين هفت مجلس در كنار احاديث اصلي كه
شرح داده شده 41 حديث ديگر مورد بحث قرار گرفته است. موضوعات همه
احاديثي كه از جانب مولانا انتخاب شده اجتماعي مي باشد. مولانا در اين
هفت مجلس، هر بخش را با حمد و ثنا و مناجات شروع كرده، موضوعاتي كه
بايد شرح و بسط داده مي شد و هم چنين ديدگاه هاي تصوفي خود را با شعر و
حكايت به حالت جذاب درآورده است. اين راه در تحرير مثنوي هم عيناً مورد
استفاده قرار گرفته است.
موزه حضرت مولانا:
جاي درگاه مولانا كه امروزه به عنوان
موزه مورد استفاده قرار مي گيرد. هنگامي كه باغچه گل سلطان
سلجوقي بود اين باغچه از طرف سلطان علاءالدين كيقباد به سلطان العلماء
بهاءالدين ولد پدر مولانا هديه گرديده است.
زماني كه سلطان العلماء در 12 ژانويه
1231 ميلادي از دنيا مي بندد در همين مكان به خاك سپرده مي شود. و اين
دفن اولين دفني است كه در باغچه گل انجام گرفته است.
بعد از وفات سلطان العلماء دوستان وي به
مولانا مراجعه كرده از وي خواستند اجازه دهد تا روي قبر پدرش آرمگاهي
بسازند. مولانا مي گويد: «مگر بهتر از گنبد آسماني گنبدي هم هست؟» و
اين خواسته را رد مي كند. اما وقتي كه خود مولانا در 17 دسامبر 1273
ميلادي وفات مي كند پسرش سلطان ولد خواسته كساني كه مي خواستند روي قبر
مولانا آرامگاه بسازند را قبول مي كند «گنبد خضرا» (گنبد سبز) بر روي
چهار پاي فيل (ستون ضخيم) به قيمت يكصد و سي هزار درهم سلجوقي توسط
بدرالدين (معمار تبريزي) ساخته شده است.
درگاه مولوي و آرامگاه در سال 1926 تحت
نام «موزه عصر عتيق قونيه» به عنوان موزه شروع به فعاليت نموده است. در
سال 1954 تنظيم تشهير موزه بار ديگر مطرح گرديده و نام موزه به عنوان
«موزه مولانا» تغيير كرده است. قبلا مساحت موزه همراه با باغچه آن 6500
متر مربع بوده ولي با تملك جديد همراه با باغچه گل مجموعاً به هجده
هزار متر مربع رسيده است.
از «در درويشان» وارد صحن موزه مي شوند. در طول شمال و
غرب صحن حجره هاي درويش جاي گرفته. سمت جنوبي بعد از مطبخ و آرامگاه
خرم پاشا با در خاموشان كه به قبرستان سه گانه باز مي شود به اتمام مي
رسد. در شرق صحن در كنار آرامگاه هاي سنان پاشا، فاطمه خاتون و حسن
پاشا، بخش هاي سماع خانه و مسجد همراه ساختمان اصلي كه درون آن آرامگاه
مولانا و افراد خانواده ي او جاي مي گيرد. به امير يا وزير سلطان سليم
در سال 1512 در داخل صحن همراه با حوض شب عروس حوض و فواره آب سرپوشيده
ساخته شده و در سمت شمال صحن چشمه اي با نام سلسبيل طراوت خاصي به كل
مجموعه بخشيده است.
حضور پير – (آرامگاه)
اطاق تلاوت: تلاوت يك كلمه عربي است به
معناي خواندن قرآن كريم با صداي زيبا و متناسب با قواعد آن. چون در
گذشته در اين اطاق قرآن كريم تلاوت مي شد به اين مكان اطاق تلاوت گفته
مي شود و در حال حاضر به عنوان دفتر خط مورد استفاده قرار مي گيرد. در
اين مكان همراه الواح خط دوران هاي گذشته همچون خطاطي هاي محمود جلال
الدين، مصطفي راكيم، خلوصي، يساري زاده لوحي برجسته از طلا يا نوشته
سلطان محمود دوم جاي گرفته است.
بر روي در نقره اي نوشته اي با خط يساري
زاده مصطفي عزت افندي بيتي متعلق به ملا جامي به زبان فارسي چنين گفته
شده است:
كعبه العشاق باشد اين مكان
هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام
حضور پير-(آرامگاه): به سالن آرامگاه از
در نقره اي كه در سال 1599 به دستور حسن پاشا فرزند طوكوللومحمد پاشا
ساخته شده است وارد مي شود. در اين مكان در داخل دو ويترين قديمي ترين
نسخه هائي از آثار مهشور مولانا يعني مثنوي و ديوان كبير به نمايش
گذاشته شده است. سالن آرامگاه را سه گنبد كوچك مي پوشاند. به سومين
گنبد، گنبد پست هم گفته مي شود و از سمت شمال به گنبد سبز متصل است.
سالن آرامگاه در قسمت شرق، جنوب و شمال
با يك مانع نسبتا بلندي احاطه مي شود. در قسمت شمالي كه بصورت دو قطعه
از موانع ساخته شده صندوقه هاي 6 قهرمان خراساني جاي دارد. نزديك
نوك پاهاي قهرمانان قهر، نان خراسان «نشانه سنگي» ساخته شده براي
ابوسعيد بهادرخان حكمران ايلخاني به نمايش گذاشته شده است.
هم چنين در اين مكان دو لوح ديگري جاي
گرفته كه از نظر تشريح نظم و قاعده و اسلوب فلسفي و تفكر مولانا اهميت
دارد.
لوح اول تركي است و بدين شرح است: «يا هر
طور كه هستي ديده شو، و يا هر طور ديده مي شوي همانطور باشد»
دومين لوح مولانا يك رباعي است به زبان
فارسي. ترجمه ي تركي رباعي چنين است:
باز آي، باز آي هر آنچه هستي باز آي
گر كافر و گبر و بت پرستي، باز آي
اين درگه،
درگه نااميدي نيست
صدبار اگر تو به شكستي باز آي
در قست شرق و جنوب سالن آرامگاه روي
بلندي 55 قبر وجود دارد كه 10 تاي آن متعلق به بانوان است همگي آنها از
نسل پدر مولانا بهاءالدين ولد مي باشد. در كنار اين قبور 10 قبر ديگر
مانند قبر حسام الدين چلبي، صلاح الدين زركوبي و شيخ كريم الدين كه در
فرقه تصوف مولوي داراي شخصيت و مقام بودند ديده مي شود. بنابراين در
اين قسمت ذكر شده جمعاً 65 قبر وجود دارد. درست زيرگنبد سبز قبر مولانا
و پسرش سلطان ولد قرار دارد. روي اين دو قبر دو صندوق مرمري به
دستور سلطان سليم قانوني به سال 1565 ساخته شده است. تزييني كه از نخ و
سيم ها ي نقره و طلا بر روي صندوق ها انجام گرفته بدستور سلطان
عبدالحميد دوم در سال 1894 ساخته شده است.
روي قبر پدر مولانا يعني بهاءالدين ولد
هنوز صندوق چوبي كه يك شاه اثر سلجوقي است كه بعضي افراد به آن «زماني
كه پسر آمد پدر به احترام او بپا خواسته» نام گذاشته اند براي مولانا
در سال 1274 ساخته شده است. فقط زماني كه بدستور سلطان سليمان قانوني
در سال 1565 براي مولانا و پسرش يك صندوق مرمر جديد ساخته شده صندوق
چوبي مزبور بر روي قبر پدر مولانا كه صندوق نداشته گذاشته شده است.
سماع خانه:
بخش سماع خانه به همراه مسجد در قرن 16 بدستور سلطان
سليمان قانوني ساخته شده است رقص سماع در سماع خانه، تا سال 1926 كه
درگاه به موزه تبديل شده ادامه داشته است. در سماع خانه «كرسي وصف و
ستايش» همراه با حجره مطرب كه محل نشستن موزيسين ها بوده و هم
چنين مكان هاي نشست براي مردان و زنان هنوز به صورت اول محفوظ نگه
داشته شده است. در ديوارهاي مناسب سماع خانه فرش هاي تاريخي و هم چنين
در داخل ويترين ها آثار فلزي و چوبي همراه با آلات موسيقي مورد استفاده
در زمان مولانا به نمايش گذاشته شده است.
مسجد:
از
«در چراغ» به مسجد وارد مي شوند. هم چنين از قسمت هاي حضور پير كه
قبرها در آنجا قرار دارند و سماع خانه از دو در كوچك هم مي شود وارد
مسجد شد. در اين قسمت محل مؤذن و كرسي مثنوي خواني بصورت اورژينال
محفوظ نگهداشته شده است.
بر روي ديوار جنوبي مسجد فرش هاي خيلي با
ارزش و نمونه درهاي چوبي و در درون مسجد در داخل ده ويترين، نمونه هاي
خيلي با ارزش جلد، خط و تذهيب به نمايش گذاشته شده است.
بخش فرش:
حجره هاي درويش: صحن جلويي درگاه مولوي از سمت غرب و
شمال بوسيله 17 حجره كه هر كدام داراي يك گنبد كوچك و دريچه است احاطه
گرديده. اين حجره ها بدستور سلطان مراد سوم در سال 1584 جهت اقامت
درويشان ساخته شده است. چهار حجره از دين حجره ها كه در سمت راست در
ورودي واقع شده اند هنوز به عنوان گيشه و ساختمان اداري مورد استفاده
قرار مي گيرد. دو حجره اول از سيزده حجره اي كه در سمت چپ ورودي قرار
دارد به عنوان حجره شيخ خانقاه و حجره مثنوي خوان همراه با اشياء اصلي
آنها به نمايش گذاشته شده است. دو حجره آخر به كتاب هاي مرحوم
عبدالباقي گول پينارلي و دكتر مهمت اوندر اختصاص داده شده كه كلكسيون
هاي با ارزش كتاب خود را به موزه هديه كرده اند كه هنوز به عنوان
كتابخانه از آنها استفاده مي شود.
ديوارهاي 9 حجره باقي مانده را برداشته و بصورت دو
كريدور بزرگ مرتبط به هم در آورده اند در يكي از اين كريدورها فرش هاي
تاريخي مربوط به مراكز مشهور فرش مانند كولا، گوردش، اوشاك و كرشهير و
در كريدور ديگر فرش هاي تاريخي كه در مراكزي مانند لاديك، كارامان،
كارپينار، سيله از توابع قونيه بافته شده به نمايش گذاشته شده است. در
ويترين هائي كه در محفظه ي خالي در و پنجره حجره كه به كريدور باز مي
شود اشيائي مثل شيپور،
Multteka
و غيره كه از درگاه به موزه انتقال شده (آثار تاريخي) و نيز در كلكسيون
موزه پارچه هاي بسيار نفيس بورسا به نمايش گذاشته شده است.
بخش آشپزخانه:
آشپزخانه
در گوشه غربي موزه قرار دارد كه در سال 1584 به دستور سلطان مراد سوم
ساخته شده است. تا سال 1926 كه درگاه تبديل به موزه گرديده از اين قسمت
به عنوان پخت غذا استفاده مي شد. بعد از اين كه اين بخش در سال 1990
مرمت گرديد تنظيم نمايش همراه با مانكن ها دوباره ساخته شد. غذا پختن
كه كار اصلي آشپزخانه مي باشد آداب غذا خوردن در سفره اي كه به آن
somat
گفته مي شود بوسيله مانكن ها سعي مي شده كه اين آداب به مردم تفهيم
شود.
نمايش هاي سماع:
بعد از مولاناي بزرگ كه روز مرگ خود را
وصلت و رسيدن به حق («روز عروسي») مي شمرد، از طرف پسرش سلطان ولد و
نزديكانش براساس ساختار فكري و انديشه هاي مولانا، (طريفت مولانا) را
تأسيس نموده و به كساني كه از دين اصول و قاعده و اخلاق پيروي مي
نمودند (مولوي) گفته مي شود.
كلمه مولوي هم نسبت و ارتباط با مولانا را بيان مي كند
و هم با مفهوم كلمه
(Tevellu)
كه در قرآن كريم به معني (به هر كجا مي خواهي بگرد لقاح خود را مي
بيني) در ارتباط است. نمايش سماع كه به آن مقابله گفته مي شود در درگاه
مولوي، در سماع خانه ها كمال مطلق و درجات راه وصلت حق را سمبوليزه مي
كند. مقابله تا كوچك ترين جزئياتش براساس اصول و قواعد ثابت خود انجام
مي گيرد. در سماع خانه ها ني زن، نقاره زن، آئين خوان و وصف و ستايش
كنندگان كه دسته موزيك را تشكيل مي دهند جايگاه مخصوص خود را دارند، در
مقابل مطرب، ميدان سماع و درست در مقابل آن هم مقام خانقاه قرار دارد.
از نوك مقام خانقاه تا وسط ورودي سماع خانه خطي را تشكيل مي دهد كه به
اين خط فرضي موهوم (خط استوا) مي گويند. اين راه يا مسير كوتاه ترين
راهي است كه به سوي حقيقت و وحدت مي رود. اين خط به هيچ وجه زير پا
گذاشته نمي شود.
شيخ كه مظهر تمامي صفات خداست و مقام شيخ
هم كه مولانا را نمايندگي مي كند نماينده علم حق و حقيقت محمديه است.
(پست) و يا مقام شيخ، بزرگ ترين مقام معنوي است و به رنگ قرمز است.
بعد از اين كه اركان مطرب، سماع زن ها و
شيخ در جاي خود مي نشينند، مقابله با (وصف شريف) توسط توصيف كننده (نمت
خوان) خوانده مي شود. نعمت مولانا با آهنگ سازي عطري نسبت به حضرت
پيامبر(ص) به عنوان يك مدح و ثنا باجمله (يا حضرت مولان، حق دوست ....
) شروع مي گردد. سپس ني زن ها شروع به ني زدن مي كنند، ني حسرت خود را
نسبت به وطن اصلي خويش يعني نيستان به زبان مي آورد. ني، سمبل انسان
كامل است و با صداي درون سوز حسرت به رسيدن حق را مي كشد، بعد از اين
مرحله دوره سلطان ولد كه (دور ولدي) گفته مي شود شروع مي گردد. با ضرب
موسيقي براساس آداب و اركان در وسط سماع خانه با شيخ، اركان و سماع زن
ها مراسم آغاز كه اين مراسم از سه مرحله تشكيل شده كه ملاقات متقابل
يعني با سرفرود آوردن كمال هستي مطلق را به اثبات مي رساند. كلاه بر سر
سماع زن ها به سنگ قبر، خرقه انداخته در پشت به قبر و دامن گشاد
(تنوره) به كفن او تشبيه شده است. بدين معني كه آنها از دنيا بريده
پروانه عشق عالم غيب اند. اساساً قسمت راست سماع خانه عالمي است كه
ديده مي شود و سمت چپ آن نيز عالم معناست كه مشخص نبوده و ديده نمي شود
.... سماع زن ها قهرمانان معنوي عالم معنا هستند.
دور ولدي اشاره دارد به زنده شدن بعد از
مرگ و ارشاد بوسيله و رهبري شيخ به سمت و سوي زندگي ابدي است. دور اول
از اين سه دور در تصوف به علم اليقين يعني دانستن حق بوسيله علم، دور
دوم (عين اليقين) يعني به ديدن و سومي نيز (حق اليقين) يعني يكي شدن با
حق دلالت دارد.
شيخ زماني كه دور اول را دارد تمام مي
كند با آخرين ني زن كه به آن هم نو نياز هم مي گويند و جوان تر و از
همه عقب تر است روبرو قرار مي گيرد. آنها نسبت به هم سر فرود مي آورند
و بدين وسيله تواضع را در بليغ ترين شكل به تصوير مي كشند. اين ملاقات
رود در رو هم چنين رسيدن به سجده قبله ي دل همديگر است. در آخر دور سوم
شيخ به جايگاه (مقام) خود برمي گردد و ني زن ها هم در جاي خودشان قرار
مي گيرند. نمايش بعد از دور ولدي شروع مي شود. سماع زن ها براساس آئين،
خرقه از تن بيرون مي كنند يعني از حوادث و غائله دنيوي دور مي شوند. در
اين موقع شيخ به مقابل (مقام) مي رود. سر فرود مي آورد و هر كس از او
پيروي مي كند. سماع زن سر را جلو برده دست راست شيخ را مي بوسد. شيخ هم
كلاه نمدي او را .... اين يعني دستور و اجازه به رقص سماع است. بعد از
اين مرحله سماع زن ها يك يك با شيخ ملاقات كرده و براي رقص سماع
بال مي گشايند. هنگام رقص سماع دست راست سماع زن به طرف بالا (مثل اين
كه در حال دعاست) و دست چپ او به سمت پائين باز است. اين به معناي آن
است كه از حق مي گيريم به مردم مي افشانيم، خود را مالك و صاحب چيزي
نمي دانيم، هستي مان در ظاهر است، غير از صورت يك واسطه چيز ديگري
نيستيم. به تعبير ديگر مي توان گفت كه طلوع فجر آسمانيم، باران زمينيم،
هستي مان در رحمت خد نابود شده است. بدين صورت سماع زن ها، هم در اطراف
خود مي چرخند و هم ميدان را دور مي زنند. مانند دو زدن و چرخيدن افلاك،
سياره ها، ستاره ها و دنيا با جاذبه خورشيد، هم به دور خود و هم به دور
خورشيد .... سماع در حضور خداوند كه خورشيد تمام عوالم است يك دور عالم
مي باشد. اساساً سماع يك واسطه جذبه است كه انسان را از خود بي خود
كرده به هستي حقيقي مي رساند و سر مستي جانانه شخصي است كه از خود بي
خود شده است.
مرحله اول سماع مشاهده عالم هاست. ادراك
بزرگي و تعالي حق است. بعد از اين مرحله به عنوان (سلام) تجلي مي كند.
در سالم اول، عشاق از شك و ترديد رهايي مي يابند. به يگانگي خداوند
ايمان مي آورند. سلام دوم وحدت يگانگي خدا را بصورت يك تفكر و ايده
اولوژي در آوردن است. و در سلام سوم، عشاق دانسته هاي خود را به مرتبه
عمل درمي آورند. دراين مرحله عشاق، خود را در كمال هستي مطلق گم
كرده و نابود گشته اند. در مرحله چهارم نسبت به وحدت پافشاري كرده و در
مركزيت محيط خود دور مي زنند. كسي كه در رأس سماع زن ها قرار گرفته را
اداره و مديريت مي كند. سماع زن ها با توجه به اشاره اي كه او با سر و
پاي خود مي كند وضعيت خود را تنظيم مي نمايند. در سلام سوم سماع شيخ هم
وارد سماع مي گردد. شيخ كه در وسط خط استوا سماع مي كند بدون شك و
ترديد مولانا را به تصوير مي كشد. شيخ بعد از سماع آهسته آهسته پيش
رفته و با رسيدن به جايگاه خويش (مقام) سماع هم به اتمام مي رسد.
سماع:
سماع در تاريخ آداب و رسوم ترك بخشي از
اعتقاداتيست كه با الهام حضرت مولانا (1273-1207) تشكيل و توسعه پيدا
كرده است. يك سفر معنوي به سوي كمال (معراج)، و يك رفت و برگشت را به
تصوير مي كشد. سماع از هفت قسمت تشكيل شده و هر قسمت آن معناي جداگانه
اي دارد.... وقتي كه سماع را از نظر عملي مورد تدقيق و بررسي
قرار مي دهيم مفاهيم زير را در آن مشاهده مي كنيم: شرط
اصلي بقاء و هستي گردش و چرخش است. بين تمامي هستي ها نقاط مشتركي از
كوچك ترين ذره گرفته تا دورترين ستارگان وجود دارد كه اساس و بنيه ي هر
كدام از آنها از كوچك ترين جزء هر ماده كه اتم نام دارد تشكيل شده كه
در درون اين اتم ها، الكترون و پروتون ها در حال چرخش اند. همانطوري كه
هر چيزي گردشي دارد بشر هم با گردش اتم ها كه اساس و بنيه ي و جودي او
را تشكيل مي دهد و با گردش خون در وجود او و از خاك آمد انسان و بازگشت
او به خاك و با چرخش كره زمين كه بطور طبيعي و بدون ادراك است مي چرخد.
ليكن وجه تمايز انسان با ساير مخلوقات در عقل و انديشه اوست. بدين
ترتيب گردش سماع زن و گردش هستي ها به همراه سماع او و عقل او در
اشتراك است. سماع، گرايش بنده به حقيقت، متعالي شدن به همراه عقل و
عشق، فناي در حق با ترك نفس و رسيدن به كمال، و به عنوا يك انسان كامل
رسيدن دوباره به بندگي است. سماع بازگشت به تمام هستي، بازگشت با يك
روح جديد به تمام مخلوقات براي حب و دوستي و خدمت به آنهاست. سماع زن
با بيرون آوردن خرقه خويش تولد در حقيقت و در عالم ابدي را معنائاً به
تصوير كشيده و در آنجا راه حقيقي خويش را پيدا مي كند. كلاه سر او نشان
گر سنگ قبر نقس اوست و هم چنين دامن گشاد او نماد كفن نفس او مي باشد.
حالت ضربدري بستن دست هاي او در ظاهر به تصوير كشيدن رقم واحد (يك)
است. بدين ترتيب سماع زن يگانگي خدا را تصديق كرده و در حالت سماع با
دستان گشوده بطوري كه دست راست او به سوي آسمان به عنوان دعا و مناجات
با خدا و دست چپ او به سمت زمين گرايش دارد. احساني كه از خدا مي گيرد
به سوي مردم مي افشاند. چرخش او از راست به چپ به تصوير كشيدن اين است
كه او با تمام وجودش و از درون قلب تمام انسان ها و كل مخلوقات را با
حب و دوستي و عشق به آغوش مي كشد. مراسم سماع از هفت بخش تشكيل شده
است. هر بخش آن معناي جداگانه اي دارد.
ا-بخش اول: عشق الهي را به تصوير مي كشد و با يك ستايش
و وصف در مدح پيامبر(ص) شروع مي گردد كه به آن «نعت شريف» گفته مي شود.
مدح كردن پيامبر اعظم به معناي مدح پيامبران قبل از او و مدح خالق همه
ي آنان يعني مدح خداوند متعال است.
ب-بعد از اين مدح يك ضربه نقاره شنيده مي شود. اين ضربه
امر «شو» و يا «بشو» خداوند در خلقت كائنات را به تصوير مي كشد.
ج-در بخش سوم نفس الهيه را كه به هر كس جان داده به
تصوير مي كشد و صداي يك تقسيم ني شنيده مي شود
د-بخش چهارم، دور سلطان ولد است. هر كدام از اشخاص سه
مرتبه به همديگر سلام كرده با يك حركت نمايشي بصورت كروي به حركت درمي
آيند. در شكل سلام روح مخفي به روح است
ه-مراسم سماع چهار سلام دارد. سماع زن خرقه سياه رنگ
خود را از تن بيرون آورده بطور سمبوليك به حقيقت متولد مي شود. با بستن
دستهايش رقم يك را به تصوير مي كشد. بدين وسيله به يگانگي خداوند شهادت
مي دهد. با بوسيدن دست شيخ اجازه ورود به سماع را مي گيرد. شروع به سما
- سلام اول، تولد انسان بصورت آگاهانه در
حقيقت، ادراك خالق و بندگي خود نسبت به او.
- سلام دوم، احساس شيفتگي و تقدير انسان
در مقابل قدرت خداوند با مشاهده عظمت و نظام خلقت.
-سلام سوم، با تبديل احساس شيفتگي و تقدير انسان به
عشق، فدا شدن عقل به عشق است. اين تسليم محض است. وصل به خدا و فنا شدن
در معشوق است! كه در اين جا عالي ترين مرتبه
«Nirvana»
است كه همان «Fenafillah»
در اسلاميت است. فقط عالي ترين مرتبه در اسلام مرتبه بندگي است.
-چهارمين سلام، تمام كردن سفر معنوي
انسان، راضي شدن به قدر خويش و وظيفه اش در خلقت و بازگشت به بندگي
است. شيخ و سر سماع زن هم در اين سلام شركت مي كنند. در اين نقطه سماع
زن در ميان شادي ايمان به خدا، ملائكه، كتب آسماني و پيامبرانش (طبق
آيه دوم و دويست و هشتادو پنج سوره بقره) در ميان ذوق و ادراك اوامر
الهي و علل خلقت است .... منيت خود را مغلوب كرده و در شادي پيروي از
اوامر پيامبر گرامي كه فرمود «قبل از مرگ بميريد» و فرموده قرآن كريم
در آيه 27 الي آخر سوره فجر كه مي فرمايد: «اي نفس مطئن (بياد خدا) باز
آي بسوي خدايت كه خشنود و خشنود شده اي، در صف بندگان من در آي و در
بهشت من داخل شو» غرق شده است.
و-در بخش ششم آئين سماع به خصوص آنجا كه
مي فرمايد «مشرق هم مال خداست، مغرب هم مال اوست، به هر طرف بنگري روي
خدا آنجاست. چون كه خدا وحي و عالم است» (بقره آيه 115) مراسم با
خواندن اين آيه شريف ادامه مي يابد.
ز-آئين مذهبي سماع در بخش هفتم، باخواندن يك فاتحه براي
ارواح تمامي پيامبران خدا، و تمامي شهيدانمان و تمام انسان ها و دعا
براي سلامتي حكومت مان به اتمام مي رسد.
سرآغاز
دفتر اول مولانا (بياتي از هجده بيت)
|
بشنو از
ني چون حكايت مي كند
از جدائي ها شكايت مي
كند
كز نيستان تا مرا
ببريده اند
از نفيرم مرد و زن
ناليده اند
سينه خواهم
شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد
اشتياق
هر كسي كاو
دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر
جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر كسي از
ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن زجان و
جان زتن مستورنيست
ليك كس را ديده جان دستور نيست
آتش است اين
بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است
كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني، حريف هر
كه از ياري بريد
پرده هايش پرده هاي ما دريد |
معناي ابيات فوق:
1-
به نواي ني گوش كن، ببين چگونه مي نالد و
ماجراي دوري خود از خالق خويش را بيان مي كند.
2-
از آن زماني كه دوران اتصال و نزديكي به
خدا به پايان رسيد و انسان از خالق خود دور شد از اين دوري ناليده است
و همه ي موجودات به نالش درآمده اند.
3-
براي بيان درد اشتياق خود به معبود،
شنونده اي مي خواهم كه اين درد دوري از خدا را درك كرده باشد و دلش از
درد و داغ فراق سوخته باشد.
4-
هر كسي كه از جايگاه و سرزمين اصلي اش
دور افتاده باشد هميشه سعي و تلاشش اين است كه به همان جايي كه بوده
است بازگردد.
5-
من ناله ام به خاطر عشق به خداست و اين
ناله را با همه كسي به همراه همه سر مي دهم.
6-
هر كسي در حد فهم و درك خود با من همراه
شد اما حقيقت حال مرا در نيافت.
7-
اسرار دروني من در ناله هاي من نهفته اند
اما چشم و گوش ظاهري نمي تواند راز و حقيقت آن ناله را دريابد، اين سر
فقط با چشم و گوش دل قابل درك است.
8-
همان طوري كه جسم و جان به ديگر وابسته
اند راز و ناله ي من نيز پيوسته و همراه اوست. اما همان طوري كه براي
درك جان به حسي غير از حس ظاهري نيازمنديم براي شناخت اين سر نيز به حس
ديگري غير از حس ظاهري نياز داريم.
9-
اين ناله من هوا نيست بلكه برخاسته از دل
عاشق و بي قرار من است. هر كسي كه اين آتش عشق را در درون خود ندارد
اميدوارم بميرد.
10-
آنچه ني را به ناله وا داشته است، آتش
سوزنده عشق اوست كه مثل آتشي به جان او افتاده است و او را بي قرار و
از خود بي خود كرده است و آن چيزي كه سبب تحول و هستي زايي شراب مي
شود، عشق است.
11-آواز خواني همراه و همدم تمام عاشقان
زجر ديده است و راز او را فاش مي كند و پرده ها و موانع را از برابر
چشم دل او دور مي كند، تا حقايق را روشن تر ببيند.
از سخنان قصار حضرت
مولانا
«تا همان طوري كه هستي ديده شو ، يا همان
طوري كه ديده مي شوي باش»
«ما زيباييم، تو هم اگر زيبائي به خلق و
خوي ما درآي، خلق و خوي ديگران را ترك كن»
«اگر مي خواهي معدن جوهر باشي گشاده دل
باش، سينه ات را به صورت دريا در بياور»
«باز آي باز آي هر آنچه هستي باز آي، گر
گبري، كافري، آتش پرستي باز آي»
«اين درگه، درگه نوميدي نيست. صد بار اگر
تو به شكستي باز آي»
«در جوانمردي و كمك رساني مانند آب روان
باش، در شفقت و مرحمت مثل خورشيد باش»
«در پوشاندن گناهان ديگران مانند شب باش،
در شدت و عصبانيت مثل مرده باش، در گذشت و اغماض مثل دريا باش،
«زيبائي دل، زيبائي است كه تمام نمي شود.
|